Sultan Əhməd Şah Qacar

"مقصد از خلع احمدشاه نه اينكه تبديل اصول اداره نظامى به جمهوريت بود. نه٫ نه بالله- بلكه تعويض طائفه قولدورآساى قاجاريان تركى به سلاله طاهره نجيب پهلوى فارسى بود."

Thursday, October 15, 2009



ناصرالدين‌ شاهين‌ توركجه‌شعرلريندن‌

رضا همراز
E.mail:r_hamraz@yahoo.com

هامي‌ميز بيليريك‌ كي‌، محمد شاهين ‌اوغلو، ناصرالدين‌ شاه‌، قاجار سلسله‌سينين ‌دوردونجو شاهلاريندان‌ ايدي‌ كي‌، 1247 ينجي‌ ايلينين‌ صفر آيي‌ آلتي‌ سيندا تاريخ‌ بويلو، اوجا و قوجا تبريزده‌ دوغرولوب‌ و 17 ياشار شاهليق‌ عرفه‌سينه‌ ال‌ تاپميشدير. دئدييميز كيمي‌، ناصرالدين‌ شاه‌ 1264 ده‌ (ذيقعده ‌ايي‌نين‌ 23 اونجو گونونده‌) تهراندا رسمي ‌اولاراق‌ شاهليق‌ تختينه‌ اوتوردو. اونون ‌حاقيندا بو گونه‌ كيمي‌ اونلار كيتاب‌ و يوزلر مقاله‌ يازيليب ‌كي‌، دئمك‌ ياشايشينين‌ بيرجه‌ قارانليق‌ حيصه‌سي‌ قالماميشدير، قالسا دا، چوخ‌ آز قالميش‌دير. ناصرالدين‌ شاه‌ 49 ايل ‌سلطنت‌ سوردوكده‌، اللينجي‌ ايلينجي‌ ايلينين‌ سلطنتين‌ طنطنه‌لي‌ كئچيرمك‌ اوچون‌ هر يئري ‌بزه‌نديريب‌ و اوزون‌ جشن‌ گونلرينه‌ حاضيرلايردي‌ كي‌، كرمانلي‌ ميرزه‌ رضانين‌ الي ‌ايله‌ شاه‌ عبدالعظيم‌ده‌ گولله‌له‌نيب‌ و نهايت‌ الين ‌دونيادان‌ اوزوب‌ و اوغلو مظفرالدين‌ شاه‌ اونون‌ يئرينده‌ اوتوروب‌ و بير ايل‌ د‌ن‌ سونرا شانلي ‌مشروطه‌ فرماني‌ همين‌ شاهين‌ الي‌ ايله ‌ايمضالاندي‌.
بيزيم‌ فيكيريميزجه‌ ناصرالدين‌ شاهين ‌ياشاييشينين‌ ان‌ قارانليق‌ حيصه‌سي‌ اونون ‌ادبي‌ چاليشمالاري‌دير. شايد بو گونه‌ قده‌ر اونون‌ شاعيرلييندن‌ و پوئزياسينا داير ائله ‌بير آغيز يانديران‌ سوز-صحبت‌ مطبوعات ‌دونياسيندا گئتمه‌ميشدير. حالبوكي‌، او يوكسك ‌درجه‌ده‌ شاعيرليك‌ استعدادينا ماليك‌ ايدي‌ و فارسجا-توركجه‌ شعرلريندن‌ اورنك‌لر الده‌دير.
اونون‌ :
رفتم‌ به‌ كربلا به‌ سر قبر هر شهيدي‌
ديدم‌ كه‌ تربت‌ شهدا مشك‌ و عنبر است‌
پرسيدم‌ از كسي‌ سببش‌ را به‌ گريه‌ گفت‌
كه‌ پايين‌ قبر حسين‌ (ع‌) قبر اكبر است‌
شعري‌ هله‌ ده‌ ياس‌ توره‌نلرينده ‌اوخونار. اونون‌ فارسجا ديوانين‌ حسن ‌گول‌ محمدي‌ چاپ‌ عرفه‌سينه‌ چاتديرميشدير، لاكين‌ توركجه‌ شعرلريندن‌ بيرجه‌ بيت ‌ده‌ او شعر توپلوسونا نه‌ ايسه‌ داخيل‌ ائديلمه‌ميشدير .من‌ هله‌ نئچه‌ ايل‌لر قاباق‌ بير توركجه‌ شعر ايله ‌تانيش‌ ايديم‌ و دئمك‌ ائشيدميشديم‌. آمما اونون‌ سويله‌يه‌نين‌ كيم‌ اولدوغون‌ بيلمزديم‌.
داها سونرالار تورك‌ دونياسينين ‌اويوندويو رحمتلي‌ پروقسور محمدتقي ‌زهتابي‌نين‌ ياس‌ تورنيندن‌ قاييداركن‌ مرثيه‌ شاعيريميز حاج‌ علي‌آقا حسين‌زاده‌ همين ‌شعرين‌ بير قسمين‌ منيم‌ اوچون‌ اوخويوب‌ و شعرلري‌ ناصرالدين‌ شاهدان‌ بيلدي‌. من‌ بو ايشي‌ حاللاجلاماق‌ اوچون‌ يئره‌ باش‌ ووردوم ‌آمما نتيجه‌ آلانماديم‌. تا شهريميزين‌ عاليمي‌ و اديبي‌ اوستاد حاج‌ موسي‌ هريسي‌نژاد ايله ‌گوروشوب‌ دانيشاندا ناصرالدين‌ شاهين ‌توركجه‌ شعرلريندن‌ خبر آلديم‌. اونلار منه ‌همين‌ شعري‌ اوخويوب‌ و داها سونرا منيم ‌اوچون‌ يازديقلاري‌ بير مكتوبدا بئله‌ قئيدلري ‌اولموشدو: «... رحمتلي‌، ملاعلي ‌روضه‌خوان ‌هريسي‌ بو شعرلرين‌ نسبتيني‌ وئريب‌ مرحوم ‌ناصرالدين‌ شاها. منبرده‌ هي‌ اوخوردو. قولاق ‌وسيله‌سيله‌ او مرحومدان‌ حفظيمده‌دير...»اوستاد هريسي‌نين‌ سوزلرينه‌ قوت‌ بونو دا ارتيرماق‌ هئچ ‌ده‌ يئرسيز اولماز كي‌، آشاغيدا تقديم‌ ائده‌جه‌ييميز شعرله‌، اونجه ‌اوخودوغوموز فارسجا شعرين‌ بير سيرا سبك‌شناسي‌ علاقه‌لري‌ و ياخين‌ليقلاري ‌گورونور. هر حالدا بو سيز بو دا ناصرالدين ‌شاهين‌ بير توركجه‌ نووحه‌سي‌. گون‌ اولسون ‌باشقا شعرلرين ‌ده‌ الده‌ ائده‌بيله‌ك‌. انشاءا...

قويدوم‌ قدم‌ امام‌ حسينين‌ رواقينا
دوشدوكونول‌ طواف‌ ائيله‌مك‌ اشتياقينا
اوپدوم‌ حرم‌ حريميني،‌ قبرين‌ قوجاقلاديم
‌گوردوم‌ حسين ‌اصغرين‌ آلميش‌ قوجاقينا
هرده‌ن‌ بوغازينين ‌ياراسيندان‌ قانين‌ سيلير
هرده‌ن‌ قويور دوداغيني‌ عطشان‌ دوداقينا
قبر علي‌ّ اكبري‌ پايين‌ پاييده‌
گوردوم‌ كي‌ قونچه‌ تك‌ آسيليب‌گول‌ بوداقينا
دربان‌ او بارگاه‌ده‌ قبر حبيب ‌ايدي
يئتميش‌ ايكي‌ غريب‌ شهيدين‌ رواقينا
هر قبر صاحبين‌ سوروشودوم‌ كي‌ كيمدي‌ بو؟
اخلاص‌ ايله‌ قويام‌ اوزومو تا آياقينا
ناگاه‌ اوجالدي‌ حضرت‌ عباس‌ نعره‌سي
كاي‌ نابلد دخيل‌ زيارت‌ سياقينا
من‌ هر شهيدده‌ن ‌ياخينام‌ آغلايان‌ گوزه
سقّا اولان‌ هميشه‌ گئده‌ر سو سوراقينا

گورندويو كيمي‌ شعر ناقص‌ نظره‌ گلير. آنجاق‌، هله‌ليك‌ بو قده‌ره‌ كفايت‌ لنديك‌ و شعره‌ ال‌ ويرمادان‌ اولدوغو كيمي‌ ثبت‌ ائتديك‌. يازيميزين‌ سونوندا اوستاد هريسي‌دن‌ اوز تشكر و منت‌دارليغيميزي‌ بيلديره‌ره‌ك‌، ادب‌ سئوه‌رلريميزد‌ن‌ رجاء ائديريك‌ ناصرالدين ‌شاهين‌ باشقا توركجه‌ شعرلري‌ اللرينده‌ وارسا، ادبياتيميزلا ماراقلانانلاردان‌ اسيرگه‌مسينلر.

Wednesday, March 26, 2008

آقاسی از طایفة بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران



آقاسی از طایفة بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران


آقاسی، حاجی‎میرزاعباس، پسر میرزامسلم (1198-1265ق/1784-1849م) از طایفة بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران (1251-1264ق/1835-1848م) در روزگار محمدشاه قاجار (1250-1264ق/1834-1848م).

سالهای نخست زندگی: میرزاعباس در ایروان زاده شد و دوران کودکی و نوجوانی را نزد پدر خود که از علمای ایروان بود سپری کرد. از چگونگی احوال او در این دوره آگاهی چندانی در دست نیست. میرزاعباس در 14 سالگی همراه پدر به عتبات رفت و در زمرة شاگردان ملاعبدالصمد همدانی ملقب به فخرالدین (سعادت نوری، 9)، دانشمند و صوفی نامدار آن روزگار درآمد و به آموختن فقه و اصول و بخشی از حکمت و علوم غریبه و نیز نجات و ریاپیات و طی مراحل سلوک پرداخت و به حلقة مریدان خاص او پیوست و تا یورش وهّابیان به کربلا (1216ق/1801م) که ملاعبدالصمد کشته شد، در آن دیار مقیم بود، سپس خانوادة استاد و مرشد خویش را به همدان آورد و خود در جامة درویشان به اذربایجان رفت (اعتمادالسّلطنه، صدرالتواریخ، 154). مدتی بعد (1225ق/1810م)، به مکه رفت و سپس به تبریز وارد شد و به خدمت میرزابزرگ قائم‎مقام اول وزیر عباس‎میرزا نایب‎السلطنه راه یافت و به تعلیم میرزاموسی پسر قائم‎مقام پرداخت. زندگی او از آن وقت که از عتبات به ایران بازگشت، تا آنگاه که به مکه رفت، به درستی دانسته نیست. هدایت (10/167) معتقد است که او در این روزگار مشغول تحصیل دانش بوده است. برخی معتقدند (سعادت نوری، 20) که پس از بازگشت از عتبات به خدمت میرزابزرگ راه یافت و مدتی پس از آن به مکه رفت. او توسط میرزابزرگ با دربار نایب‎السلطنه ارتباط یافت؛ به تعلیم فرزندش محمدمیرزا (محمدشاه غازی) مشغول شد و به تلقین مشرب صوفیانة خود به او پرداخت. دم گرم او در محمدمیرزا گرفت و پیوند مراد و مریدی میان انان پدید امد. که تا پایان زندگی محمدشاه پابرجا بود.

ورود به جهان سیاست: پیوند نزدیکی که از این راه میان «حاجی» (که معاصرانش او را چنین یاد می‎کردند) و محمدمیرزا برقرار شد، نخستین و مهمترین علت وزارت آقاسی است. نکته‎ای دیگر که تقریباً همة مورخان از آن یاد کرده‎اند، آن است که حاجی به محمدمیرزا خبر داد که در آینده به سلطنت خواهد رسید (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 155؛ همو، خلسه، 30). این معنی در آن وقت که عباس‎میرزا زنده بود و پسران بسیار داشت، شگفت می‎نمود. به همین دلیل برخی معتقدند که وی به همة پسران عباس‎میرزا چنین وعده‎ای داده بوده است (گراند واتسون، 198) تا در هر صورت آیندة خویش را تضمین کرده باشد، خاصه آنکه گفته‎اند از محمدمیرزا وعدة صدارت گرفت (هدایت، 10/168). بنابراین شگفت نیست که محمدشاه، حاجی را که «قطبِ مُلْکِ شریعت» می‎دانست (سپهر، 2/242)، پس از قتل میرزاابوالقاسم قائم‎مقام فراهانی (صفر 1251ق/ژوئن 1835م) که گویا حاجی نیز در آن دست داشته است، به وزارت برگزید.

وزارت: وزارت میرزاآقاسی با شیوع بیماری وبا در تهران و خروج محمّدشاه از این شهر آغاز گشت. حاجی پس از تصدی این مقام (1251ق/1835م) به سرعت و با کمک شاه، مدّعیان وزارت را تار و مار کرد، ازجمله، اللّهیارخان آصف‎الدوله را که در روزگار فتحعلی‎شاه یک چند صدارت داشت به خراسان، و آقاخان محلّاتی را به کرمان فرستاد و منوچهرخان معتمدالدوله را روانة اصفهان و لرستان و خوزستان کرد (هدایت، 10/169). سپهر (2/241) حبس و تبعید شاهادگان و مدعیان وزارت را پیش از صدات حاجی می‎داند. حاجی به رغم تلاشهای بسیارش در راه رسیدن به وزارت و تحکیم خود در این مقام، «زشت می‎دانست که کسی او را وزیر خطاب کند یا صدراعظم خواند». او همواره می‎گفت که آمدن محمدخان زَنْگِنه را از آذربایجان انتظار می‎کشد تا زمام امور را به دست او سپارد (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 161)؛ و از این‎رو «پشت مَناشیر پادشاه را چنانکه قانون وزیران است، خاتم نمی‎نهاد»، اما چون محمدخان وارد تهران شد، حاجی از تفویض صدات به او خودداری کرد و گفت: او را «از بهر آن آوردم که حشمت او از نظرها محو شود و دیگر کس به طمع و طلب وزارت او ننشیند» (سپهر، 2/247). از آن پس حاجی را «شخص اول مملکت» نامیدند و او «ایت لقب را پسنده داشت» (همو، 2/234). محمدشاه نیز که او را نه به چشم صدارت بل به چشم ولی و مراد خود می‎نگریست و از آن گذشته همیشه از بیماری در رنج بود، یکسره از کارها دست کشید و همه را به وی واگذاشت، خاصه که حاجی در تبریز او را چنان تربیت کرده بود که چون زاهدان رفتار می‎کرد و از امور دنیوی اعراض می‎داشت. حاجی اندکی بعد با عزت‎نساء دختر فتحعلی‎شاه و عمة محمدشاه و همسر پیشین موسی‎خان برادرزادة فتحعلی‎شاه ازدواج کرد. او که از شرایط ملکداری بی‎اطلاع بود و خود به این معنی اعتراف داشت (خان‎ملک ساسانی، 2/113)، میرزاشفیع آشتیانی صاحبدیوان را در حل و عقد امور ا خود انباز کرد (سپهر، 2/242).

سیاست داخلی: حاجی چون از قائم‎مقام خوشدل نبود کسانی را که وی از کارها عزل کرده بود، دوباره برکشید و به خود نزدیک کرد. ازجمله میرزاابوالحسن‎خان شیرازی وزیر خارجة فتحعلی‎شاه را که از بیم قائم‎مقام به جهت ارتباطش با انگلیس و کوشش برای به سلنت نشاندن ظلّ‎السلطان، در حضرت عبدالعظیم پناهنده شده بود، به تهران خواند و در نمیان مقربان درگاه منخرط ساخت». در روزگار صدارت او فتنة باب رخ داد و منوچهرخان معتمدالدوله، مدعی صدارت، این فتنه را تقویت کرد. هم در آن روزگار حسن‎خان سالار پسر آصف‎الدوله در خراسان و میرزاآقاخان محلاتی در کرمان و بلوچستان سر به شورش برداشتند.

حاجی به کار صنعت و کشاورزی علاقه داشت، اما در هیچیک از این 2 مورد موفقیت چندان نصیبش نشد. «کتابچة املاک» آقاسی سندی است گویای علاقة وافر او به امر کشاورزی و احیای زمینهای بایر (افشار، 231). گفته شده است که هدف وی از این اقدامت بیش از آنکه متوجه منافع مردم باشد، ثروتمندتر کردن خود و اشراف روزگار بوده است (آوری، 120). علاوه بر حفر کاریزها برای رونق کشاورزی، طرح برگرداندن روخانة کرج به تهران را برای تأمین آب پایتخت، برنامه‎ریزی kرد و کشت درخت توت را برای پرورش کرم ابریشم رونق داد و قورخانه را برای صنایع توپ‎ریزی و اسلحه‎ریزی دایر ساخت. از جمله کارهای نیک او ممنوع کردن شکنجه و ضرب و شتم (طی فرمان ربیع‎الثانی 1262ق/آوریل 1846م) بود. او در زمینه‎های فرهنگی هم کوششهایی داشت. از نامة مشیرالدوله سفیر ایران در دولت عثمانی برمی‎آید (سعادت نوری، 113) که وی تعداد 50 تن از ایرانیان را برای «تحصیل صنعت» روانة مصر کرده بود. آنگاه از مسیو گیزو وزیر امور خارجة فرانسه خواست تعدادی صنعتگر به ایران فرستد. سپس به پیشنهاد گیزو بنا شد 20 تن از ایرانیان برای تحصیل علوم و فنون به فرانسه روند که حاجی با آن مخالفت کرد (خان‎ملک ساسانی، 2/126). همو، محمدحسن‎بیک افشار را برای یادگیری بلورسازی و قندریزی به روسیه فرستاد. در روزگار صدارت او نخستین روزنامه در ایران توسط میرزاصالح شیرازی منتشر شد (محرم 1253ق/آوریل 1837م)، ولی 2 سال بیشتر دوام نیافت (اقبال، 142؛ آدمیت، 369). وضع خزانة مملکت در ایام او مختل بود و خرج و دخل توازنی نداشت. به گفتة سپهر (3/26) خزانه را «چنان بذل کرد به تیول و سیورغال و اکرام مردم که هر سال 2 کرور تومان خرج ایران از دخل آن بر زیادت بود». او پول خزانه را به حقوق درباریان و افراد خانوادة شاه و مستمری امرا و درباریان و افراد خانوادة شاه و مستمری امرا و درباران اختصاص داد و برای بقیة مطالبات، براتهایی در وجه حکام ولایات صادر می‎کرد که اغلب وصول نمی‎شد و همین براتها بود که روزگار امیرکبیر، عمده بدهکاری دولت محسوب می‎شد. حتی گفته‎اند که به امرای ارتش، مواجب افواجی را می‎داد که وجود خارجی نداشتند.

سیاست خارجی: حاجی در سیاست خارجی، مانند بیشتر دولتمردان عصر قاجار، به علت اینکه ایران درگیر رقابتهای سخت روس و انگلیس بود، با ناکامی روبه‎رو شد. مهمترین شکست وی، محاصرة هرات توسط ارتش ایران بود. حاجی که از مسایل نظامی هیچ اطلاعی نداشت، در عملیات جنگی دخالت می‎کرد و حتی محاصرة ناقص هرات را که باعث ناکامی ایران شد، خود رهبری کرد و آنگاه که به علت اتمام حجت و اشغال خارک توسط انگلستان، از محاصرة هرات دست کشید و عزم بازگشت کرد، ارتش را بی‎سروسامان به حال خود رها ساخت. سوءتدبیر او در این لشکرکشی و سپس بی‎اعتنایی نسبت به درخواست امیران افغان، که مخالف سیطرة انگلستان بودند (محمود، 2/511)، باعث شد که ایران برای همیشه افغانستان را از دست بدهد. سیاست ناهنجاری که در مذاکذات ارزروم پیرامون اختلاف ارضی میان ایران و عثمانی در پیش گرفت، تا به آن مایه بود که میرزاتقی‎خان (امیرکبیر) نمایندة دولت ایران، گاهی آنچه خود درست تشخیص می‎داد، نه آنچه از تهران ابلاغ می‎شد اجرا می‎کرد. شگفت آن است که میرزاتقی‎خان، فرمانهای دولت متبوع خود را از دست نمایندگان روس و انگلیس دریافت می‎کرد و از این معنی ناله‎ها می‎داشت. گرچه حاجی طی نامه‎ای او را بسیار ستود و از خدماتش بسی تمجید کرد (مکی، 71)، امّا پس از انعقاد عهدنامه (1260ق/1844م) و بازگشت به ایران، با وی درشتیها نمود (خان‎ملک ساسانی، 2/107). برخی گفته‎اند از آن‎رو با میرزاتقی‎خان چنین رفتار می‎کرد که در وجود او قائم‎مقام را می‎دید و از او در اندیشه بود و می‎کوشید او را به کاری گمارد که از عهده برنیاید (نادرمیرزا، 50) یا او را از تهران دور نگاه دارد. هم در آن روزگار سوءسیاست حاجی باعث غارت و ویرانی محمره (1254ق/1838م) و قتل عام کربلا (1260ق/1844م) به وسیلة پاشای بغداد شد (خان‎ملک ساسانی، 2/89-91، به نقل از عبرت‎نامه). در مورد روابط او با روس و انگلیس روایات مختلف و متناقض است. برخی او را صریحاً آلت دست انگلیس می‎دانند (محمود، 2/511؛ خان‎ملک ساسانی، 2/121)، ولی بعضی شواهد تاریخی خلاف آن را می‎رساند. مثلاً وقتی شنید که میرزاآقاخان نوری شبها با لباس دیگرگون از سفارت انگلیس بیرون می‎آید، بی‎درنگ او را به جرم جاسوسی دستگیر کرد و پس از سیاست به تبعید فرستاد (همو، 1/13، 15). نامة تند او به سفارت انگلستان دربارة جاسوسی آقاخان محلاتی و استیضاح سفیر آن کشور در مورد پناه دادن و یاری او نیز خلاف این اتهام را نشان می‎دهد. همچنین گفته‎اند که امتیاز شیلات شمال را به روسها واگذاشت، ولی اینک روشن شده که وی با اجارة آن به روسها مخالف بوده (آدمیت، 409) و مردی آقاسی نام را که در گرگان شیلات را به روسها واگذاشته، به سختی توبیخ کرده است. بنابراین به نظر می‎رسد که حاجی می‎کوشیده سیاست مستقلی در پیش گیرد، ولی سیاست او نسبت به دولتهای بیگانه، متناقض بود. او گاه با آنها ستیز می‎کرد و در مقام دفاع از منافع کشور برمی‎آمد، و گاه «به جهت نیک‎نامی دولت ایران» به قسمی با آنها رفتار می‎کرد که از کردار او آزرده نشوند. گاه برخلاف تمایل روس و انگلیس با دولت فرانسه عهدنامة دوستی و بازرگانی می‎بست و می‎کوشید روس و انگلیس از آن آگاه نشوند، و آنگاه که موضوع آشکار می‎شد، به صراحت به تکذیب آن می‎پرداخت.

سیرت و اخلاق، حاج‎میرزاآقاسی از آن کسانی است که عقاید مخالف در حق او بسیار ابراز شده است. اعتمادالسلطنه (با آنکه آقاسی با پدرش حاج‎علی‎خان فراش‎باشی ـ قاتل امیرکبیر ـ میانة خوبی نداشته) در وصف او می‎گوید: «شرح نیکمردی و بزرگواری و حق‎پرستی او مستلزم تألیف کتابی جداگانه خواهد بود»، اما در جایی دیگر از بدزبانی و درشتخویی او سخنها دارد. آقامهدی نواب تهرانی او را به غایت بی‎تدبیر و بری از بینش و ایین دانسته است (خان‎ملک ساسانی، 2/71، به نقل از دستورالاعقاب). به رغم آنکه گفته‎اند وقتی شاه، نامة مخالفان سرسخت حاجی را در سعایت او، همراه با نام ساعیان به حاجی تسلیم کرد، وی آن نامه را نخوانده سوزاند و مطلقاً درصدد سرکوب و مجازات آنها برنیامد (سعادت نوری، 49، 50)؛ امّا درشتخویی و بدزبانی، و گاهی حرکات مسخره‎آمیز او را اغلب مورخین نقل کرده‎اند. با این احوال، وی می‎کوشید که همه را از خود خشنود سازد، اما به علت تندخویی و نفوذی که در شاه داشت، شاهزادگان در خانه‎ای که در عباس‎آباد برای خود ساخته بود ماند و حتی به عیادت شاه نرفت.

پایان کار و مرگ: بلافاصله پس از مرگ شاه (1264ق/1848م)، مهد علیا، مادر ناصرالدین‎شاه، حاجی را با تأیید درباریان از وزارت خلع کرد. حاجی که منتظر رسیدن ناصرالدین‎شاه به تهران بود، درخواست در کارها دخالتی کند، اما با مخالفت سخت درباریان روبه‎رو شد. پس به یافت‎آباد روانه شد که از آنجا که برای استقبال موکب‎شاه به سوی تبریز رود، اما مردم یافت‎آباد او را راه ندادند و حتی به سویش تیر انداختند و او مجبور شد در حضرت عبدالعظیم متحصن شود. در این میان خانة تهران و عباس‎آباد او هم چپاول گردید. ناصرالدین‎شاه پس از رسیدن به تهران و استقرار بر تخت پادشاهی، حاجی را بنواخت و به درخواست خود او به عتبات روانه‎اش کرد (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 181)؛ و گفته‎اند که وی به آنجا تبعید شد. حاجی که قبل از مرگ محمدشاه، تمام املاک خود را که 1438 دیه و مزرعه برآورد کرده‎اند، به او بخشیده بود (سپهر، 2/212)، اینک که عازم عتبات بود، بقیة اموال خود را با خانة مسکونی و آنچه قبلاً داده بود، همه را یکجا به دولت واگذاشت (مستوفی، 1/48). چندی بعد (روز جمعه 12 رمضان 1265ق/اول اوت 1849م) در سن 67 سالگی درگذشت. آقاسی شعر هم می‎گفته و به یاد استادش ملاعبدالصمد همدانی، فخری تخلص می‎کرده است. از او رساله‎ای به نام کتاب قانون دولتی در قانون نشانها باقی است (دانشکدة حقوق، 511). اعتمادالسلطنه هم کتابی به نام مصباح محمدی و رساله‎ای در تفسیر بعضی آیات مشکل قرآن (صدرالتواریخ، 158) به او نسبت می‎دهد.


مآخذ: آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، خوارزمی، 1361ش، جمـ ؛ آوری، پیتر، تاریخ معاصر ایران، ترجمة محمدرفیعی مهرآبادی، تهران، عطایی، 1363ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، صدرالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، وحید، 1349ش، جمـ؛ همو، خلسه (خوابنامه)، به کوشش محمود کتیرایی، تهران، طهوری، 1348ش؛ افشار، ایرج، «کتابچة املاک حاج‎میرزاآقاسی»، یغما س 17، شمـ 5 (مرداد 1343ش)؛ اقبال، عباس، میرزاتقی‎خان امیرکبیر، دانشگاه تهران، 1340ش؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، 1347-1350ش، 2/204؛ خان‎ملک ساسانی، سیاستگران دورة قاجار، تهران، بابک، 1338ش، جمـ ؛ دانشکدة حقوق، فهرست خطی؛ سپهر، محمدتقی، ناسخ‎التواریخ (بخش قاجاریه)، تهران، اسلامیه، 1344ش، 2-246؛ سعادت نوری، حسین، زندگی حاجی‎میرزاآقاسی، تهران، وحید، جمـ ؛ فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمة حسین نورصادقی، تهران، اشراقی، 1356ش، ص 420؛ گراند واتسون، رابرت، تاریخ قاجار، ترجمة عباسقلی آذری، تهران، 1340ش، ص 232؛ محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، تهران، اقبال، 1329ش؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، زوار، 1334ش؛ مکی، حسین، امیرکبیر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1360ش، صص 80، 81، 192؛ نادرمیرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنة تبریز، تهران، 1233ق؛ هدایت، رضاقلیخان، روضه‎الصفا، تهران، خیام، 1339ش.

صادق سجادی

تاكيد مظفرالدين شاه قاجار بر نقش رابط و رسمي بودن زبان تركي



تاكيد مظفرالدين شاه قاجار بر نقش رابط و رسمي بودن زبان تركي

"..... در سال ١٣١٧ كه براي تحقيق در باره مقبره الشعرا به دعوت يكي از دوستان به تبريز رفته بودم، در منزل مهماندار بزرگوار كه مرحوم سيد عباس طباطبائي رئيس محاكم بدايت آزربايجان در آن تاريخ بود، با پسر بازمانده اي از مظفرالدين شاه آشنا شدم كه مقيم تبريز بود و نامش بيادم نمي آيد. در ضمن سخنها كه از پدرش در دوره وليعهدي او مي گفت، چنين گفت:

"در يك سفر بلوك گردشي كه هنوز خردسال بودم همراه پدر به محلي ميان تبريز و مراغه رسيديم (كه از آن اسم برد ولي فراموش كرده ام). مردم آنجا به يك زبان دهاتي سخن مي گفتند كه بر ما معلوم نبود و تركي نمي دانستند. پدرم سفارش اكيد كرد تا توبت ديگر كه بدينجا مي آيم بايد همه به تركي با من حرف بزنيد..."

Wednesday, February 20, 2008




محمود کویر

حاج میرزا آقاسی: نگاهی دیگر


مهرداد بهار :« فرهنگ سیاسی معاصر ایران به دنبال قهرمان سازی است، كلنل پسیان را ورای حقایق تاریخی قهرمان می‌كند و قوام السلطنه را، بیش از آن چه كه مستحق است و با حقایقی تاریخی می‌خواند، دشمن می‌دارد. هر دوی اینها دچار افسانه سازی های تاریخی شده اند. ما زمانی به عصر خردگرایی وارد می‌شویم كه شخصیت های تاریخی را با همه جنبه های مثبت و منفی شان بسنجیم و به این افسانه سازی های تاریخی خاتمه دهیم.»



***

راستی چرا وچگونه فرهنگ سیاسی ما اجازه می داده صدراعظم هایی چونان قائم مقام و امیرکبیر را به عرش برسانیم ولی حاج میرزا آقاسی را چنین خوار و خفیف داریم و همه ی گناهان و خرابی های این سرزمین را به گردن او بیندازیم؟

غیر از، فساد قدرت، تباهی سیاست و در آمیزی دین و دولت؛ مردمان این سرزمین در این ویرانی ها و عقب ماندگی ها، چه نقشی داشته و چه کرده اند؟

آیا آمدن مغول و عرب و یونانی به ایران و کشتن و سوزاندن و ویران کردن ایران و ایرانی تقصیر کیست؟ تقصیر آنها؟ تقصیر سرنوشت و قضا و قدر؟ یا گناه ماست این؟ گناه ما که در برابر آنان یا شاهان نالایق خودمان نایستادیم و در برابرشان به هزار ترس و بی مبالاتی؛ کرنش کردیم و این بی مقداران را نماز بردیم؟ مغولان که به ایران تاختند، رهبران ما چه کردند؟ مگر همان زمان، شاه ایران در یک جزیره مشغول عیاشی نبود؟ سربازان و مردمان چه کردند؟ ما چه کردیم؟چرا یک قداره بند و شمشیر کشی مانند آغامحمدخان یا هزارتای دیگر، مانند او در فرانسه پیدا نمی شود؟ آیا به راستی، من، شما، هیچ گناهی نداریم؟ هیچ مسئولیتی نداریم؟ آن چیست؟ کجای کار خراب است؟ راز پیشرفت دیگران در چیست؟ سبب عقب ماندگی ما چیست؟ برای جبران آن داریم چه می کنیم؟ من! تو!

***

نوشته ان که :وقتی که قائم مقام در تلاش و تدبیر گشودن گره فرو بسته اوضاع خراب ایران بود، میرزا آقاسی در اندرون دربار محمدشاه بساط فال گیری و رمالی دایر نموده، سر کتاب باز می نمود و کف می دید، رمل می انداخت، ماسه می کشید و به زن های حرم دعای سفیدبختی و آبستنی می داد. ورد می خواندو جن حاضر می کرد .وقتی قائم مقام کارهای میرزا آقاسی را دید، این غزل را برای او ساخت:

زاهد چه بـلایی تو که ایـن رشته تسـبیح از دسـت تو سوراخ به سـوراخ گریزد

خلق ار همه دنبال تو افتند عجب نیست یک صید ندیدم که ز سلاخ گریزد...

آری ما چونان صیدی به دنبال سلاخ خویش دویده ایم و می دویم. این ویژگی جوامعی است که نظام شبان-رمه گی بر آن حاکم است.

قائم مقام وقتی بر سر کار آمد، اوضاع ایران رو به خرابی و پریشانی داشت. هر کسی در گوشه ای عَلَم یاغی گری برافراشته بود. ایران تازه از روس شکست خورده و روحیه سرخوردگی کل ایران را فرا گرفته بود. در خزانه دولت پولی نبود تا شاه تازه به تهران سفر کند و به جای شاه مرده بر اریکه قدرت تکیه زند.

گناه قائم مقام و انگیزه ی کشته شدنش نیز فساد ناپذیری، فرزانگی، وطن خواهی و بیگانه ستیزی بود. وقتی دست مفتخوران را از خزانه دولت کوتاه کرد، وقتی برای تقویت اقتصاد ایران با اجرای قرارداد کاپیتولاسیون و قرارداد تجاری ضمیمه عهدنامه ترکمانچای به شدت مبارزه کرد، خشم هر دو قدرت خارجی و درباریان و دیوانیان فاسد و مردمان عقب مانده و نادان را برانگیخت. در مناظره ای که با سفیر انگلیس داشته، دردمندی قائم مقام آشکار می شود:

«... به سفیر گفت: آن تجارت، وسیله نابودی تدریجی این مملکت فقیر و ناتوان می گردد و عاقبتش این است که ایران بین دو شیر قوی پنجه ای که چنگالشان را در کالبد آن فرو برده اند، تقسیم شود... ایران به عنوان ملت واحد... بدون تردید تحت استیلای قدرت آن دو از پای درمی آید و جان خواهد سپرد.»

در مقابل اصرار سفیر انگلیس که می گفت انگلستان خیرخواه ملت ایران هست، جواب داد: «اگر انگلستان خیرخواه حقیقی ماست به کمک ایران آید تا شرایط عهدنامه تجاری ترکمانچای را باطل کنیم...»

سرانجام، نادانی ها و بی خبری ها، نا آگاهی مردمان و به هیچ گرفتن آنان در کار دولت، دسیسه های خودفروختگان داخلی و بیگانگان خارجی کار خویش را کرده و موجبات قتلش را فراهم کردند.

محمدشاه او را به باغ نگارستان فراخواند. وقتی قائم مقام به باغ رفت، شاه را ندید... هنگام ورود به باغ قلم و دوات را از او گرفته بودند تا مبادا برای شاه چیزی بنویسد. از این رو محمدشاه گفته بود: «اول قلم و قرطاس را از دست او بگیرند، اگر خواهد عریضه به من بنویسد نگذارید که سِحری در بیان و اعجازی در بیان اوست که اگر خط او را ببینم باز فریفته عبارات او شوم و او را رها کنم...))

محمدشاه تنها قولی را هم که در حق قائم مقام داده بود، به جا آورد.وی به پدرش قول داده بود هرگز خون قائم مقام را نریزد و سوگندخورده بود که ریختن خون قائم مقام بر او حرام باشد... در نتیجه به دستورش، میرغضب باشی و چند میرغضب دیگر بر سر او ریختند و دستمال در گلویش کرده، او را خفه کردند!

سرانجام پس از مرگ قائم مقام، زمام امور این سرزمین در دست میرزا آقاسی قرار گرفت، آن هم نه یکی دو سال بلکه چهارده سال تمام. محمدتقی کلاهدوز مراغه ای در قصیده ای در وصف اوضاع ان روزگار چنین گفته است:

روز بــازار کـپـک اوغـلی و زن قـحبـه لـر اسـت

هر کـه زن قحبگی اش بـیشتـر است پیشـتـر است

چرخ بـاخ کـه چـه سـان یــار قـَرم نـردلـر اسـت

خانقـلی جـانـقـلی لر صاحب شغل و عـمل است

ایـروان ایـشـکـنـه حـیـف و گـیل غـنـچـه دهان

بــو ایـشـه شـاه الـدی سلـطـنـه سـیـچـلـر اسـت

منظور از ایروان ایشکینه (خر ایروان)میرزا آقاسی است. او شاید تنها وزیری باشد که در تاریخ ایران از روز به تخت نشستن محمدشاه تا بر تخته تابوت خوابیدن او همچنان وزیر ماند.

آقاسی، حاجی‎میرزاعباس، پسر میرزامسلم از طایفه بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران در روزگار محمدشاه قاجار است.
سالهای نخست زندگی: میرزاعباس در ایروان زاده شد و دوران کودکی و نوجوانی را نزد پدر خود که از علمای ایروان بود سپری کرد. از چگونگی احوال او در این دوره آگاهی چندانی در دست نیست. میرزاعباس در چهارده سالگی همراه پدر به عتبات رفت و درردیف شاگردان ملاعبدالصمد همدانی ملقب به فخرالدین ، دانشمند و صوفی نامدار آن روزگار درآمد و به آموختن فقه و اصول و بخشی از حکمت و علوم غریبه و طی مراحل سلوک پرداخت . به حلقه مریدان خاص او پیوست و تا یورش وهّابیان به کربلا که ملاعبدالصمد کشته شد، در آن دیار مقیم بود. سپس خانواده استاد و مرشد خویش را به همدان آورد و خود در جامه درویشان به اذربایجان رفت . پس از آن، به مکه رفت و سپس به تبریز وارد شد و به خدمت میرزابزرگ قائم‎مقام اول وزیر عباس‎میرزا نایب‎السلطنه راه یافت و به تعلیم میرزاموسی پسر قائم‎مقام پرداخت. زندگی او از آن وقت که از عتبات به ایران بازگشت، تا آنگاه که به مکه رفت، به درستی دانسته نیست. هدایت معتقد است که او در این روزگار مشغول تحصیل دانش بوده است. برخی معتقدند که پس از بازگشت از عتبات به خدمت میرزابزرگ راه یافت و مدتی پس از آن به مکه رفت. او توسط میرزابزرگ با دربار نایب‎السلطنه ارتباط یافت؛ به تعلیم فرزندش محمدمیرزا (محمدشاه غازی) مشغول شد و به تلقین مشرب صوفیانه خود به او پرداخت. دم گرم او در محمدمیرزا گرفت و پیوند مراد و مریدی میان انان پدید امد. که تا پایان زندگی محمدشاه پابرجا بود.
ورود به سیاست: پیوند نزدیکی که از این راه میان حاجی و محمدمیرزا برقرار شد، نخستین و مهمترین علت وزارت آقاسی است. نکته‎ای دیگر که بیشتر مورخان از آن یاد کرده‎اند، آن است که حاجی به محمدمیرزا خبر داد که در آینده به سلطنت خواهد رسید.



آیا تنهاکارهای نادرست او یکی از سبب های شکست ایرانیان در جنگ هرات بود؟ آیا دیگران و از جمله سرسپردگان انگلیس و شاه نالایق و مردمان بی توجه و خرابی مملکت به دست فاسدان، نقشی در این میانه نداشت که تمام کتاب های تاریخ ما تقصیر را به کمال به گردن این درویش می اندازند تا گریبان خویش را از چنگ تاریخ و وجدان رها کنند؟ گویند که به دلیل علاقه بیش از حد به توپ و توپ سازی بخش اعظم خزانه دولت را صرف آن نمود، . شاعری در حق وی گوید:

نگذاشت بـه ملک حـاجـی درمـی شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی

نه مزرع دوست را از آن آب نمی نـه خـایـه خـصـم را از آن تـوپ غـمـی

علاوه بر توپ و توپ سازی به حفر قنات نیز علاقه داشت. گویند وقتی کارگری درحال کندن قناتی به او گفت حفر این قنات بی فایده است آب ندارد میرزا آقاسی در جواب گفته بود : مردک این قنات اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد!

اوژن فلاندن که از نزدیک میرزا آقاسی را دیده در موردش می نویسد: «... حاجی از عموم اعمالی که مربوط به خارج از ایران است بی اطلاع است. تقدسش خشک و مانند زائری است که از مکه می آید و پیوسته خود را به عبادت و امید و آرزو مشغول می دارد و هیچ به فکر سیاست و حکمرانی نیست. خودفروشی و تکبرش به نظر عموم رسیده. یکی از بلندپروازهایش این است که خود را توپچی ماهری می داند.»

از آنجا که مردم ماکو خود را منسوب به میرزا آقاسی می دانستند، لشکری از آنان را به نام سربازان ماکویی با خود به تهران آورده بود که در تعرض به جان و مال و ناموس مردم از هیچ چیز فروگذاری نمی کردند.ترس مردم نیز چنان بود که یارای شکایت نیز نداشتند. نویسنده صدرالتواریخ در این مورد می نویسد:

غروب که می شد هیچ بچه و زنی جرأت بیرون شدن از خانه نداشت. سایر الواط هم به اسم آنها [سربازان ماکویی] فرصت را غنیمت شمرده، مرتکب پاره ای شرارتها می شدند. [وقتی] از تعدیات این ترکان نزد حاجی میرزا آقاسی شکایت می بردند، حاجی به ترکی می گفت: اگر این ترکان با اطفال شما وطی نکنند، پس با من وطی کنند...»!

کدام سند تاریخی این دروغ ها را بار اول آورده است؟ تردید نیست که در ویرانی این سرزمین، همه مقصرند و درویشی که زمام مملکت را در دست داشته نیز از گناه و نادانی دور نیست. اما نیک پیداست که الواط به اسم سربازان ماکویی نیز در این چپاول دست داشته اند. الواطی که بازوی ملایان آن روزگار بوده اند و انگلیس و ملایان همواره از آنان برای ایجاد ترس و به هم ریختن مملکت بهره می برده اند.

نقل است که روزی محمدشاه از حاجی پرسید: اگر اهالی فارس به شاه بخروشند چه توان کرد؟ حاجی میرزا آقاسی جواب داد: قشون آذربایجان برای سرکوبی کافیست. باز پرسید: اگر اهالی خراسان علیه شاه قیام کنند چه باید نمود؟ حاجی جواب داد: قشون آذربایجان. خلاصه شاه هر منطقه ای از ایران را گفت حاجی میرزا آقاسی گفت با قشون آذربایجان می توانیم آرام کنیم. سرانجام شاه گفت: اگر خود آذربایجان برعلیه ما قیام کند چه باید کرد؟ حاجی جواب داد: آذربایجان باوفا و شاه پرست است و هرگز برخلاف نخواهد ایستاد. محمدشاه زیاد اصرار کرد که بر فرض اگر چنین شد چه باید کرد؟ حاجی میرزا آقاسی جواب داد: در آن صورت همه باید از تاج و تخت چشم بپوشیم و به همان جایی برویم که از آنجا بیرون آمده ایم!

حاج میرزا آقاسی گاومیشی داشت که مردم از دستش عاصی بودند و به مانند بوزینه یزید بن معاویه، کسی نمی توانست جلودارش شود. اعتمادالسلطنه می نویسد:

از جمله صدمات او به مردم، یکی این بود که گاومیشی داشت و این گاومیش همیشه مطلق العنان و آزاد بود از بامداد تا شام در کوچه و بازار به اختیار می گشت. از دور که پیدا می شد، کسبه به صورت بلند به طور رمز مخصوصی به یکدیگر اعلام می کردند که گاومیش میرزا آغاسی آمد. به عجله و شتاب اهل بازار قبل از وصول گاومیش هرچه می توانستند از اجناس و ابزار خود را به درون دکان می بردند که پامال و تلف نشود. گاومیش به هر دکان که می رسید اذیتی می کرد، به دکان شیرینی فروش که می رسید مقدار کثیری شیرینی می خورد و حلویات را می ریخت و طَبَق آنها به زمین می انداخت. همچنین کوزه ماست بقال و کفه برنج و کوزه روغن و تغار پنیر را می شکست و قدری میوه جات او را می خورد و می رفت. صاحب دکان ایستاده و نگاه حیرت آمیز می کرد و جرأت آن را نداشت که گاومیش را دفع کند و حفظ مال نماید و در حراست اجناس خود قدم برنمی داشت. آن قدر منتظر بود که گاومیش به اختیار خود برود و کسی نمی توانست اظهار شکایتی نماید.

در آن دوران ضرب المثلی درست شده بود که هرکس در خوردن شتاب می کرد و به عجله می خورد، می گفتند شبیه گاومیش حاجی میرزا آقاسی است.

خود می دانیم که مردم ما در بدنام کردن دیگران می توانند هرچه در تاریخ بشر ناپسند است را به آن شخص نسبت دهند.

ما برای مردم شمال ایران هزار ها لطیفه ساخته ایم که بی غیرت هستند. می دانید چرا؟ چون که در میان آنان دانش و علم و آزادی رونق بیشتر دارد. نخستین مدرسه دختران در آنجا بنا شد. نخستین روزنامه ی زنان را آنان به راه انداختند. بزرگترین مبارزان راه آزادی و ستیز با جهل از آن جا برخاستند. هنوز نام نسیم شمال لرزه بر اندام جهل می اندازد. چون در آن پهنه زنان نیز مانند مردان کار می کنند و با سواد هستند. چون هزار سال در برابر تجاوز عربان ایستادند.

چرا مردم قزوین را به بد نامی می خوانیم؟ مگر قزوین عربی شده ی همان کاسپین نیست: همان سرزمینی که بزرگترین مقاومت ها را در طی ششصد سال در برابر بیگانگان از خود نشان داد. دیار دلاوران آزادیخواه و اندیشمند اسماعیلی. دیار عبید زاکانی و دهخدا... خشم سازندگان این لطیفه ها و بدنام کردن این مردمان از همین جاست.

چرا در لطیفه های مان مردم آذربایجان را نادان می خوانیم؟ چون که در تمام تاریخ در برابر تجاوز و ستم و جهل ایستادند. بابک خرمدین بیست سال در برابر تازیان ایستاد. ستار خان و آذربایجانیان در برابر استبداد ایستادند و آن را به زانو در آوردند. چون روزنامه و چاپ و کتاب و علوم غربی از آذربایجان به ایران داخل شد. پس دستگاه لطیفه پردازی به کار افتاد تا آنان را خوار سازد. تا بهتر و بیشتر بتواند بین مردم اختلاف بیندازد و مرکب جهل و نادانی و خرافات و تعصب را هم چنان بتازاند.شما بهتر می دانید که دستگاه دین و دولت تا چه میزان در انداختن چنین اختلافاتی کوشا بوده است.

به هر روی...

چنین فردی رامحمدشاه مراد و مرشد خود می دانست ودر نامه هایی که به او می نوشت، او را (حاجی سلمه الله تعالی) یا (روحی فداک) خطاب می کرد.

اما اینک به روی دیگر تاریخ بنگریم:

این وزیر، نسبت به بسیاری از روحانیون آن روزگار و درباریان شاه، انسانی با مداراتر، باسوادتر و آگاه تر بود . خود درویشانه می زیست و به آبادانی این سرزمین نیز دلبستگی داشت . به گمان من به همین سبب است که درباریان و ملایان چنین او را بدنام ساخته اند.

در فصل قدرت و حکومت از"مشروطه ایرانی" ماشاالله آجودانی که اشاره ای به نقش روحانیون در مسائل حکومتی عصر قاجار دارد، دوران پادشاهی محمدشاه را به شکلی، از دیگر پادشاهان هم سلسله اش جدا می کند: ((این بذر (دخالت عموم روحانیون در سیاست مملکت) در حقیقت با جنگهای ایران و روس در عصر حکومت فتحعلیشاه پاشیده شد. پادشاهی که سلطنت خود را از روحانیون به اجاره می گرفت. گرچه در عصر محمدشاه، در سایه سیاست های میرزا آقاسی، قدرت و نفوذ روحانیون محدود شد.))

برای نمونه در آن زمان در اصفهان حجت الاسلام سید محمد باقر شفتی حاکم مطلق بود.

وی با سفیر انگلیس علیه حکومت متحد شد و همراه با روحانیان دیگر فتوا داد که لشکرکشی محمدشاه به هرات ضداسلام است و حتا در اصفهان به دسیسه سفیر انگلیس به فکر خودمختاری افتاده بود.

تنكابنی، یكی از شاگردان سیدباقر شفتی در كتاب خود قصص‌العلماء می‌نویسد: از زمان ائمه‌ی اطهار تا آن عهد، هیچ‌یك از علمای امامیه به آن اندازه ثروت و مكنت نداشتندكه شفتی داشت… بنا بر تحقیق عباس اقبال: شفتی از راه اغوا و زور، چنین ثروتی را گرد آورد. شفتی، متهمینِ را ابتدا به اصرار و ملایمت و به تشویق این كه خودم در روز قیامت، پیش جدم شفیع گناهان شما خواهم شد، به اقرار و اعتراف وامی‌داشته، سپس غالبا با گریه ایشان را گردن می‌زده، و خود بر كشته‌ی آنان نماز می‌گزارده. گاهی هم در حین نماز غش می‌كرده است. (نقل از مقاله‌ی اقبال در مجله‌ی یادگار)

سیدباقرشفتی، رفته رفته كارش بدانجا كشید كه در اصفهان، با كمك انبوه لوطی‌ها و آدمكشان، ادعای استقلال كرد و حتا به نام او خطبه خواندند و سكه زدند. و تنها ایستادگی و مقابله‌ی آشتی‌ناپذیر حاج میرزا آقاسی و محمد شاه بود كه او را با ذلت و خواری فروكشید. وقتی به فرمان محمد شاه، به كمك توپخانه دروازه‌های شهر اصفهان را گشودند، لوطیان پا به فرار گذاشتند و به قول یك ناظر فرنگی، مجتهد به كنجی خزید و بعضی از ملایان روانه‌ی زندان شدند و سی صد لوطی گرفتار آمدند و بدین‌گونه غائله ختم شد و اموال غصبی به صاحبان آن‌ها بازگشت.سرکوبی این مجتهد ها آیا یکی از دلیلی دشمنی ملایان با او نیست؟

ملایان همواره از نیروی لوطی ها و چاقوکشان و دیگر اوباش به سود خود بهره برده‌اند. با آخرین نمونه آن توجه کنید:

طیب حاج رضایی بارها سابقه نزاع و درگیری دارد و برای آن نیز به زندان رفته و یا تبعید شده است. سابقه تجاوز و جنایت های بسیاری بنا به مدارک دادگاه های آن زمان در پرونده های اوست. او از کسانی است که در جریان 28 مرداد 1332 از فعالترین افراد برای اجرای کودتایی بود که سازمان سیا طراحی کرده بود و به وسیله‌ ارتش و افرادی چون شعبان جعفری و اشخاصی دیگر و طیب اجرا شد و این افراد توانستند دولت مصدق را سرنگون و تاج و تخت از دست رفته شاهی را به وی اهدا کنند.

اما همین انسان های پس مانده و تبکار، چند روزی بعد آلت دست روحانیون می شوند.عراقی می‌گوید: «برای دیدن مرحوم طیب، رفتیم و گفتیم که ما منزل آقا (امام خمینی) بودیم. آنجا به مناسبتی صحبت شد و اسم طیب وسط آمد. بچه‌ها گفتند که این دسته‌ای که روز عاشورا ما می‌خواهیم راه بیندازیم ممکن است این‌ها بیایند و نگذارند و به هم بزنند. آقا (امام خمینی) گفت: " نه اینها علاقه‌مند به اسلام هستند و این‌ها هم اگر یک روزی یک کارهایی کرده‌اند، آن عرق دینیش بوده، روی به حساب توده‌ای‌ها و کمونیست‌ها و این‌ها آمده‌اند یک کارهایی کرده‌اند [اشاره‌ امام خمینی به دخالت مرحوم طیب در کودتای 28 مرداد است. در حکومت دکتر مصدق توده‌ای‌ها به قدرت سیاسی بسیار نزدیک شدند و بیم آن می‌رفت که حکومت کمونیستی در ایران تشکیل شود. این موضوع علما و مردم را به دکتر مصدق بدبین ساخته بود] این‌ها کسانی هستند که نوکر امام حسین هستند، در عرض سال همه فکرشان این است که محرمی بشود، عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند، خرج بکنند، چه بکنند و از این حرف‌ها خاطر جمع باشید."

جالب است که سید تقی درچه ای در باره‌ی اعدام این تبه کار که مردم ایران را بسیار شادمان کرد و بسیاری از مردم تهران به خاطر رها شدن از کابوس جنایت های وی و دار و دسته اش در خیابان شیرینی پخش می کردند، می نویسد: «در تمام کتابخانه های عمومی قم مثل مسجد اعظم، کتابخانه فیضیه، کتابخانه‌ حضرت معصومه و کتابخانه‌های دیگری که دایر بود و طلبه‌هایی که در حجره بودند همگی آن شب پانزده هزار نفر از سربازان امام زمان و امام صادق برای مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی نماز وحشت خواندند. من فکر نمی‌کنم برای هیچ آیت‌اللهی شب اول قبر پانزده هزار نماز وحشت خوانده شود.»

*

احداث نهر انشعابی رودخانه کرج به تهران (محل جلالیه سابق و بلوار کشاورز فعلی)، از جمله اقدامات مفید او بوده است. همچنین از آثار شناخته شده خدمات عمرانی حاج میرزا آقاسی (که می گویند متجاوز از هزار ده، باغ و قنات بوده)، قنات و آبادی عباس آباد تهران است که هنوز هم به نام او (عباس آباد) نامیده می شود و در اواسط بزرگراه مدرس قابل رؤیت است و دراختیار شهرداری تهران می باشد.

از جمله اقدامات سیاسی مهم حاج میرزا آقاسی، صدور اعلامیه رسمی ای بود که به موجب آن تمام جزایر خلیج فارس را ملک خلق ایران اعلام و هرگونه مداخله کشورهای دیگر را در امور جزایر ممنوع و تجاوز به خاک ایران دانسته است. البته این در زمانیست که هنوز شیخ نشینی در سواحل و جزایر خلیج فرس وجود خارجی نداشته و هیچ دولتی مدعی مالکیت آنها نیوده است. صدور این اعلامیه، خشم شدید دولت انگلیس را که به خوبی به اهمیت استراتژیک جزایر آگاه بود، برانگیخت و با تبلیغات گوناگون علیه میرزا آقاسی به شایعه پراکنی پرداختند و او را مردی ابله و نادان معرفی نمودند؛ آنچنان که بعضی مورخان ایرانی ندانسته تحت تأثیر قرار گرفتند.

بهتر است به علل مخالفت انگیسی ها با میرزا آقاسی نیز اشاره بشود: بنا به گفته محمود محمود
" حاجی میرزا آقاسی همیشه گوش شاه را(محمدشاه را) ازبدی انگلیسها پرمی کند وبه او حالی کرده است که انگلیسهادشمن شاه می باشند. "(تاریخ روابط سیاسی) کاملا چنین به نظرمی رسد که بدگویی انگلیسی ها ازحاجی میزاآقاسی به خاطر ضدیت اوبا انگلیس است ونیز اورا روسی جلوه می دهند چون انگلیسی نبوده است . ازاقدامات مفید میرزاآقاسی این بودکه " دراندک مدتی بین ده تاسی کرور 5 تا15 میلیون تومان ازخزانه کشورراصرف توپ ریزی کرده زیرامکررشنیده بودکه علت شکست ایران ازروسیه فقدان توپخانه بوده است. انگلیسیها اگرازکسی خوششان نمی آمد اتهام دروغ بدومی بستند. مثلا درخصوص بحرخزر وبخشیدن آن به روسها، انگلیسیها ازقول حاج میرزاآقاسی گفته اندکه حاج میرزا آقاسی گفته " ماکام شیرین دولت رابرای مشتی آب شور، تلخ نمی کنیم " که محمود محمود درمقدمه کتاب امیرکبیر وایران اظهارنموده که این گفته دروغ است چونکه انگلیسیها از حاج میرزاآقاسی خوششان نمی آمده است .

این نیز به نقل ازعباس اقبال، از گفته های اوست: ... از دست تقاضاهای بیجای انگلیس جگرم خون است. چیزی نمانده است که سپاهی به کلکته بفرستم و ملکه ویکتوریا را دستگیر کنم و در ملاء عام او را به دست سپاهیان بسپارم تا هر معاملۀ ناسزا که می‌خواهند با او روا دارند.

اما داستان این سخن به نقل از سفیر وقت فرانسه چنین است: سفیر فرانسه که شاهد لشکرکشی اصفهان و دخالت انگلیس‌ها بود در خاطراتش دردِ دل طنزآلود صدراعظم حاجی میرزا آقاسی را در بیزاری از دشمنان ایران چنین باز گفت: این حاجی « به تنگ آمده از رفتار انگیس‌ها. گاه به طنز می گوید: ”قصد دارد سپاهی به کلکته بفرستد تا ملکۀ ویکتوریا را بگیرند و در میدان عمومی شهر طعمۀ سربازان خودش بکنند“! روز دیگر می گوید: می خواهد ”کشتی‌های جنگی [به بوشهر] بفرستد و داد و ستد انگلیس‌ها را نابود کند.»

کار دشمنی و دخالت انگلیس که با روحانیون همدست بود به جایی رسید که درجهت ایستادگی در برابر تجزیه ولایات ایران و اقدامات خائنانۀ مکنیل سفیر انگلیس، محمد شاه به ناچار میرزا حسین خان آجودانباشی را با عنوان نمایندۀ ایران روانۀ پاریس و لندن کرد تا به شکایت از دست نمایندگان انگیس برآید که پای ملایان را به میان کشیده بودند و برکناری ”جون مکنیل“ سفیر انگلیس را بخواهد. این فرستاده در نامه‌هایش به پالمرستون وزیر خارجه آن کشور نوشت. «کاغذ افساد و اخلال نوشتن مستر مکنیل به علما و کاغذ نوشتن دولت انگریز (کذا) به جناب سید محمد باقر شفتی، مجتهد اصفهان چه مناسبت دارد»؟ چرا باید نمایندۀ آن دولت در همدستی با علما ”مضامین مبنی بر اخلال و افساد“ علیه دولت ایران بنگارد؟



این داستان نیز در باره ی یکی از امیرانی است که از سوی میرزا به حکومت رسید و عاقبت وی در نتیجه‌ی تحریکات درباریان و وطن فروشان. بخوانیم و عبرت بگیریم:

حاج میرزا عبدالله از نوادگان کاظم بیگ پسر امیر احمدخان دنبلی بود ، مردی عارف پیشه و صوفی و از منشیان محمدشاه بود و با نوه دختری فتحعلی شاه بنام نوشابه خانم ازدواج کرده بود .در زمانی که حسن خان سالار در مخالفت با حاجی میرزا آقاسی در خراسان شورش کرده بود در سال 1227 خورشیدی با فرمان شاه به سمت تولیت آستان قدس رضوی در مشهد تعیین گردید .زمانی که حمزه میرزا حشمت الدوله به منظور سرکوبی حسن خان سالار به سرخس رفته بود، در اعتراض به غارتگری سربازان حمزه میرزا وبه تحریک انگلیسی ها شورشی در مشهد آغاز شد. شورشیان به خانه حاجی میرزا عبدالله ریخته ضمن غارت اموال منزلش، وی را به مسجد گوهرشاد کشانده و با گلوله ای وی را به قتل رساندند.

چرا؟ سبب این قتل چه بود؟

رضاقلی خان هدایت در روضه الصفا می نویسد:چون حاجی میرزا عبدالله خوئی دبیری امین، نیکخوی و مردی صدیق و راستگوی و از حقایق کار آگاه و رازدار حضرت شاهنشاه سکندرجاه بود، هنگام ماموریت او به منصب بزرگ تولیت سرکار فیض مدار احکام و امثال بسیار به اهالی و امرای خراسان و ارباب مناصب دیوان که متوقف در آن شهر جنت بهر بودند نگاشته آمد و حاجی معزی الیه بعد از ورود به حسن خلق و لطف بیان و گرمی دل و نرمی زبان قلوب اعاظم شهر را در مدت ششماه ایام توقف از پیوستگی و میل به سالار منحرف و زبان حال و قال آنان را به خدمتگزاری دولت ابد مدت معترف ساخت و با عموم علما وفضلا و وجوه اعیان شهر رفتاری عادلانه گزید تا خللی فاحش درکار سالارحادث شده عموم خلایق از سوء خاتمه آن جرم عظیم و خطب وخیم اندیشمند شدند. حاجی میرزا محمدخان چون ماهی در شبک در حریم مقدس رضوی گرفتار ماند وسالار منهزما" به سرخس افتاد برادران به پیغام و نامه به یکدیگر ابلاغ کردند و به خیرخواهان خود که خائن دولت بودند اعلام نمودند که درشهر فتنه ای برانگیزند که عامه خلایق را درآن شرکت افتدتا از بیم سیاست نواب والا والی خراسان بایکدیگر اتحاد جویند وراه خلاف پویند و به واسطه ارتکاب بدان مهم خطیر و گناه کبیر متوهم و مخوف شده از توجه به اولیای دولت روگردان شوند لهذا به مواضعه و مشاوره یکدیگر قرار دادند . حسنخان کرد چنارانی که از معاریف اصحاب جلادت و مشاهیر ارباب شجاعت بود در شب عید صیام که هرکس در ذکر فرداست با جماعتی انبوه برسر اسبان توپخانه مبارکه ریخته تمام مراکب را به شمشیر بران پی برند و محمدخان بغایری با گروهی برسر قورخانه شهرتاخته آتش درآن زدند و میرزا بابای گرکچی که درکار تجاردخیل است جماعتی از الواط و اشرار شهر را در زی لباس تجار به مبارکباد عید سعید فطر داخل ارک نماید ، مصطفی قلی خان قراگوزلو را که حافظ ارک است بگیرندو ارک را متصرف شوند و آقابابا بیگ فراشباشی و دیگران با غلبه اشرار وفجار سربازان را قتیل و اسیر سازندو حاجی میرزا عبدالله متولی باشی و ابراهیم سلطان داروغه را گرفته به قتل آورند.آنگاه سالار راآگاه کنند که باطوایف تراکمه و کوکلان و یموت بشهر آمده آنرا تصرف کنند و اسماعیل پسر میرزا حسن، کلانتر مشهد مقدس ازاین مواضعه و شورش استحضاری حاصل کرده و به مصطفی قلی خان قراگوزلو و ابراهیم خان خوئی خبرداد که در اندیشه کارخودباشید. چون ارباب شورش اطلاع یافتند که امرای دولتی از مواضعه ایشان خبردار شده اند دست بکار شدند و قبل از رسیدن عیدفطر قیام نمودند و با ازدحامی تمام به منزل حاجی میرزا عبدالله خوئی رفتند و او را سر وپا برهنه بیرون کشیدند. اموال و اثاثیه او راغارت ونزد بیگلربیگی بردند و در مسجد گوهرشاد دست بقتل وی گشادند .

چنین است که دزدان و اشرار و قداره بندان و یاغیان و خود فروختگان دست به دست هم می دهند و به غارت و تاراج و قتل دست می زنند!



نکاتی مهم پیرامون کارها و تلاش های او:

*

حاج میرزا آقاسی برای بهبود کشاورزی ایران،کشت درخت توت را برای پرورش کرم ابریشم رونق داد. او هم چنین ، قورخانه را برای صنایع توپ‎ریزی و اسلحه‎ریزی دایر ساخت.

ازجمله کارهای نیک او ممنوع کردن شکنجه و ضرب و شتم (طی فرمان ربیع‎الثانی 1262ق) بود.

او در زمینه‎های فرهنگی هم کوشش هایی داشت. از نامه مشیرالدوله سفیر ایران در دولت عثمانی برمی‎آید که وی تعداد پنجاه تن از ایرانیان را برای «تحصیل صنعت» روانه مصر کرده بود. آنگاه از مسیو گیزو وزیر امور خارجه فرانسه خواست تعدادی صنعتگر به ایران فرستد.

همو، محمدحسن‎بیک افشار را برای یادگیری بلورسازی و قندریزی به روسیه فرستاد.

در روزگار صدارت او نخستین روزنامه در ایران توسط میرزاصالح شیرازی منتشر شد .

*

در زمینه‌ی سیاست خارجی: وقتی شنید که میرزاآقاخان نوری شبها با لباس دیگرگون از سفارت انگلیس بیرون می‎آید، بی‎درنگ او را به جرم جاسوسی دستگیر کرد و پس از چوب زدن،به تبعید فرستاد). نامه تند او به سفارت انگلستان درباره جاسوسی آقاخان محلاتی و استیضاح سفیر آن کشور در مورد پناه دادن و یاری او نیز بسیار جالب و شگفت آور است.

*

گفته‎اند که امتیاز شیلات شمال را به روس ها واگذاشت، ولی اینک روشن شده که وی با اجاره آن به روس ها مخالف بوده و مردی آقاسی نام را که در گرگان شیلات را به روس ها واگذاشته، به سختی توبیخ کرده است. ( فریدون آدمیت)

*

صنعت عکاسی نخستین بار توسط ریشارخان در 1260 ه.ق وارد ایران شد. وی نخستین عکس هایش را از محمدشاه، حاج میرزا آقاسی و بعضی از سران سلطنتی برداشت.

*

در دوران محمدشاه قاجار بود که حاج میرزا آقاسی، برای اولین‌بار به فکر چاره برای آب تهران افتاد و بهره‌برداری از رودخانه‌های جاجرود و کرج را پیشنهاد کرد. اما با شروع برنامه انتقال آب از رودخانه جاجرود، دهقانان ورامینی که تصور می‌کردند جلگه جنوبی تهران گرفتار کم‌آبی می‌شود، اعتراض کردند و انتقال آب به تهران در همان روزها متوقف شد.

سال 1301 دولتمردان به شکل جدی به صرافت لوله‌کشی آب شهر تهران افتادند. در همین روزها چنین ایده‌ای برای شهرهای مشهد و آبادان و بیرجند هم به کار رفت که البته خیلی زود هم به مرحله اجرا رسید.
آلودگی قنات‌های تهران و رعایت نکردن بهداشت آب‌های چاه‌ها، باعث شد که مردم روزبه‌روز با بیماری جدیدی روبه‌رو شوند و باعث مرگ و میر هم می‌شد. شیوع تیفوس، وبا و حصبه بر اثر آلودگی آب‌ها بود. بالاخره مردان حکومت در صدد گرفتن تصمیمی جدی در این‌باره برآمدند؛تصمیمی که تا سال‌ها بعد عملی نشد.
در سال 1303 بود که بلدیه تهران مطالعه‌ای را آغاز کرد و بررسی آب و برق شهر تهران را در دستور کار خود قرار داد. برنامه پیشنهادی شهرداری این بود که اگر سدی روی رودخانه جاجرود بسته شود، هم کمبود آب شهر جبران می‌شود و هم برق شهر را تأمین می‌کند.
این طرح در هیأت دولت مطرح شد، اما چون موافقت کمیته امتیازات را نداشت، تصویب نشد و موضوع تقریباً مسکوت ماند. سه سال بعد که آب قنات‌های تهران به دلیل کمی باران کاهش یافت، مسئولان را به فکری جدی واداشت.
در نهایت، دولتمردان به این نتیجه رسیدند که اجرای نقشه حاج میرزا آقاسی و امیرکبیر بهترین راه‌حل ممکن است. به این ترتیب، پس از سال‌ها آب رودخانه کرج به تهران رسید.

*

ملاقات یک مجتهد آن روزگار با حاجی، به نقل از خان ملک ساسانی، نشان می دهد که چرا آن ها تا این اندازه از او بیزار بودند: امام جمعه قبل از حرکت به سمت آذربایجان، مراسله‌ای به جناب حاجی نوشته بود که یک مجلس بدون شخص ثالث تقاضای ملاقات دارد. حاجی سلمه الله هم این تقاضا را قبول کرده، وقت ملاقات را به روز بعد قبل از طلوع آفتاب معین کرد. عمارت مسکونی آقاسی در ارک روبروی عمارت خورشید بود. از در سمت مشرق که وارد می‌شدی چندین اطاق و تالار تو در تو بود. به پیشخدمت دستور داد که فردا قبل از آفتاب، جناب امام جمعه به ملاقات من می‌آید. تو خدمتشان عرض کن من در اطاق آخر منتظرشان هستم. خودشان بدون راهنما تشریف بیاورند.

صبح زود موعود آقاسی زیر جامه از پا بیرون آورده در اطاق آخری رو به روی در ورود به حالت سجود افتاده بود. امام جمعه پرده را که بلند کرد جناب حاجی را به این وضعیّت دید لاهول گویان و استغفار کنان خواست مراجعت کند. آقاسی از جا بر خاسته به ترکی گفت "عرضیم وار" [عرضی دارم]. جنابعالی هر چه خواستید از تیول و سیورغال و خالصه و وظیفه و تخفیف مالیاتی همه را دادم. بعد از همه‌ی اینها مرقوم فرموده‌اید که می‌خواهید مرا در خلوت، بدون شخص ثالث ملاقات بفرمایید. گفتم شاید خیال مقاربت با بنده را دارید. به این جهت به چنین صورتی در آمدم.

*

دلو حاج میرزا آقاسی:

حاجی میرزا آقاسی عشق و علاقه‌ی عجیبی به امر کشاورزی داشت و نیروی زیادی برای حفر چاه ها و قنات ها می‌گذ اشت. هم اکنون چندین قنات دایر و بایر از آثار او در گوشه و کنار ایران به ویژه تهران باقی است.
در آن عصر و زمان چون موتور پمپ وجود نداشت و استفاده از آب چاهها خالی از اشکال نبود حاجی با فکر و ابتکار خود دلو مخصوصی اختراع کرد که آب کشیدن از چاه را آسان تر و تندتر می نمود و این دلو به دلو حاجی میرزا آقاسی نامبردارگردید.
پیش از آن به انتهای طناب چاه یک دلو می بستند و آب را با همان یک دلو از چاه بیرون می کشیدند. این نوع دلوها از دو جهت مفید فایده نبودند: نخست این که به علت عمق چاه ها مدتی طول می کشید تا دلو پر شده به سطح زمین برسد و دوباره به ته چاه برود. دیگر این که گنجایش دلو و مقدار آبی که در آن جای می گرفت کافی نبود.
حاجی دستور داد سر طناب را که بر روی چرخ چاه قرار دارد به یکدیگر گره بزنند و چندین دلو در فواصل معین به طناب ببندند.
فایده و خاصیتی که این دستگاه اختراعی ابتکاری داشت این بود که دلوها پشت سرهم به ته چاه رسیده پر می شدند و یکی پس از دیگری از چاه خارج و در نهر مجاور خالی می شدند. با این ترتیب دیگر فاصله ای وجود نداشت و آب چاه که از دلوهای پشت سرهم به سطح چاه می رسید چون نهر کوچکی در روی زمین جاری بود. دلو حاجی میرزا آقاسی دیر زمانی مورد استفاده بود .
باری، چون آن دلو در حرکت بوده و کمترین توقفی نداشت ، افرادی را که پی درپی در حرکت باشند آنها را به دلو حاجی میرزا آقاسی تمثیل می کنند.



*

تپه های عباس آباد و بازار عباس آباد تهران و تکیه مشهور حاج میرزا آقاسی از آثار اوست. هم چنین در کنار محمدیه که قصر محمد شاه بود، خانه و سرایی برای خوذش بنا نهاد که عباسیه خوانده می شد و امروزه جاده ی پارک وی از میان آن می گذرد.

*

حاج‎میرزاآقاسی از آن کسانی است که عقاید مخالف در حق او بسیار ابراز شده است. اعتمادالسلطنه (با آنکه آقاسی با پدرش حاج‎علی‎خان فراش‎باشی ـ قاتل امیرکبیر ـ میانه خوبی نداشته) در وصف او می‎گوید: شرح نیکمردی و بزرگواری و حق‎پرستی او مستلزم تألیف کتابی جداگانه خواهد بود.

*

حاج میرزا آقاسی و میرزا آقاخان نوری:

میرزا اقا خان نوری که پس از قتل امیرکبیر، صدراعظم ایران شد با میرزا اقاسی نیز حساب و کتابی داشتند. فریدون آدمیت در کتاب امیر کبیر و ایران می‌نویسد:
((تناسب مستقیمی بین بی‌حیثیت بودن و حد پشتیبانی سفارت انگلیس وجود داشت.سفارت انگلیس همیشه کارخانه رجاله پروری بوده است.))
و به همین دلیل است که شیل، سفیر انگلیس، میرزا آقاخان نوری را پیک مخصوص سفارت و رابط میان سفارت و امیرکبیر معرفی می‌‌نماید! از اینرو ست که لقب اعتمادالدوله نصیب همین میرزا آقاخان می‌شود! میرزا آقاخان کسی است که سابقه اختلاس و دستبرد به اموال دیوانی دارد، و برای انگلیس ها جاسوسی می کند و به همین دلیل پیش از تبعید به کاشان، به دست حاج میرزا اقاسی چوب فلک شد! پس از مرگ شاه و پیش از جلوس ناصرالدین شاه، میرزا آقاخان از کاشان فرار کرده، در نزدیکی تهران بست می‌نشیند. و سرهنگ فرانت،‌ کاردار سفارت انگلیس، به مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاه سفارش می‌کند از وجود ذیجود میرزا آقاخان در امور کشوری استفاده کنند. مهدعلیا نیز کتباً متعهد به حمایت از میرزا آقاخان شد. و در این هنگام، میرزا آقا خان بست را شکسته و مستقیماً راهی سفارت انگلیس می‌شود و پس از کسب «تحت‌الحمایگی»، به همراه یکی از کارکنان سفارت به خانه مهدعلیا می‌رود. سپس کاردار سفارت انگلیس طی نامه‌ای به ناصرالدین شاه تقاضای بخشش اعتمادالدوله را می‌نماید و شاه هم موافقت می‌کند! شیل، سفیر انگلیس، در مورد میرزا آقاخان می‌نویسد:
(( دامنش ملوث به پول پرستی است و مطلقاً در قید آن نیست که از چه راهی به دست آورد‌[...] از آنجا که آدم ناقلا و نیرنگ سازی است امیر نظام از او بدش می‌آید. بعلاوه وی مردی است بی‌نهایت خود فروش [...] هرگاه میرزا آقاخان از طرف دولت دستگیر گردد، ضربه سختی به حیثیت و شهرت سفارت انگلیس وارد خواهد آمد [...] بنا بر اطمینانی که این سفارت به میرزا آقاخان نوری داده [...] حق دارد از ما تقاضای حمایت بکند. پس هر آینه چنان امری اتفاق افتد [...] از هیچ اقدامی قصور نخواهم ورزید و حتی آماده هستم دامنه مشاجرات خود را با آدمی چون امیرنظام به حد نهایت برسانم و همه نتایج احتمالی آنرا هم به عهده بگیرم [...] گرچه میرزا آقاخان شغل ثابت و مخصوصی در دستگاه دولت ندارد ... هرگاه امیرنظام معزول شود به احتمال زیاد هم اوست که جایش را خواهد گرفت))
پس از عزل امیرکبیر، ناصرالدین شاه از اعتماد الدوله می‌خواهد بین تحت‌الحمایگی سفارت انگلیس و صدارت یکی را انتخاب کند، و میرزا آقاخان به سفارت نامه می‌نویسد و پاسخ می‌گیرد که:
((حمایت دولت انگلیس بر تاج کیانی برتر است.))



پس از آن بود که با توطئه همگان از جمله مهد علیا مادر شاه، امیر کبیر را در حمام فین کاشان رگ زدند .

پس از قتل امیر کبیر، میرزا آقا خان نوری صدراعظم شد و در نامه ای برای شاه نوشت: ((بحمدالله که میرزا تقی خان غیر مرحوم، به درک واصل شد. خدا جان این چاکر و جمیع اولاد آدم و عالم را فدای یک جمله دستخط مبارک سرکار اقدس شهریاری بنماید. این بنده میرزا تقی خان نیست که خود، زور داشته باشد و هوایی؛ زور و تسلط چاکر، اعتبار شاه است!))



*

پس از مرگ محمدشاه، مهد علیا، مادر قدرتمند ناصرالدین‎شاه، که سر کرده درباریان برای بر باد دادن مملکت بود، حاجی را با تأیید درباریان از وزارت خلع کرد. حاجی که منتظر رسیدن ناصرالدین‎شاه به تهران بود، با مخالفت سخت درباریان روبه‎رو شد. پس به یافت‎آباد روانه شد که از آنجا برای استقبال موکب‎شاه به سوی تبریز رود، اما مردم یافت‎آباد به تحریک درباریان و ملایان او را راه ندادند و به سویش تیر انداختند و او مجبور شد در حضرت عبدالعظیم متحصن شود. در این میان خانه تهران و عباس‎آباد او هم چپاول گردید. ناصرالدین‎شاه پس از رسیدن به تهران و استقرار بر تخت پادشاهی، حاجی را بنواخت و به درخواست خود او به عتبات روانه‎اش کرد؛ و گفته‎اند که وی به آنجا تبعید شد.

وی در سن شصت و هفت سالگی در تنهایی و غربت درگذشت. آقاسی شعر هم می‎گفته و به یاد استادش ملاعبدالصمد همدانی، فخری تخلص می‎کرده است. از او رساله‎ای به نام کتاب قانون دولتی در قانون نشانها باقی است . اعتمادالسلطنه هم کتابی به نام مصباح محمدی و رساله‎ای در تفسیر بعضی آیات مشکل قرآن به او نسبت می‎دهد.

****

امیدوارم بتوانیم نگاهی تازه داشته باشیم به تمام تاریخ.

سبز باشید

پایان

در این جستجو:

من این راه را آموختم از استاد فرزانه ام: دکتر مهرداد بهار

و نوشته های پژوهشگران گرانمایه: هما ناطق و فریدون آدمیت که نخستین بار نگاهی تازه داشتند به حاجی میرزا آقاسی.

ده ها کتاب و مقاله را که سراپا تکرار بود و مسخره کردن حاج میرزا آقاسی نیز خواندم و همین ها مرا به فکر انداحت که شاید و سپس باید، گونه ای دیگر نگاه کرد.

Monday, February 04, 2008



اصلاحات عين‌الدوله (1324ق- 1321ق)

آزيتا لقايي



گفتار کوتاهی است درباره کسی که به چوب تاريخ‌نويسان به جمع مطرودين تاريخ پيوسته است. در جريان انقلاب مشروطيت سلطان عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله به عنوان مظهر استبداد و عامل اصلی تيره‌روزی ايران آماج حملات مشروطه‌خواهان قرار گرفت. با عزل او از صدارت و تبعيدش از تهران دستيابي مشروطه‌خواهان به اهدافشان تسهيل شد. نقش و جايگاه او در جريان انقلاب او را مغضوب نويسندگان شيفته مشروطه ساخت؛ از اين رو توجه آنها معطوف برخی وجوه شخصيتي و کرداری او شد و ساير وجوه را يا کمرنگ کردند يا ناديده گرفتند. ما نيز از بررسی شرح حالش پيش و بعد از صدارت درمی‌گذريم و آن را به نوشتاری مفصل‌تر وامي‌گذاريم و فقط نگاهی گذرا بر ناديده‌ها و کمرنگ‌شده‌های دوره کوتاه صدارتش (از رجب 1321ق تا جمادی الثانی 1324ق) می‌افكنيم:
عين‌الدوله در اوضاعی جامه وزارت بر تن کرد که ديگران حاضر به قبول اين مهم نبودند. با عزل امين‌السلطان از صدارت همگان انتظار داشتند همه چيز از مدار اصلی خارج شود و آشوب همه جا را فراگيرد، اما چنين نشد و عين‌الدوله به رغم مخالفتها و دسائس گوناگون با اقتدار بر اريكه وزارت تكيه زد و به اصلاح امور پرداخت. با تشكيل مجلس نرخ ارزاق قدمی مثبت جهت تثبيت قيمتها برداشت. تشكيل مجلس حفط صحت نيز اقدام ديگر او بود. وظيفه اين مجلس نظافت شهر تهران، تميز نگهداشتن آب آشاميدنی مردم، ساختن رختشورخانه، دفع زباله، رسيدگی به وضع حمامهای عمومی و مسائلی از اين قبيل بود.
اصلاحات او در زمينه مالی چند جانبه بود. عين‌الدوله برای افزايش درآمد و کاهش مخارج ابائی نداشت که شاه را نيز در تنگنا قرار دهد و از بخششهای بی مورد او جلوگيری کند. فی‌المثل فرمان عشرت‌آباد را که شاه به پاس رقصی به رقاصه‌ای يهودی داده بود پس گرفت و اگر کسی جرات می‌کرد و از شاه خلعتی و فرمانی بی اذن عين‌الدوله می‌گرفت مؤاخذه می‌شد. صورت دربار را مشخص کرد و از خرج آن کاست. به پرداخت حقوق و مستمريها نظم بخشيد و دست تقلب مستوفيان را کوتاه کرد. مالياتهای تازه بر اراضی بست و تفاوت عمل را حذف کرد. همه حکام ولايات را برای نوروز به تهران فراخواند تا از آنها تضمين بگيرد که با اصلاحات او مخالفتی نکنند و اگر حاکمی شرايط عين‌الدوله را نمی‌پذيرفت از حکومت عزل می‌شد. برای نظارت بر کار حکام يك مفتش از طرف شاه، يكي از طرف عدليه، يكي از طرف تجار، يكي از طرف صندوق و يكي از طرف کابينه قرار داد تا احتمال خودسری و تعدی حکام را کاهش دهد. دفتر کابينه را تشكيل داد که فرامين حکام از آنجا صادر شود. خزانه‌داری کل را تأسيس کرد که در هر ولايتي شعبه‌ای داشت. اصلاحات او خصوصاً اصلاحاتی که منجر به قطع منافع مادی افراد می‌شد دشمنان فراوانی برايش به وجود آورد. شبنامه‌نويسي عليه عين‌الدوله آغاز شد و او را تهديد به مرگ کردند.
سلطان عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله علاوه بر نخوت و تکبر و استبدادی که بدو منسوب می‌دارند ويژگيهاي شخصيتي ديگري نيز دارد که حتی مخالفينش هم نمی‌توانند آنها را انکار کنند. عدم وابستگيش به دو قدرت انگلستان و روسيه خصوصيت بارز اوست. عين‌الدوله در دوره صدارتش هيچ امتيازي به خارجيها نداد و برای حفظ استقلال کشور دست به اقداماتی زد؛ بريگاد قزاق را که تحت نظر روسها اداره می‌شد، تحت نظر مستقيم وزارت جنگ قرار داد. با تقاضای انگليسيها برای كشيدن خط تلگراف بين نصرت‌آباد سيستان و کوه ملک سياه مخالفت کرد. تلاش روسها و انگليسها براي تطميع او بی‌نتيجه ماند. نفرت عين‌الدوله از فرنگيها به حدی بود که در هنگام مسافرت شاه به اروپا كه وي از همراهانش بود حاضر نشد از اتاق هتلش خارج شود. تکبرش در قبال فرنگيها و سياست تقويت حكومت مرکزی‌اش مطلوب انگليسها و روسها نبود بنابر اين کمر همت به تضعيف پايه‌های اقتدارش بستند.
در جريان انقلاب مشروطيت که زمينه‌های سياسی _ اجتماعی _ اقتصادی و فرهنگی آن مهيا شده بود مخالفين داخلی و خارجی عين‌الدوله همسو با هم در تضعيف او کوشيدند و موفق شدند فرمان عزلش را به دست آورند. در نتيجه از تلاش عين‌الدوله برای انجام اصلاحات ثمری حاصل نشد.


مظفرالادین شاه: خردمند دانا آن است که همواره به اقتضای زمان رفتار کند



مظفرالادین شاه: خردمند دانا آن است که همواره به اقتضای زمان رفتار کند

مقایسه سخنان مظفر الدین قاجار در اعلام فرمان مشروطیت با اندیشه سیاسی رهبران جمهوری اسلامی ، و از جمله با نظرات خود خمینی ، نشان دهنده این است که ایدوئولوژی " مدینته ا لنبی " جمهوری اسلامی در پایانه قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم ، تلاشی بود برای باز گرداندن جامعه به نظام سیاسی و اجتماعی چارده قرن پیش. این تلاش برای باز گرداندن جامعه قرن بیستم به عصر شبانی عربستان ، ارتجاعی تر از هر آنچیزی است که می توان ارتجاعی نامید. مگر اینکه برای خوش آیند گوئی برای چنان حکومتی و یا جناحی از آن ،منکر چنین وجود چنین حرکاتی در تاریخ باشیم. این که انها موفق شده اند یانه ، موضوع دیگری است.لیکن انکار نمی توان کرد که انان اسیب های ترمیم ناپذیر خود را بر جامعه ایران وارد کرده اند و همچنان ادمه می دهند.

. مظفرالادین شاه در آن فر مان خود می گوید:

"خردمند دانا آن کس است که همواره به اقتضای زمان رفتار کند....

آن اصول و قواعد ملکداری { قدیم} به کار امروز ما نمی خورد. چنان که نمی توان مثلا امروز ، لباس های قدیم و کلاه های یک ذرعی را دیگر باره میان طبقات نوکر از وزراء و اهل قلم و لشگر متداول نمود. کذالک ، امروز ،اصول فن اداره و قواعد سیاست و مملکت داری هم باید امروز ، ورای ایام گذشته باشد. این است که من مصمم شدم مجلس شورای ملی را تشکیل و تنظیم نمایم . تا بدین وسیله بنیان اتحاد و اتفاق دولت و ملت بطوری که دلخواه من است مستحکم شود و امیدوارم انشاء الله تعالی به این آرزو نایل شوم...

باز لازم است خاطر شما را به این نکته معطوف داریم که تا امروز نتیجه اعمال هر کدام ازشما ها فقط عاید به خودتان بود و بس، ولی از امروز شامل هزاران نفوس است که شما را انتخاب کرده اند".

تاریخ بیداری ایرانیان ، به نقل از ایرج پزشکزاد" مروری در تاریخ انقلاب مشروطیت ایران ، یکصدمین سالگرد".1385 ، چاپ نشر البرز.آلمان.

Sunday, January 20, 2008



دولت قاجاري دولتي غير وابسته و غيرمستعمره بود

آقاي صنمي:

من بارها گفته ام كه در هر سطر و جمله شما در رابطه با ملت ترك و آزربايجان و كلا حقوق ملي و تاريخ ملل ساكن در ايران، اغلاط و اشتباهات متعدد آشكار و كينه و نفرت عميق پنهاني وجود دارد.

آخرين پستتان هم يكي از اين دهها و صدها مورد است در آنجا ادعا كرده ايد:
—————
گفته ايد:
تاسفانه اینکه هویت طلبان ما سلسله قاجار را ازینرو که گویا ریشه ترک داشته اند ، بر پهلویان (فارس ) ترجیح میدهند.

آقاي عزيز منبع شما در باره اين ادعا ويا دروغتان چيست؟ كدام نيروي ملي ترك از چپ و راست و مذهبي، قاجاريان را به صرف ترك بودن بر پهلويان ترجيح داده است؟

قاجاريان البته بسيار مقبول تر از پهلويان (كه از قضا هم هر دو شاه و هم هر دو ملكه آن يا ترك و يا نيمه ترك بوده اند) هستند اما نه براي آنكه ريشه ترك داشته است. ريشه تركي بودن در مقبوليت قاجاريان در ميان تركان و نيروهاي ملي ترك و آزربايجاني اهميتي ندارد، اما برعكس ريشه تركي در عدم مقبوليت قاجاريه در ميان قوميتگرايان فارس اهميت بسيار دارد، يكي به دلائل تئوريك كه قوميتگرايان فارس تركان را نژادي پست مي دانند و ديگري به دلائل سياسي (اساسا خود انگليسها كه قولت پهلوي را سر كار آورده اند رسما يكي از دلائل اين كار را ترك بودن قاجاريان اعلام كرده اند)

قاجاريان به دلائل بسيار مقبول ترند يكي به خاطر آنكه سلسله و دولتي دستنشانده نبوده اند، اما دولت و سلسله پهلوي دولتي به معني دقيق كلمه دست نشانده و آنهم بر اساس سنن غيردمكراتيكي مانند كودتا بود، هم برسركار آورده شدن رضاخان توسط استعمار انگليس و طي يك كودتا و هم سركار آورده شدن و سركار نگاه داشته شدن محمدرضا توسط استعمار انگليس و بعدها كودتاي سيا بوده است.

ديگر آنكه بر خلاف خاندان پهلوي به كه جز افراد ديكتاتور، زنباره، قمارباز و قاچاقچي مواد مخدر شخصيت برجسته اي به جامعه ايراني تحويل نداده است، خاندان قاجار شخصيتهاي برجسته بسياري در همه عرصه هاي فرهنگي و ادبي و سياسي و هنري به جامعه ايراني عرضه كرده اند، مصدق و احمدشاه و ايرج ميرزا و سليمان ميرزا و كامبخش و مريم فيروز و تنها چند تن از اينانند.

علاوه بر آن دولت قاجاري دولتي غير وابسته و غيرمستعمره بود كه جامعه ايران و آزربايجان را در سير طبيعي تاريخ آرام آرام به سوي مدرنيت و دولتي دمكراتيك (مشروطيت) و لائيك و فدرال (ايالات و ولايات) هدايت كرده است بر خلاف دولت پهلوي كه سكته اي در روند مدرنيت، دمكراسي، لائيسيم و فدراليسم در ايران شمرده مي شود بود. علاوه بر آن دولت قاجار همانطور كه گفته شد مانند دولت پهلوي دست نشانده استعمار نبود و اين خصلت به تنهائي براي مقبوليت و ترجيح آن بر پهلويها كفايت ميكند.

اما نكته مهمتر آنكه قاجارها چه مقبول و مرجح باشند و چه نباشند، دولت و سلسله و خانداني ترك و آزربايجاني بوده اند و همه خطا و صواب آنها، خوب و بدشان متعلق به ملت ترك و مملكت آزربايجان است مانند همه خطا و صواب دولت افشاري و صفوي و قاراقويونلو و آغ قويونلو ائلدنيزلي و جلايري و ايلخاني و …. پيش از آنها

براي مطالعه بيشتر در باره دولت تركي آزربايجاني قاجار به آدرس زير مراجعه كنيد:
http://sultanahmadshah.blogspot.com/
——————
فرموده ايد: هرچند قاجاریه از ترکمانان استرآباد هستند ولی از لحاظ هویت طلبان ما اقامت چند ساله آنان در دوران ولیعهدی در تبریز آنان را ترک آذربایجانی میکند

آقاي عزيز اين ادعاي شما شاهكار مغلطه و بي دانشي است.

نخست آنكه شما تركمن (ملت) را با توركمان كه يكي از زيرگروههاي طائفه اي تركان آزربايجان و آسياي صغير و تركيه است خلط كرده ايد و يا به فرقشان آگاه نيستيد. به اختصار، توركمانها گروههاي از قزلباشها هستند كه بر عليه عثماني قيام نكرده اند و يا قزلباشها آن گروه از توركمانها بشمار مي روند كه بر عليه عثماني قيام كرده اند و به همه حال قاجارها مانند افشارها و قاراقويونلوها و آغ قويونلوها و دهها و صدها طائفه و خاندان ديگر نه تركمن، بلكه از همين توركمانان بوده اند.

براي اطلاع بيشتر در باره توركمانان و فرق آنها با تركمنها به آدرس زير مراجعه كنيد:
http://kerkuk-az.blogspot.com/

دوم آنكه گمان كرده ايد هر گروه توركي كه در خراسان و مازندران ساكن است تركمن است. بر خلاف اين گمان نادرست، توركهاي ساكن در خراسان و مازندران عبارتند از تركمنها، تركها، قزاقها، و ازبكها. قاجاريان و ديگر گروههاي توركمان مانند افشار و قزلباش و شاهسون و … هم همه جز تركان ساكن در آن خطه اند و نه تركمنهاي آن نواحي

براي خواندن بيشتر در باره تركان ساكن در شمال شرق ايران به آدرسهاي زير مراجعه كنيد:
http://xorasan.blogspot.com/
http://mazandaran-turk.blogspot.com/

سوم آنكه شما اصل قاجاريان را از استرآباد دانسته ايد حال آنكه اسكان بخشي از قاجارها در آن نواحي حادثه اي جديد است و آن قاجارها هم از قاجارهاي آزربايجان بوده اند كه به آنجا كوچ داده شده اند، قبل از آن و بعد از آن هم قاجارها در آزربايجان ساكن بوده اند و حتي نواحي بسياري از آزربايجان تحت حكومت تيره هاي ايل قاجار ساكن در آزربايجان بوده است، مانند نواحي گنجه كه ماجراي جوادخان و مقاومت وي در مقابل اشغال روسيه مشهور است

حتي قبل از آن هم قاجارهاي آزربايجان در به قدرت رسيدن قزلباشان صفوي نقش عمده اي داشته اند و …

علاوه بر آن خود قاجارهاي آزربايجان اصلا از قاجارها و توركمانان قزلباش آسياي صغير و سوريه (شاملو،…) بوده اند و امروز هم تيره هاي قاجاري در اين نواحي ساكن اند.

اين همه در باره تاريخ اسلامي قاجارها است و الا آنها در تاريخ پيش از اسلام و پس از اسلام در آزربايجان با نام آغاج اري حضور داشته اند.

براي خواندن مطالبي در باره قاجارهاي باستان و يا آغاج اري به آدرس زير مراجعه كنيد:
http://arabistan-tr.blogspot.com/
http://luristan-tr.blogspot.com/
——————–
گفته ايد: موسس سلسله قاجار هم که به شیراز و کرمان لشکر کشی میکرد ، نظرش گسترش خاک ترکمنستان نبود ، بلکه می خواست پادشاهی مقتدرایران زمان صفویه را احیا کند.

آقاي عزيز: نه موسس سلسله ترك و آزربايجاني قاجار و نه موسس سلسله ترك و آزربايجاني صفوي كه همه اصلا از توركمانان قزلباش آزربايجان-آسياي صغير-سوريه بودند كوچكترين نيتي براي ايجاد دولت مقتدر ايران نداشته اند. آنها در ادامه سنن دولتهاي توركي پيش از خودشان مانند جلايري و ايلخاني و سلجوقي و … و در كشمكش و نزاعي داخلي بين توركمانان (در طرف ديگر توركمانان عثماني قرار داشتند) دولتهاي ترك و آزربايجاني توركماني-قزلباشي خود را تاسيس كرده اند. تنها رابطه آنها با ايران عبارت از اين است كه ايران كنوني نيز مانند بخشهائي از افغانستان و عراق و ارمنستان و گرجستان و …. تحت حاكميت اين دولتهاي ترك و آزربايجاني قرار داشته اند

براي خواندن مطالبي در باره دولت تركي آزربايجاني صفوي به آدرسهاي زير مراجعه كنيد:
http://xetayi.blogspot.com/
http://cahanshah.blogspot.com/

Thursday, December 13, 2007



آقاسی از طایفة بَیات ايروان

آقاسی، حاجی‎میرزاعباس، پسر میرزامسلم (1198-1265ق/1784-1849م) از طایفة بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران (1251-1264ق/1835-1848م) در روزگار محمدشاه قاجار (1250-1264ق/1834-1848م).

سالهای نخست زندگی: میرزاعباس در ایروان زاده شد و دوران کودکی و نوجوانی را نزد پدر خود که از علمای ایروان بود سپری کرد. از چگونگی احوال او در این دوره آگاهی چندانی در دست نیست. میرزاعباس در 14 سالگی همراه پدر به عتبات رفت و در زمرة شاگردان ملاعبدالصمد همدانی ملقب به فخرالدین (سعادت نوری، 9)، دانشمند و صوفی نامدار آن روزگار درآمد و به آموختن فقه و اصول و بخشی از حکمت و علوم غریبه و نیز نجات و ریاپیات و طی مراحل سلوک پرداخت و به حلقة مریدان خاص او پیوست و تا یورش وهّابیان به کربلا (1216ق/1801م) که ملاعبدالصمد کشته شد، در آن دیار مقیم بود، سپس خانوادة استاد و مرشد خویش را به همدان آورد و خود در جامة درویشان به اذربایجان رفت (اعتمادالسّلطنه، صدرالتواریخ، 154). مدتی بعد (1225ق/1810م)، به مکه رفت و سپس به تبریز وارد شد و به خدمت میرزابزرگ قائم‎مقام اول وزیر عباس‎میرزا نایب‎السلطنه راه یافت و به تعلیم میرزاموسی پسر قائم‎مقام پرداخت. زندگی او از آن وقت که از عتبات به ایران بازگشت، تا آنگاه که به مکه رفت، به درستی دانسته نیست. هدایت (10/167) معتقد است که او در این روزگار مشغول تحصیل دانش بوده است. برخی معتقدند (سعادت نوری، 20) که پس از بازگشت از عتبات به خدمت میرزابزرگ راه یافت و مدتی پس از آن به مکه رفت. او توسط میرزابزرگ با دربار نایب‎السلطنه ارتباط یافت؛ به تعلیم فرزندش محمدمیرزا (محمدشاه غازی) مشغول شد و به تلقین مشرب صوفیانة خود به او پرداخت. دم گرم او در محمدمیرزا گرفت و پیوند مراد و مریدی میان انان پدید امد. که تا پایان زندگی محمدشاه پابرجا بود.

ورود به جهان سیاست: پیوند نزدیکی که از این راه میان «حاجی» (که معاصرانش او را چنین یاد می‎کردند) و محمدمیرزا برقرار شد، نخستین و مهمترین علت وزارت آقاسی است. نکته‎ای دیگر که تقریباً همة مورخان از آن یاد کرده‎اند، آن است که حاجی به محمدمیرزا خبر داد که در آینده به سلطنت خواهد رسید (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 155؛ همو، خلسه، 30). این معنی در آن وقت که عباس‎میرزا زنده بود و پسران بسیار داشت، شگفت می‎نمود. به همین دلیل برخی معتقدند که وی به همة پسران عباس‎میرزا چنین وعده‎ای داده بوده است (گراند واتسون، 198) تا در هر صورت آیندة خویش را تضمین کرده باشد، خاصه آنکه گفته‎اند از محمدمیرزا وعدة صدارت گرفت (هدایت، 10/168). بنابراین شگفت نیست که محمدشاه، حاجی را که «قطبِ مُلْکِ شریعت» می‎دانست (سپهر، 2/242)، پس از قتل میرزاابوالقاسم قائم‎مقام فراهانی (صفر 1251ق/ژوئن 1835م) که گویا حاجی نیز در آن دست داشته است، به وزارت برگزید.

وزارت: وزارت میرزاآقاسی با شیوع بیماری وبا در تهران و خروج محمّدشاه از این شهر آغاز گشت. حاجی پس از تصدی این مقام (1251ق/1835م) به سرعت و با کمک شاه، مدّعیان وزارت را تار و مار کرد، ازجمله، اللّهیارخان آصف‎الدوله را که در روزگار فتحعلی‎شاه یک چند صدارت داشت به خراسان، و آقاخان محلّاتی را به کرمان فرستاد و منوچهرخان معتمدالدوله را روانة اصفهان و لرستان و خوزستان کرد (هدایت، 10/169). سپهر (2/241) حبس و تبعید شاهادگان و مدعیان وزارت را پیش از صدات حاجی می‎داند. حاجی به رغم تلاشهای بسیارش در راه رسیدن به وزارت و تحکیم خود در این مقام، «زشت می‎دانست که کسی او را وزیر خطاب کند یا صدراعظم خواند». او همواره می‎گفت که آمدن محمدخان زَنْگِنه را از آذربایجان انتظار می‎کشد تا زمام امور را به دست او سپارد (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 161)؛ و از این‎رو «پشت مَناشیر پادشاه را چنانکه قانون وزیران است، خاتم نمی‎نهاد»، اما چون محمدخان وارد تهران شد، حاجی از تفویض صدات به او خودداری کرد و گفت: او را «از بهر آن آوردم که حشمت او از نظرها محو شود و دیگر کس به طمع و طلب وزارت او ننشیند» (سپهر، 2/247). از آن پس حاجی را «شخص اول مملکت» نامیدند و او «ایت لقب را پسنده داشت» (همو، 2/234). محمدشاه نیز که او را نه به چشم صدارت بل به چشم ولی و مراد خود می‎نگریست و از آن گذشته همیشه از بیماری در رنج بود، یکسره از کارها دست کشید و همه را به وی واگذاشت، خاصه که حاجی در تبریز او را چنان تربیت کرده بود که چون زاهدان رفتار می‎کرد و از امور دنیوی اعراض می‎داشت. حاجی اندکی بعد با عزت‎نساء دختر فتحعلی‎شاه و عمة محمدشاه و همسر پیشین موسی‎خان برادرزادة فتحعلی‎شاه ازدواج کرد. او که از شرایط ملکداری بی‎اطلاع بود و خود به این معنی اعتراف داشت (خان‎ملک ساسانی، 2/113)، میرزاشفیع آشتیانی صاحبدیوان را در حل و عقد امور ا خود انباز کرد (سپهر، 2/242).

سیاست داخلی: حاجی چون از قائم‎مقام خوشدل نبود کسانی را که وی از کارها عزل کرده بود، دوباره برکشید و به خود نزدیک کرد. ازجمله میرزاابوالحسن‎خان شیرازی وزیر خارجة فتحعلی‎شاه را که از بیم قائم‎مقام به جهت ارتباطش با انگلیس و کوشش برای به سلنت نشاندن ظلّ‎السلطان، در حضرت عبدالعظیم پناهنده شده بود، به تهران خواند و در نمیان مقربان درگاه منخرط ساخت». در روزگار صدارت او فتنة باب رخ داد و منوچهرخان معتمدالدوله، مدعی صدارت، این فتنه را تقویت کرد. هم در آن روزگار حسن‎خان سالار پسر آصف‎الدوله در خراسان و میرزاآقاخان محلاتی در کرمان و بلوچستان سر به شورش برداشتند.

حاجی به کار صنعت و کشاورزی علاقه داشت، اما در هیچیک از این 2 مورد موفقیت چندان نصیبش نشد. «کتابچة املاک» آقاسی سندی است گویای علاقة وافر او به امر کشاورزی و احیای زمینهای بایر (افشار، 231). گفته شده است که هدف وی از این اقدامت بیش از آنکه متوجه منافع مردم باشد، ثروتمندتر کردن خود و اشراف روزگار بوده است (آوری، 120). علاوه بر حفر کاریزها برای رونق کشاورزی، طرح برگرداندن روخانة کرج به تهران را برای تأمین آب پایتخت، برنامه‎ریزی kرد و کشت درخت توت را برای پرورش کرم ابریشم رونق داد و قورخانه را برای صنایع توپ‎ریزی و اسلحه‎ریزی دایر ساخت. از جمله کارهای نیک او ممنوع کردن شکنجه و ضرب و شتم (طی فرمان ربیع‎الثانی 1262ق/آوریل 1846م) بود. او در زمینه‎های فرهنگی هم کوششهایی داشت. از نامة مشیرالدوله سفیر ایران در دولت عثمانی برمی‎آید (سعادت نوری، 113) که وی تعداد 50 تن از ایرانیان را برای «تحصیل صنعت» روانة مصر کرده بود. آنگاه از مسیو گیزو وزیر امور خارجة فرانسه خواست تعدادی صنعتگر به ایران فرستد. سپس به پیشنهاد گیزو بنا شد 20 تن از ایرانیان برای تحصیل علوم و فنون به فرانسه روند که حاجی با آن مخالفت کرد (خان‎ملک ساسانی، 2/126). همو، محمدحسن‎بیک افشار را برای یادگیری بلورسازی و قندریزی به روسیه فرستاد. در روزگار صدارت او نخستین روزنامه در ایران توسط میرزاصالح شیرازی منتشر شد (محرم 1253ق/آوریل 1837م)، ولی 2 سال بیشتر دوام نیافت (اقبال، 142؛ آدمیت، 369). وضع خزانة مملکت در ایام او مختل بود و خرج و دخل توازنی نداشت. به گفتة سپهر (3/26) خزانه را «چنان بذل کرد به تیول و سیورغال و اکرام مردم که هر سال 2 کرور تومان خرج ایران از دخل آن بر زیادت بود». او پول خزانه را به حقوق درباریان و افراد خانوادة شاه و مستمری امرا و درباریان و افراد خانوادة شاه و مستمری امرا و درباران اختصاص داد و برای بقیة مطالبات، براتهایی در وجه حکام ولایات صادر می‎کرد که اغلب وصول نمی‎شد و همین براتها بود که روزگار امیرکبیر، عمده بدهکاری دولت محسوب می‎شد. حتی گفته‎اند که به امرای ارتش، مواجب افواجی را می‎داد که وجود خارجی نداشتند.

سیاست خارجی: حاجی در سیاست خارجی، مانند بیشتر دولتمردان عصر قاجار، به علت اینکه ایران درگیر رقابتهای سخت روس و انگلیس بود، با ناکامی روبه‎رو شد. مهمترین شکست وی، محاصرة هرات توسط ارتش ایران بود. حاجی که از مسایل نظامی هیچ اطلاعی نداشت، در عملیات جنگی دخالت می‎کرد و حتی محاصرة ناقص هرات را که باعث ناکامی ایران شد، خود رهبری کرد و آنگاه که به علت اتمام حجت و اشغال خارک توسط انگلستان، از محاصرة هرات دست کشید و عزم بازگشت کرد، ارتش را بی‎سروسامان به حال خود رها ساخت. سوءتدبیر او در این لشکرکشی و سپس بی‎اعتنایی نسبت به درخواست امیران افغان، که مخالف سیطرة انگلستان بودند (محمود، 2/511)، باعث شد که ایران برای همیشه افغانستان را از دست بدهد. سیاست ناهنجاری که در مذاکذات ارزروم پیرامون اختلاف ارضی میان ایران و عثمانی در پیش گرفت، تا به آن مایه بود که میرزاتقی‎خان (امیرکبیر) نمایندة دولت ایران، گاهی آنچه خود درست تشخیص می‎داد، نه آنچه از تهران ابلاغ می‎شد اجرا می‎کرد. شگفت آن است که میرزاتقی‎خان، فرمانهای دولت متبوع خود را از دست نمایندگان روس و انگلیس دریافت می‎کرد و از این معنی ناله‎ها می‎داشت. گرچه حاجی طی نامه‎ای او را بسیار ستود و از خدماتش بسی تمجید کرد (مکی، 71)، امّا پس از انعقاد عهدنامه (1260ق/1844م) و بازگشت به ایران، با وی درشتیها نمود (خان‎ملک ساسانی، 2/107). برخی گفته‎اند از آن‎رو با میرزاتقی‎خان چنین رفتار می‎کرد که در وجود او قائم‎مقام را می‎دید و از او در اندیشه بود و می‎کوشید او را به کاری گمارد که از عهده برنیاید (نادرمیرزا، 50) یا او را از تهران دور نگاه دارد. هم در آن روزگار سوءسیاست حاجی باعث غارت و ویرانی محمره (1254ق/1838م) و قتل عام کربلا (1260ق/1844م) به وسیلة پاشای بغداد شد (خان‎ملک ساسانی، 2/89-91، به نقل از عبرت‎نامه). در مورد روابط او با روس و انگلیس روایات مختلف و متناقض است. برخی او را صریحاً آلت دست انگلیس می‎دانند (محمود، 2/511؛ خان‎ملک ساسانی، 2/121)، ولی بعضی شواهد تاریخی خلاف آن را می‎رساند. مثلاً وقتی شنید که میرزاآقاخان نوری شبها با لباس دیگرگون از سفارت انگلیس بیرون می‎آید، بی‎درنگ او را به جرم جاسوسی دستگیر کرد و پس از سیاست به تبعید فرستاد (همو، 1/13، 15). نامة تند او به سفارت انگلستان دربارة جاسوسی آقاخان محلاتی و استیضاح سفیر آن کشور در مورد پناه دادن و یاری او نیز خلاف این اتهام را نشان می‎دهد. همچنین گفته‎اند که امتیاز شیلات شمال را به روسها واگذاشت، ولی اینک روشن شده که وی با اجارة آن به روسها مخالف بوده (آدمیت، 409) و مردی آقاسی نام را که در گرگان شیلات را به روسها واگذاشته، به سختی توبیخ کرده است. بنابراین به نظر می‎رسد که حاجی می‎کوشیده سیاست مستقلی در پیش گیرد، ولی سیاست او نسبت به دولتهای بیگانه، متناقض بود. او گاه با آنها ستیز می‎کرد و در مقام دفاع از منافع کشور برمی‎آمد، و گاه «به جهت نیک‎نامی دولت ایران» به قسمی با آنها رفتار می‎کرد که از کردار او آزرده نشوند. گاه برخلاف تمایل روس و انگلیس با دولت فرانسه عهدنامة دوستی و بازرگانی می‎بست و می‎کوشید روس و انگلیس از آن آگاه نشوند، و آنگاه که موضوع آشکار می‎شد، به صراحت به تکذیب آن می‎پرداخت.

سیرت و اخلاق، حاج‎میرزاآقاسی از آن کسانی است که عقاید مخالف در حق او بسیار ابراز شده است. اعتمادالسلطنه (با آنکه آقاسی با پدرش حاج‎علی‎خان فراش‎باشی ـ قاتل امیرکبیر ـ میانة خوبی نداشته) در وصف او می‎گوید: «شرح نیکمردی و بزرگواری و حق‎پرستی او مستلزم تألیف کتابی جداگانه خواهد بود»، اما در جایی دیگر از بدزبانی و درشتخویی او سخنها دارد. آقامهدی نواب تهرانی او را به غایت بی‎تدبیر و بری از بینش و ایین دانسته است (خان‎ملک ساسانی، 2/71، به نقل از دستورالاعقاب). به رغم آنکه گفته‎اند وقتی شاه، نامة مخالفان سرسخت حاجی را در سعایت او، همراه با نام ساعیان به حاجی تسلیم کرد، وی آن نامه را نخوانده سوزاند و مطلقاً درصدد سرکوب و مجازات آنها برنیامد (سعادت نوری، 49، 50)؛ امّا درشتخویی و بدزبانی، و گاهی حرکات مسخره‎آمیز او را اغلب مورخین نقل کرده‎اند. با این احوال، وی می‎کوشید که همه را از خود خشنود سازد، اما به علت تندخویی و نفوذی که در شاه داشت، شاهزادگان در خانه‎ای که در عباس‎آباد برای خود ساخته بود ماند و حتی به عیادت شاه نرفت.

پایان کار و مرگ: بلافاصله پس از مرگ شاه (1264ق/1848م)، مهد علیا، مادر ناصرالدین‎شاه، حاجی را با تأیید درباریان از وزارت خلع کرد. حاجی که منتظر رسیدن ناصرالدین‎شاه به تهران بود، درخواست در کارها دخالتی کند، اما با مخالفت سخت درباریان روبه‎رو شد. پس به یافت‎آباد روانه شد که از آنجا که برای استقبال موکب‎شاه به سوی تبریز رود، اما مردم یافت‎آباد او را راه ندادند و حتی به سویش تیر انداختند و او مجبور شد در حضرت عبدالعظیم متحصن شود. در این میان خانة تهران و عباس‎آباد او هم چپاول گردید. ناصرالدین‎شاه پس از رسیدن به تهران و استقرار بر تخت پادشاهی، حاجی را بنواخت و به درخواست خود او به عتبات روانه‎اش کرد (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 181)؛ و گفته‎اند که وی به آنجا تبعید شد. حاجی که قبل از مرگ محمدشاه، تمام املاک خود را که 1438 دیه و مزرعه برآورد کرده‎اند، به او بخشیده بود (سپهر، 2/212)، اینک که عازم عتبات بود، بقیة اموال خود را با خانة مسکونی و آنچه قبلاً داده بود، همه را یکجا به دولت واگذاشت (مستوفی، 1/48). چندی بعد (روز جمعه 12 رمضان 1265ق/اول اوت 1849م) در سن 67 سالگی درگذشت. آقاسی شعر هم می‎گفته و به یاد استادش ملاعبدالصمد همدانی، فخری تخلص می‎کرده است. از او رساله‎ای به نام کتاب قانون دولتی در قانون نشانها باقی است (دانشکدة حقوق، 511). اعتمادالسلطنه هم کتابی به نام مصباح محمدی و رساله‎ای در تفسیر بعضی آیات مشکل قرآن (صدرالتواریخ، 158) به او نسبت می‎دهد.


مآخذ: آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، خوارزمی، 1361ش، جمـ ؛ آوری، پیتر، تاریخ معاصر ایران، ترجمة محمدرفیعی مهرآبادی، تهران، عطایی، 1363ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، صدرالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، وحید، 1349ش، جمـ؛ همو، خلسه (خوابنامه)، به کوشش محمود کتیرایی، تهران، طهوری، 1348ش؛ افشار، ایرج، «کتابچة املاک حاج‎میرزاآقاسی»، یغما س 17، شمـ 5 (مرداد 1343ش)؛ اقبال، عباس، میرزاتقی‎خان امیرکبیر، دانشگاه تهران، 1340ش؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، 1347-1350ش، 2/204؛ خان‎ملک ساسانی، سیاستگران دورة قاجار، تهران، بابک، 1338ش، جمـ ؛ دانشکدة حقوق، فهرست خطی؛ سپهر، محمدتقی، ناسخ‎التواریخ (بخش قاجاریه)، تهران، اسلامیه، 1344ش، 2-246؛ سعادت نوری، حسین، زندگی حاجی‎میرزاآقاسی، تهران، وحید، جمـ ؛ فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمة حسین نورصادقی، تهران، اشراقی، 1356ش، ص 420؛ گراند واتسون، رابرت، تاریخ قاجار، ترجمة عباسقلی آذری، تهران، 1340ش، ص 232؛ محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، تهران، اقبال، 1329ش؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، زوار، 1334ش؛ مکی، حسین، امیرکبیر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1360ش، صص 80، 81، 192؛ نادرمیرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنة تبریز، تهران، 1233ق؛ هدایت، رضاقلیخان، روضه‎الصفا، تهران، خیام، 1339ش.

صادق سجادی

Wednesday, December 05, 2007




ناصرالدين شاه فقط يک شاه نبود. عکاس بود و نقاش. شعر می سرود و داستان می نوشت

شاه رمان می نويسد*

بازخوانی تاریخ رمان نویسی در ایران

ناصرالدين شاه فقط يک شاه نبود. عکاس بود و نقاش. شعر می سرود و داستان می نوشت. هر چند علاقه او به ادبيات و هنر بيشتر از روی تفنن بود تا دغدغه اما مگر شاهی را سراغ داريد که به شکل حرفه ای به ادبيات يا هنر بپردازد؟
شاید اگر او شاه نبود و زندگی خود را وقف همين آثار ادبی، هنری می کرد، امروز ارج و قرب بيشتری میان مردم ایران داشت. سال های طولانی حکومت او چیزی به این سرزمین اضافه نکرد (1) و اگر هم در کشور اصلاحاتی به وجود آمد، همه مدیون اصلاح طلبانی است که یا به دستور او کشته شدند یا در میانه راه متوقف.
می گویند شاه ایران سفر به فرنگ را دوست نداشت و حتی ایرانیان را از سفر به فرنگ منع کرده بود، (2) اما با این حال سه بار در عمر خود به اروپا سفر کرد و اتفاقا سفرنامه هایی که نوشت، بعدها الهام بخش دیگر نویسندگان ایرانی شد. یکی از این نویسندگان زین العابدین مراغه ای بود که او را با نام یگانه کتابش، "سیاحتنامه ابراهیم بیگ" می شناسیم. کریستف بالایی، ایرانشناس فرانسوی می نویسد: � [سیاحتنامه ابراهیم بیگ] زیر نفوذ حاجی بابا و خاطرات سفر ناصرالدین شاه به نگارش درآمده بود. � (3)
این سفرنامه ها، همگی در روزنامه های آن عصر چاپ شدند، همچنان که تنها داستان بازمانده از شاه ایران نیز برای بار نخست در روزنامه "ملتی" به صورت پاورقی منتشر شد. (4)
نام رمان ناصرالدین شاه "حکايت پير و جوان" است که به احوالات دو تن از شخصيت های اصلی داستان اشاره دارد. اين داستان را عبدالکريم منشی طهرانی کتابت کرده که کاتب مخصوص ناصرالدين شاه بود و اصل اثر نیز در کتابخانه ملی ایران نگهداری می شود.
متاسفانه در این نسخه هیچ نامی از ناصرالدین شاه به عنوان نویسنده اثر برده نشده و تنها به همان نام عبدالکریم منشی طهرانی برمی خوریم. همین نیز می تواند تردیدهایی درباره نویسنده اصلی اثر به وجود آورد اما شواهدی دردست است که نویسنده این کتاب نمی تواند شخص دیگری به جز ناصرالدین شاه باشد. در فهرست نسخ خطی کتابخانه ملی هم که سال ها پيش احمد منزوی تهيه کرده، اين کتاب به ناصرالدين شاه نسبت داده شده و همين طور است در فهرست نسخ خطی کتابخانه ملی به اهتمام سيد عبدالله انوار. ايرج افشار نيز در مقاله ای که سال 1346 در شماره 23 مجله نگين نوشته، به معرفی اين اثر پرداخته و نويسنده آن را ناصرالدين شاه دانسته است.
اين کتاب در پنج سال گذشته دوبار منتشر شده که نخستين آنها به کوشش مهدی ميرکيايي در سال 1380 است و دومی آن به اهتمام کورش منصوری در سال1385. منصوری در مقدمه خود بر اين کتاب بر عناصری چون نثر، تکيه کلام ها و علايق راوی داستان استناد می کند تا نشان دهد که داستان نوشته ناصرالدين شاه است و نه کس ديگری. او می نويسد: � زندگی خصوصی ناصرالدين شاه، نوع انديشه و علاقه هايی که داشته، با شواهدی که در متن به دست آمده است، مطابقت دارد. از جمله علاقه های او می توان از پيوستگی او با شکار و طبيعت ياد کرد. �
در اين داستان، راوی به شکار مرغان و کوچ پرندگان به دفعات اشاره می کند. جايي هم می گويد: � ... ما از ملت خودمان حرف می زنيم � که کورش منصوری دراين باره می نويسد: � اين کلامی است شاهانه...�. همچنين راوی، تکيه کلام هايي چون "پدرسوخته" به کار می برد که اين هم از تکيه کلام های "ناصرالدين شاه" است.
اما مهدی ميرکيايي هم در مقدمه خود مستنداتی ارائه می دهد که داستان، نوشته ناصرالدين شاه است. در صفحات آغازين کتاب به اين جملات برمی خوريم: � ... کاهی در شبهای اوايل بهار که در بعضی از قصرها و دهات بيرون شهر بودم... � و نيز: � ... در فصل پاييز و زمستان در کرمسيرات وطن خود که طهران است غالبا از شکار اين مرغان وحشی مسرور و مشعوف بودم... �
ميرکيايی از اين جملات نتيجه می گيرد: � شخصی که در قصرهای بيرون شهر مقيم بوده و مشغول شکار پرندگان، يا شاه است يا فرزندان يا درباريان او. فرزندان پسر شاه اهل نوشتن نبوده اند... از سويي اطرافيان قلم به دست شاه، کسانی چون اعتمادالسلطنه، امين الدوله و اديب الملک بودند که چنين نثری را از آنها سراغ نداريم و نثر، به نثر سفرنامه های مختلف شاه بسيار نزديک است. �
اولین رمان فارسی
اولین رمان فارسی را چه کسی و در چه سالی نوشته است؟ بدون شک پاسخ دقیقی برای این سئوال متصور نیست. اگرچه در برخی آثاری که به نحوی به تاریخ ادبیات ایران پرداخته اند، "سیاحتنامه ابراهیم بیگ" به عنوان اولین رمان فارسی معرفی شده است، اما با همان قاطعیت نیز می توان این ادعا را نفی کرد. حداقل ما یک نمونه رمان فارسی داریم که پیش از کتاب زین العابدین مراغه ای نوشته شده و آن رمان ناصرالدین شاه قاجار است. "حکایت پیر و جوان" تاريخ 1289 هجری قمری را به همراه دارد که در تقويم شمسی برابر با 1251 است. حال آن که "سیاحتنامه ابراهیم بیگ" در سال 1285 منتشر شده است. اگرچه بر سر تاریخ نگارش کتاب مراغه ای اتفاق نظری وجود ندارد. وراکوییچکوا در کتاب "تاریخ ادبیات ایران" می نویسد که این کتاب در سال 1888 نوشته شده و سال ها بعد در 1904 امکان انتشار یافته است. اما کریستوف بالایی این نظر را نفی می کند و سال نگارش آن را 1880 می داند. (5) حتی اگر قول کریستف بالایی را هم صحیح بدانیم، رمان "حکایت پیر و جوان" پیش از کتاب مراغه ای نوشته شده است. (6)
با این حساب، آیا ناصرالدین شاه اولین رمان نویس در ایران است؟ اگر هم نباشد، بدون شک جزو اولین هاست و البته که جای تعجب چندانی ندارد. این به هچ وجه تصادفی نیست که شاه ایران به تقلید از نویسندگان غرب قلم به دست می گیرد و اصول رمان را در اثر خود رعایت می کند.
می توان رمان در ایران را محصول نهضت ترجمه ای دانست که در دهه 1820 به فرمان عباس میرزا، ولیعهد ایران آغاز شد. این نهضت، نهضتی درباری بود به گونه ای که مترجمان، مقربین دربار بودند و مخاطبان آنها هم شاه و درباریان.
نخستین این ترجمه ها، آثار تاریخی بودند، مثل آثار ولتر، یعنی "پطر کبیر" و "شارل دوازدهم" که توسط میرزا رضا مهندس، از اولین دانشجویان اعزامی به انگلستان انجام شد. (7) اما در زمان ناصرالدین شاه توجه شاه و دربار معطوف به رمان و داستان غرب نیز می شود و از آن پس در کنار کتاب های تاریخی، آثاری از رمان نویسان فرانسوی ترجمه می شود.
در مورد مضامین این رمان ها گفتنی بسیار است. بیشتر آنها مضامینی عاشقانه داشتند اگرچه در همان زمان آثاری هم از الکساندر دوما، برناردن دو سن پیر و دانیل دفو ترجمه شد. کریستف بالایی در کتاب سرچشمه های داستان کوتاه فارسی می نویسد که اغلب این آثار از نوع "ادبیات خلوتخانه" و "اتاق خواب" بودند که � دل از درباریان قاجار می ربودند �. (8) دکتر جمشید بهنام نیز در کتاب "ایرانیان و اندیشه و تجدد" می نویسد: � رمان های فرانسوی در میان درباریان و تحیلکردگان آن روز طرفداران بسیار داشت ... غالب این ترجمه ها درباره عشق های ممنوع از نویسندگانی دست دوم بود و این به خوبی طرز تفکر درباریان آن روز را می رساند. � (9)
از جمله این آثار می توان به رمان عاشقانه "حیات فوبلاس" اشاره کرد که علی بخش میرزا، نوه فتحلیشاه آن را به دستور ناصرالدین شاه ترجمه کرد. در حقیقت، بسیاری از ترجمه های آثار تاریخی یا رمان های اروپایی که از عصر ناصرالدین شاه بر جای مانده، به دستور مستقیم شاه انجام شده است. جمشید بهنام در کتاب خود حتی این فرض را مطرح می کند که شاه در بازگشت از سفر اول فرنگ خود تعدادی از رمان های روز فرانسوی و سرگذشت های تاریخی را به ایران می آورد. اغلب این ترجمه های عصر ناصری هم به شاه تقدیم شده است که به عنوان نمونه می توان ترجمه علیقلی کاشانی از "قرن لوئی چهاردهم" اثر ولتر (1289 قمری) را نام برد یا کتاب های "تاریخ مختصر ناپلئون" با ترجمه رضا ریشار (1279 قمری) و میشل استروگف اثر ژول ورن با ترجمه اوانس خان (1312 قمری). (10)
پس ناصرالدین شاه از اولین ایرانیانی بوده که امکان آشنایی با گونه ادبی رمان را یافته است. خب، ذوق نوشتن هم داشته که حاصل همه این ها کتاب "حکایت پیر و جوان" شده است.

شاه رمان نوشته است
دلایل بسیاری وجود دارد که "حکایت پیر و جوان" را یک رمان بدانیم، نه قصه ای که به شیوه سنتی ایرانی نگاشته شده است. اگرچه نمی توان آن را حتی با رمان های عصر خود نیز مقایسه کرد. در همان زمان آثاری خلق شده بود که پس از گذشت چند صد سال همچنان در شمار بهترین رمان های جهان محسوب می شوند. نباید فراموش کرد که کتاب ناصرالدین شاه اهمیتش را از نظر تاریخی به دست می آورد، چه از این نظر که یک شاه آن را نوشته و چه از نظر این که نتیجه اولین تلاش هایی است که ایرانیان در جهت خلق یک گونه جدید ادبی در ایران کرده اند. کتاب ناصرالدین شاه یک قصه و حکایت نیست، حتی اگر نام آن "حکایت پیر و جوان" باشد. ویژگی هایی که برای حکایات و قصه ها متصور هستیم، در این کتاب وجود ندارد. جمال میرصادقی در کتاب ادبیات داستانی چندین ویژگی را برای قصه ها برشمرده که عبارتند از خرق عادت، پیرنگ ضعیف، مطلق گرایی، کلی گرایی، ایستایی، همسانی قهرمان ها در سخن گفتن، نقش سرنوشت، شگفت آوری، استقلال حوادث و کهنگی. (11)

در کتاب ناصرالدین شاه، شخصیت ها هیچ کار عجیبی که به معنای خرق عادت باشد، انجام نمی دهند. نه انسان با حیوان صحبت می کند و نه غولی از بطری بیرون می آید. برخلاف آن، انسان ها هستند که از ابتدا تا انتهای داستان با یکدیگر صحبت می کنند. حادثه محیرالعقولی هم که شبکه استدلالی داستان را سست کند، رخ نمی دهد و برعکس، منطق داستانی رعایت شده است. بین همه رویدادها رابطه علت و معلولی موجهی وجود دارد که تمام داستان را باورپذیر می کند. مهدی میرکیایی در مقدمه کتاب "حکایت پیر و جوان" شاهد خوبی برای این مدعا می آورد؛ در بخش آخر کتاب، راوی داستان با یکی از شخصیت های اثر همراه می شود. او برای همراه شدن با پیر دلیلی لازم دارد؛ پس پیرمرد ناتوان را بر الاغ خود می نشاند و با او همراه می شود. اما چرا امروز برخلاف روزهای دیگر با الاغ بیرون آمده؟ برای این هم منطق قابل قبولی می تراشد: � ... چون این دو روز که با طفل و جوان در کردش همراهی کرده پیاده بسیار رفته کمال خستکی داشتم امروز را بر خر خود سوار شده در کوچه و بازار می�راندم... �
شخصیت های داستان ناصرالدین شاه نه خوب هستند و نه بد؛ آدم هایی معمولی هستند که با قهرمانان قصه ها هیچ نسبت و شباهتی ندارند. حرکات و رفتار همه آنها شرح داده می شود. نویسنده حتی رنگ و جنس لباس آنان را هم توصیف می کند که همه این ها دلیلی است بر تلاش ناصرالدین شاه در خلق یک رمان. به عنوان نمونه در داستان آمده است: � نظرم بر طفلی افتاد که کلاه ماهوت سرخ کردی در سر داشت و در کلاه راههای باریک از ماهوت سیاه داشت و تکمه کردی در بالای کلاه بود قبای زرد نخودی بسیار کوتاهی داشت تکمهای یکدستش باز و دست دیگر انداخته بود پیراهن سفید کرباسی زیر جامه کشاد بنفشی جورابهای پشمی کفشهای چرم قرمز تنگ پاشنه کشیده و یک کمربند چرمین چنان تنگ بر شکم شکسته بود که نفس بعسرت بیرون می آمد و دو جیب بسیار بزرگی داشت و معلوم بود که اشیا مختلف زیاد در او جمع کرده... �
هر شخصیتی در این داستان لحن مخصوص به خود را دارد و آنها را از نحوه سخن گفتنشان می توان شناخت. آنجا که خواننده با جمعی از جاهلان مواجه می شود، لحن جاهلان تهرانی را می توان در کلامشان تشخیص داد: � داداش جان بمرک خودت همین است که کفتی انشالله بخدمت میرسم و خواهی دید که پدرش را آتش را میزنم سر تو سلامت باشد... � یا جوان به بقال می گوید: � استاد جان یک غلیان بده ببینم چه طور میشود... � هیچ شخصیتی مانند دیگری صحبت نمی کند. پیرمرد با حسرت از روزهای گذشته می گوید: � هر وقت در جوانی باین کل رسیدم بی اختیار خنده میکردم و اسمش را فضول کلها کذاشته بودم چرا که از ابتدای بهار الی آخر پاییز کل میدهد و خسته نمیشود... �
زمان و مکان داستان هم مشخص است، نه فرضی؛ داستان در شهر تهران و زمان حکومت قاجارها می گذرد و می توانیم در خلال آن به یک تصویر از تهران آن زمان و ویژگی های اجتماعیش برسیم و مگر همه این ها از مشخصه های یک رمان نیست؟
حکایت پیر و جوان
� تفصیلی است در درک بهار نوشته میشود با اینکه طبایع ناس مختلف است و هر یک بوضع و طور و قسمی درک بهار میکنند گذشته از طبایع مختلف بحسب سن و سال و پیری و جوانی و طفولیت درک بهار باختلاف دست میدهد.... �
این جملات آغازین کتاب ناصرالدین شاه است که تا حدود زیادی ماجرا را روشن می کند. داستان ناصرالدین شاه، گویای حال و وضعیت انسان ها در فصل بهار است. بر این اساس نویسنده کتاب را به سه فصل تقسیم کرده است که فصل اول حکایت طفل است و دو فصل دیگر حکایت های جوان و پیر.
طفل، جوان و پیر هر کدام واکنشی خاص سن و سال خود نسبت به فصل بهار دارند؛ هر یک نماینده طیف سنی خاص خود هستند و از این نظر نویسنده یک جز را به مثابه کل در نظر گرفته است. هیچ کدام آنها نام منحصر بفردی هم ندارد و خواننده آنان را تنها به نام های طفل، جوان و پیر می شناسد. این نیز منطق داستانی دارد. راوی داستان خود شخصیتی است که از سر کنجکاوی به تعقیب طفل و جوان و پیر می پردازد. پس طبیعی است که نام آنها را نداند و چیزی هم در این رابطه ننویسد.
داستان در سه روز پیاپی می گذرد. روز نخست، روز طفل است که با فرا رسیدن بهار و تعطیلات نوروزی از قید درس و مشق رها شده است. راوی قدم به قدم او را تعقیب می کند و دلیل می آورد که � خواستم بفهمم که هوای خوش و آفتاب دلکش و خوبی و طراوت امروز چه اثر دراین طفل دارد... �
طفل در هر قدم خرابی به بار می آورد؛ هیچ کس از شیطنت های او در امان نیست، نه بزرگ و نه کوچک. خدا چنین بچه ای را نصیب کسی نکند. در یک روز تمام شهر تهران را به هم می ریزد و این درک طفل از فصل بهار است؛ تعطیل شدن مکتبخانه ها و آزادی مطلق. شرح شیطنت های طفل خواندنی است و یک نمونه آن از این قرار است؛ طفل به زمینی پر از کاهو و پیاز و سبزی می رسد. چون � پسر میدانرا خالی دید خر صاحب زمین را که در کناری بسته بود باز کرده سوار شد در میان سبزیها و کاهوها و غیره میدوانید و آواز میخواند و اغلب حاصل را در زیر دست و پای خر ضایع کرده کاه نیز پایین آمده حاصل را میخورد و میکشت و با لگد پایمال میکرد... �
دومین روز داستان، روز جوان است. نویسنده فصل بهار را فصل بی قراری های جوان می داند؛ فصلی که عاشق تر از همیشه است. در جستجوی معشوقی کوچه ها را پایین و بالا می کند و چون کسی نظری به التفات به او نمی کند، دلشکسته می شود. جوان پرشور است و هیجانات درونی او در فصل بهار اوج می گیرد. پس از ناکامی در عرصه عشق قدم به عرصه قمار می گذارد و همه چیز خود را به باخت می دهد، حتی لباس هایش. � بالاخره آنچه در سر و تن داشت بالتمام بقمار رفت و لخت و عور شد و چون در بازی رسمست همینکه کسی در قمارخانه کسی لخت شد چیزی میدهند بپوشد و عوض کلاه ماهوتی کلاه نمد سیاه چرک آجیل فروش را بده شاهی خریده بر سرش کذاشتند... �
روز آخر داستان نوبت به پیر می رسد. اینجا دیگر راوی از خفا بیرون می آید و به بهانه این که الاغ خود را در اختیار پیرمرد قرار دهد، وارد گفت و گویی طولانی با او می شود. فصل بهار برای پیرمرد یادآور روزهای خوش گذشته و جوانی است. قصه پیرمرد، قصه ناتوانی است و غم، غم از دست دادن عزیزان و یاران. شکوه بهار تنها بر درد و غصه پیرمرد می افزاید. هر گلی را که می بوید، بویی از جوانی می دهد، گل زرد، گل سرخ و... � این کل سرخ است و پادشاه همه کلهاست در رنگ و بوی بینظیر هر کاه در جوانی باین درخت میرسیدم و کلی از و میچیدم و صدای بلبلی در حوالی آن می شنیدم بطوری از خود میرفتم و مدهوش میشدم که تا ساعتی چند بحالت اصلی نمی آمدم اما افسوس از حالت آنوقت که حالا بوی کل در مشامم چون افیون و صدای بلبل در گوشم مانند صوت بوقلمونست... � پیرمرد همچنین خاطرات دیگری از دوران جوانی خود روایت می کند، خاطراتش از نبرد با دزدها، عشق هایش و...
داستان ناصرالدین شاه، داستانی تمثیلی نیز هست. در لحظاتی از داستان، نویسنده چهار فصل سال را با چهار دوره زندگی انسان مطابقت می دهد که عبارتند از کودکی، جوانی، میانسالی یا شیخوخیت و کهنسالی. فصل بهار را نماد و نشانه طفولیت می داند چرا که � هنوز درختان ابتدای آوردن برک و شکوفه دارند و زمین تنابی کلها و سبزها و علفهای ریزه و کوچک را بالا می آورد و مرغان وحشی بجرات صدا نمیکنند و رودخانها و چشمها کمکم جریان میکند و برفها بوحشت و تردید از زمین آب شده بالای کوههای بلند باقی میماند و ...از همه این حالا معلوم میشود که هنوز فصل در حالت نمو و طفولیت است. �
فصل تابستان نشانه جوانی است چرا که به قول راوی در این فصل غرور و نخوت گیاهان به اوج می رسد و این به حالت یک جوان شبیه است. نویسنده در طول حکایت جوان نیز اشاره های مکرری به غرور جوان دارد او را با سری بالا گرفته که نشانه کبر است به خواننده معرفی می کند.
راوی فصل پائیز را با دوران میانسالی انسان مقایسه می کند، فصلی که همه میوه ها به پایان رسیده اند، فصل دلتنگی، � مثل دوران شیخوخیت که غم و اندوه به نسبت نشاط و طرب ده بر یک است و اکر در شخص فرحی و خوشحالی روی دهد نه از اصل طبیعت بلکه بخیال ایام کذشته است. �
در نهایت نیز فصل زمستان، مشابه با دوران کهنسالی است. در کتاب آمده است: � فصل زمستان در حقیقت عالم موت و مرکست و در حالت انسانی از سن شصت سالی وقت مردن که بسن کهولت معروفست و این حالت زمستانی بدترین وقت و حالت زمین و نباتات و حیواناتست... �

حرف ها و واژه ها
نویسنده هیچ گاه از حرف "گ" استفاده نمی کند. در تمام داستان به جای حرف "گ" از حرف "ک" استفاده شده است. نمونه این که به جای "گل" می نویسد "کل"، "کاهی" به جای "گاهی"، "کذشته" به جای "گذشته"، "اکر" به جای "اگر" و... همچنین در تمام واژه های جمع از آوردن حرف "ه" آخر خودداری می شود. به عنوان مثال می خوانیم: "ستارهای" به جای "ستاره های"، "رودخانها" به جای "رودخانه ها"، "چشمها" به جای "چشمه ها"، "کلها" به جای "کله ها" و...
از علایمی چون نقطه، ویرگول و... نیز به خاطر قدمت متن خبری نیست چرا که استفاده از علایم سجاوندی در نگارش فارسی سابقه ای شصت، هفتاد ساله دارد.
برخی از واژه ها و اصطلاحات نیز در متن آمده اند که امروز یا املای آنها تغییر کرده یا دیگر مورد استفاده نیستند، مثل "دریای خضر"، به جای "دریای خزر"، "الِکِ تِرِیستِه" به جای "الکتریسیته"، "قاز وحشی" به جای "غاز وحشی" یا "دل طپش" به جای "تپش قلب". این رسم الخط و املا را تنها در نسخه کورش منصوری می توان دید. این متن در حقیقت تصویر نسخه خطی است و خواننده به جای حروف ماشینی با دستخط عبدالکریم منشی طهرانی مواجه می شود.
نسخه مهدی میرکیایی هم مزیت دیگری دارد. میرکیایی از رسم الخط امروزی و علایم سجاوندی استفاده کرده است که خواننده امروزی، کتاب را روان تر بخواند.

*‌ اين مطلب ۱۴ آبان ماه ۱۳۸۵ در روزنامه اعتمادملي منتشر شد.

پانوشت ها:
1- ناصرالدین میرزا در سال 1227 بر تخت سلطنت تکیه زد و در 11 اردیبهشت 1275 توسط میرزا رضا کرمانی کشته شد.
2- ایران، برآمدن رضا خان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی ها، سیروس غنی، انتشارات نیلوفر. غنی می نویسد: � ناصرالدین شاه، همان گونه که یادداشت های روزانه اش نشان می دهد، در حقیقت از اروپا خوشش نمی آمد و از آنچه می دید، به ویژه چگونگی حکومت غربی، می هراسید. پس از سفر دوم خود سعی کرد که ایرانیان را از رفتن به خارج بازدارد، و به آنهایی که جرات این کار را به خود می دادند روی خوش نشان نمی داد و اعتماد نمی کرد. �
3- سرچشمه های داستان کوتاه فارسی، کریستف بالایی، میشل کویی پرس، ترجمه احمد کریمی حکاک، انتشارات پاپیروس.
4- رونامه ملتی، روزنامه ای دولتی و چاپ تبریز، یعنی مقر ولایتعهد بود که سال 1275 هجری قمری منتشر شد (به نقل از کریستوف بالایی).
5 - سرچشمه های داستان کوتاه فارسی، کریستف بالایی، میشل کویی پرس، ترجمه احمد کریمی حکاک، انتشارات پاپیروس.
6- سال 1251 شمسی، برابر با 3-1872 میلادی است.
7 و 8- سرچشمه های داستان کوتاه فارسی، کریستف بالایی، میشل کویی پرس، ترجمه احمد کریمی حکاک، انتشارات پاپیروس.
9- ایرانیان و اندیشه تجدد، دکتر جمشید بهنام، انتشارات فرزان روز.
10- سرچشمه های داستان کوتاه فارسی، کریستف بالایی، میشل کویی پرس، ترجمه احمد کریمی حکاک، انتشارات پاپیروس.
11- ادبیات داستانی (قصه، رمانس، داستان کوتاه، رمان)، جمال میرصادقی، انتشارات سخن.

Saturday, December 01, 2007



نامه اى از رشديه به احمدشاه

هاشم بناپور

حاجى ميرزا حسن رشديه فرزند آخوند ملامهدى تبريزى در پنجم رمضان 1267 ق در تبريز زاده شد. وى كه «ابتدا در تبريز و سپس در اوايل سلطنت مظفرالدين شاه مدرسه ابتدايى به سبك جديد در سنه 1315 قمرى در طهران تأسيس نمود و چون كلمه رشديه در اصطلاح عثمانيان آن وقت به معنى مدرسه ابتدايى بوده است، لهذا مرحوم حاجى ميرزا حسن به اين اسم معروف شد.»([1][)

او را به حق پير معارف و پدر مدرسه نوين لقب داده اند. رشديه در پنج سالگى به مكتب خانه رفت و در آنجا بر همه شاگردان برترى يافت. «شيخ مكتب دار تا چه پايه سواد داشت خدا مى داند. اما بسيار بى رحم بود و طفلان را سخت مى آزرد و بى محابا مى زد. رشديه دريافته بود، كه شاگرد بيچاره درس را نفهميده است يا آخوند نتوانسته است بفهماند، جوش بچه ها را مى خورد و حقيقتش اين است كه اين آخوند راه ياد دادن را به دست نياورده است تا طفل را رهبرى كند. از اين رو، شاگرد و آخوند هر دو در عذاب بودند و بچه ها به زور رونويسى بى حساب و تمرين و مداومت فراوان و حفظ نقش كلمات، بعد از مدتها توفيق خواندن و نوشتن را پيدا مى كردند. اين موضوع از همان اول توجه رشديه را جلب كرده، دريافت كه همه عيبها از اصول تعليم يا بدى راه آموزش است. در رفع اين نقيضه آنچه به نظرش مى رسيد و به فكرش مى آمد عمل مى كرد و سخت مى كوشيد اما تنها استعداد خدادادى كافى نبود تجربه و آزمايشهاى فراوان لازم داشت...»([2][)

به هر تقدير، حاج ميرزا حسن صرف و نحو را پيش پدرش آموخت، اما كتاب هاى الفيه، صمديه، انموذج و صاف و حتى علم فقه را پيش علما و فضلاى آن عصر فرا گرفت. آشنايى ميرزا حسن با روزنامه هاى حبل المتين، اختر و ثريا تأثير بسزايى در افكار او گذاشت. چنان كه در كفاية التعليم در اين باب مى نويسد كه روزنامه ثريا بسى تاريكى ها را روشن كرد. در سال 1298 ق، در دارالمعلمين بيروت به تحصيل پرداخت و شيوه هاى جديد آموزش الفبا را آموخت. دو سال سرگرم اين كار بود، در اوايل سال 1300 ق از راه استانبول وارد ايران شد. اوضاع آشفته آن ايام سبب شد كه به ايروان برود و در آنجا به يارى حاج آخوند برادر مادريش براى ايرانيان اولين مدرسه را تأسيس كرد. رشديه كه زبان فرانسه را در بيروت آموخته بود، در ايروان با هميارى «تقى اوف» در اين مكتب نوبنياد درس داد. زمانى كه ناصرالدين شاه قاجار از سفر فرنگستان برمى گشت در ايروان پس از بازديد از مدرسه رشديه دستور انحلال مدرسه و توقيف اثاثيه آن را داد. شمس الدين رشديه در باب اين واقعه چنين مى نويسد:... روزهاى چندى گذشت تا شاه به تهران رسيد. رشديه هم مرخص شده به ايروان بازگشت. چه ايروانى؟ مدرسه منحل، اثاثيه توقيف، درِ مدرسه به مهر كارگذار ايران مهر و موم شده بود. ناچار رشديه ترك ايروان كرده به ايران آمد.([3][])

رشديه پس از ورود به ايران مقدمات تأسيس مدرسه رشديه را در تبريز فراهم آورد. در اين مدرسه با موفقيت كار مى كرد كه فرداى روز امتحان رئيس السادات دستور بستن مدرسه را صادر و رشديه را تكفير كرد. رشديه شبانه به مشهد گريخت و شش ماه بعد، يعنى پس از مرگ رئيس السادات به تبريز بازگشت. مخالفت قشرى مذهبان و خشك انديشان و متشرعان بارها و بارها سبب شد كه وى به مشهد فرار كند. دشمنى اتابك و انحلال انجمن امناى مدرسه رشديه و نيز خصومت عين الدوله با رشديه و تبعيد وى به كلات از ديگر سوانح مهم زندگانى وى به شمار مى آيد. انتشار روزنامه مكتب و روزنامه طهران، همكارى وى با روزنامه غيرت كه از سوى انجمن سرّى بر ضد امين السلطان منتشر مى شد و نيز حمايت حاج شيخ هادى نجم آبادى از او را هم بايد بر حوادث و فعاليتهاى وى بيفزاييم.



رشديه اصول فصاحت و بلاغت و كلا علم و ادب را به شيوه جديدى تعليم مى داد و اعتنايى به سبك و شيوه مكتب خانه ها نداشت. در باب نوآورى هاى وى در قلمرو تعليم و تربيت مى توان به موارد ذيل اشاره كرد: الف) دگرگونى در شيوه آموزشى ب) دگرگونى در محتوا ج) تنظيم برنامه هاى درسى ج) امتحان يا ارزشيابى تحصيلى د) تنظيم نظامنامه.([4]])

و اما مى ماند آثار رشديه كه عبارت اند از: 1) بداية التعليم 2) صد درس اعلى 3) شرعيات ابتدايى 4) كفاية التعليم 5) نهاية التعليم (نحو فارسى) 6) صرف فارسى 7) تربيت البنات 8) تأديب البنات 9) اخلاف (6 جلد) 10) اصول عقايد 11) هداية التعليم 12) تبصرة الصبيان (حساب ذهنى)13 )آنا دیلی 14)اشعار ترکی 15)امثال لقمان( کتاب درسی برای کودکان ترک زبان به زبان ترکی )

رشديه به سال 1363 ق برابر با 21 آذر ماه 1323 ش، در قم ديده از جهان فروبست و در قبرستان حاج شيخ عبدالكريم به خاك سپرده شد.

اما در باب اين نامه، از قراين پيداست كه وى آن را به احمد شاه نوشته است. مكتوب حاضر گوياتر از آن است كه بتوان بر آن شرح و تفسيرى نگاشت. درست است كه رشديه اين نامه را به احمدشاه نوشته است، اما آن را مى توان زبان حال كسانى دانست كه همواره در راه شكوفايى فرهنگ و استقرار عدالت اجتماعى حركتهاى سنجشگرانه انجام داده اند. اگرچه آنان هميشه در مظان خطرهاى هولناك بوده اند، اما فى الواقع به قول يكى از نويسندگان، آنان هنرمندانى واقعى اند كه هرگز نمى كوشند تا عكس برگردانى مبتذل از حيات را فرا روى ما قرار دهند، بلكه جهد مى كنند تا چنان چشم اندازى از آن در اختيار ما بگذارند كه حتى از خود واقعيت حيات هم پربارتر و زنده تر و واقعى تر باشد و اما متن نامه:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

مورخه 24 رمضان 1329

الحمدالله رب العالمين و الصلوة على نبينا محمد واله الطاهرين و لعنتهُ على اعدائهم اجمعين

فبعد. اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم

«قل اللهم مالك الملك توتى الملك من تشآء وَ تنزع الملك ممَّن تشآء و تعزّ من تشاءُ و تُذلُّ مَنُ تشآءُ بيدكٌ الخير اِنكٌ على كل شى قديرٌ»([5])

ثم البعد به حضور همايون اقدس معروض مى دارد، اوقاتى كه زبانم به مدّاحى آن حضرت باز بوده است، در تقديس ساحت مقدس آن حضرت جاى تكذيبى براى خود باقى نگذاشته ام كه يك وقت بتوانم تعديل كرده خود را جرح نمايم. لهذا عرض مى كنم كه اين ملت با هيچ سلطانى برادر خواندگى ندارد، فقط تشنه عدلند. حضرت همايونى طورى مدارا با اخيار و معامله با اشرار فرمايند كه مردم گمشده خود را جز در آن درگاه نيابند و ما سنخ بشر هر قدر بخواهيم افكار خود را در جاده عدل و اعتدال حركت داده از پيش خود تمييز عدل و ظلم بدهيم بسا مى شود كه عين ظلم را عدل مى ناميم و عين عدل را ظلم. پس ميزان و مقياسى لازم است كه با آن مقايسه مى توانيم خود را از همه نوع خطا و لغزش نگه داريم و آن ميزان «مستقيم و آن قسطاس»([6]) قويم جز شرع شريف نبوى نيست و بهتر مى دانيد كه سلوك در اين
مسلك به غير از قدم زهد و تقوا كار هر قدم نيست، پس خدا را به حفظ شما و شما را به حفظ آمين خدا دعوت نموده، عريضه ام را ختم مى كنم. والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. سيد جوكار تخم دعاى مى افشاند. محل امضاء

[۱]. محمد قزوينى «وفيات معاصرين» مجله يادگار، س سوم، ش دهم، ص ۶ ــ ۵
[۲]. شمس الدين رشديه، سوانح عمر، تهران، نشر تاريخ ايران، ۱۳۶۲، ص ۱۶.
[۳]. سوانح عمر، ص ۲۵
[۴]. ر ك. اقبال قاسمى، پويا، مدارس جديد در دوره قاجاريه، بانيان و پيشروان، تهران، مركز نشر دانشگاهى، ص ۲۰۷ ــ ۲۰۰.
[۵]. آل عمران آيه ۲۶: بگو! بار خدايا تويى دارنده ملك، به هر كه بخواهى ملك مى دهى و از هر كه بخواهى ملك مى ستانى، هر كس را كه بخواهى عزت مى دهى و هر كس را كه بخواهى ذلت مى دهى، همه نيكيها به دست توست و تو بر هر كارى توانايى.
[۶]. اشاره به آيه ۲۶ شعرا «و زنوا بالقسطاس المستقيم» (و با ترازوى درست وزن كنيد).



انگليسی‌ها و دعوای «ترک ـ فارس»

تفرقه افکنی قومی انگلستان در عصر قاجار

بنام خدا

در زمان قاجاریه ايران صحنه‌ی رقابت ميان روسيه و انگلستان بود. ايران همسايه‌ی هند بود و هندوستان شريان حياتی انگلستان. انگليسی‌ها برای تضمين امنيت هندوستان قصد داشتند افغانستان را که در آن زمان جزء قلمرو ايران بود، به زير سلطه کشانده و منطقه‌ی حائلی ميان روسيه و هند ايجاد کنند.

پس از قرارداد ترکمن چای و پايان جنگ‌های دوم ايران و روس، عباس ميرزا وليعهد فتحعلی شاه، با سپاهيان خود که بيش‌تر آذربايجانی و از ايلات شاه سون، شقاقی و خمسه بودند، گردن کشان يزد و کرمان را سرکوب کرد. ناگهان ارتش ايران پشت دروازه‌های هرات اردو زد تا با تصرف هرات، سرکشان افغانی را سر جای خود بنشاند. لرد کرزن وزير خارجه‌ی انگلستان در خاطراتش می‌نويسد:

«در سال 1832 ما فوق العاده در اضطراب بوديم که مبادا از حرکت قشون ايران به طرف هرات خطری متوجه ما شود.»

انگلستان به شدت از اين اقدام عباس ميرزا و ميرزا بزرگ قائم مقام فراهانی عصبانی بود. به گمان قوی انگليسی‌ها در مرگ اين دو دست داشتند. موضوع ديگر حضور سربازان آذربايجانی به عنوان ستون فقرات ارتش ايران بود. دلاورترين سربازان ارتش ايران، آذربايجانی بودند و انگلستان از اين بابت زخم خورده بود. کلنل مک گريگور آلمانی در کتاب شرح سفری به ايالت خراسان می‌نويسد:

«بهترين هنگ‌ها بی ترديد شامل آذربايجانی‌هاست که از وفادارترين سربازان جنگجويی ايرانی هستند.»

آقای محمود محمود در کتاب «تاريخ روابط سياسی ايران و انگليس در قرن 19» می‌نويسد:

«اما رجال آذربايجانی و قشون آذربايجان همراه عباس ميرزا نايب السلطنه در جنگ‌های يزد و کرمان و خراسان فداکاری‌های زياد نموده و جلو افتاده بودند. شجاعت و رشادت آن‌ها در اين جنگ‌ها به تمام ايرانيان معلوم شده بود و همه کس ميزان قدرت و نفوذ آن‌ها را فهميده بودند.»

در جنگ هرات، انگليسی‌ها همچون جنگ خرمشهر، طعم رشادت و سلحشوری سربازان آذربايجانی را چشيدند. روباه پير استعمار که زخم خورده بود، چاره‌ای انديشيد و آن تبليغ جدايي و تفرقه ميان ترک و فارس و ايجاد مسأله ترک- فارس بود که تا آن زمان در ايران سابقه نداشت. سر هنری راولينسون در کتاب انگليس و روس‌ می‌نويسد:

«در قضيه‌ی هرات يک عنصر و رکن اصلی وجود داشته که در حقيقت با قدرتی قاهر ولی آرام و بی‌صدا به نفع ما کار می‌کرد، عنصر واصل مزبور، مليت يا فرق و امتياز و طبقه بندی يک قوم و نژاد است... از ده سال به اين طرف در کشور ايران يک نوع خصومت و مخالفت نژادی که ريشه‌ی ديرينه داشته، به وجود آمده است که بدون انجام تغييرات بزرگ جابر و قاهر به زحمت می‌توان آن را برطرف کرد... نتيجه کار چنين شد که نوعی تنفر طبيعی و ناسازگاری بين ترک‌ها و فارس‌ها پديد آمد. اين ناسازگاری شايد همه وقت بوده است ولی در زمان‌های گذشته کم‌تر فرصت ظهور داشته و نوعی عادت و خاصيت عمده‌ی ملی شده بود.»

بدين ترتيب مأموريت سگ‌های استعمار مشخص و آغاز شد. يکی از افرادی که سعی بليغ در ترويج دشمنی ميان ترک و فارس و تحقير ترک‌ها داشت، ادوارد براون بود. او با گردش در ايران، اين فکر را تبليغ می‌کرد که ترک زبانان داخل آدم نيستند.

در زمان فتحعلی شاه تمام امور دولتی، در دست رجال فارسی زبانان يا شيرازی يا خراسانی و ... بود. حتی حکام ولايات و ايالات نيز از آن‌ها انتخاب می‌شد ولی پس از مرگ فتحعلی شاه در 1834م/ 1250ق وضع به طور کلی تغيير کرد. فتحعلی شاه قبل از مرگ، با فشار مستقيم ژنرال آريستوف سفير فوق العاده‌ی تزار روس (که برای عرض تسليت مرگ عباس ميرزا به ايران آمده بود)، محمد ميرزا فرزند عباس ميرزا را وليعهد خود کرده بود. محمد ميرزا با حمايت نمايندگان انگليس و روسيه در 30 ژانويه 1835 در تهران تاج گذاری کرد. همراه محمد ميرزا بسياری از رجال آذربايجانی به تهران آمدند که موجب رنجش انگلستان بودند.

در سال 1837م/ 1253ق بار ديگر ارتش ايران به فرماندهی محمد شاه هرات را محاصره کرد. دولت روسيه او را تشويق به تصرف هرات می‌کرد تا خاطره‌ی شهرهای از دست رفته‌ی قفقاز فراموش شود. انگلستان نيز به ايران فشار می‌آورد تا از محاصره‌ی هرات دست بردارد چون مرزهای هندوستان را در خطر می‌يافت. سرانجام محمدشاه دست برنداشت و نيروهای دريايي انگليس، جزيره‌ی خارک را تصرف کردند. آنان تهديد کردند که پيشروی خود را ادامه خواهند داد. محمدشاه نیز از محاصره‌ی هرات دست کشيد.

انگليسی‌ها دريافته بودند که وجود سربازان آذربايجانی، خطر بزرگی برای منافع آن‌هاست. از اين رو بر آتش اختلافات ترک- فارس دميده و بر رواج چنين تعبيراتی (ترک و فارس) همت گماردند. در سال‌های پايانی سلطنت محمدشاه، محمد حسن خان سالار پسر اللهيارخان آصف الدوله، به پشت گرمی انگلستان در خراسان گردن فرازی می‌کرد. در ماه صفر 1262ق حاجی ميرزا عبدالله خويي به سمت توليت حرم امام رضا تعيين شد. انگليسی‌ها که از انتصاب يک آذربايجانی به اين مقام عصبانی بودند، نقشه‌ای ريختند و عوامل آن‌ها، عبدالله خويي را به همراه 700 سرباز آذربايجانی کشتند.

در سال 1848م/ 1264ق ناصرالدين شاه با کوشش ميرزامحمدتقی فراهانی (امير کبير) بر تخت سلطنت نشست. در اين زمان انگليسی‌ها دعوای «ترک ـ فارس» را جا انداخته بودند و خود طرفدار گروه فارس‌ها بودند. عوامل خيانت پيشه‌ی آنان يعنی اللهيارخان آصف الدوله و ميرزا آقاخان نوری سر دسته‌ی گروه فارس‌ها و امير کبير (اگر چه خود ترک نبود ولی به علت سکونت زياد در تبريز از دسته‌ی ترک‌ها محسوب می‌شد) سردسته‌ی ترک‌ها بود. در اين زمان تنها سربازان آذربايجانی در خراسان، در برابر محمد حسن خان سالار ايستادگی می‌کردند. سالار تنها از آن‌ها واهمه داشت. رابرت گرنت واتسون می‌نويسد:

«امير کبير قاصدی به آن شهر حامل پيغام و نامه‌ی مسالمت آميز به سران آن جا فرستاد... سالار قاصد را به تهران عودت داد با پيشنهادی مبنی بر اين که پسر فتحعليشاه و سالار وزيراو بشود و دستور عقب نشينی سربازان آذربايجانی را بدهند ولی امير اين شرايط را نپذيرفت.»

دسته‌ی فارس‌ها که نوکران سرسپرده‌ی انگليس بودند، با کمک مهدعليا نظر ناصرالدين شاه را نسبت به امير کبير تغيير دادند و در نهايت اميرکبير عزل و در 1852م/ 1268ق فين کاشان به قتل رسيد. با مرگ امير کبير انگليسی‌ها و دسته‌ی فارس‌ها نفس راحتی کشيدند. ميرزا آقاخان نوری به صدارت رسيد. کسی که می‌گفت: «من به ضرورت ريش خود را در... خر می‌کنم چون که کارم گذشت بيرون می‌آورم و می‌شويم و گلاب می‌زنم». او همان شيطانی است که برای اولين بار در تاريخ ايران واژه‌ی ترک... را بر زبان جاری و رايج کرد. پس از آن ايام به کام ميرزا آقاخان و همفکرانش افتاد.

در اول ماه مه 1896م. 1313ق ناصرالدين شاه به قتل رسيد و مظفرالدين ميرزا که مدت 27 سال در تبريز به انتظار سلطنت نشسته بود، به تهران آمده و تاج گذاری کرد. چون بيش‌تر همراهان شاه جديد آذربايجانی بودند، انگليسی‌ها به کمک نوکران داخلی و به ويژه بهاييان، موضوع موهوم جنگ «ترک- فارس» را بر سر زبان‌ها انداختند. کاساکوفسکی در خاطراتش می‌نويسد:

«... يک نفر صدر اعظم با همه‌ی جديت و فعاليت، با اين شاه جل کهنه، با اين آذربايجانی‌های دشمن، با اين منسوبين نالايق خود چه می‌تواند بکند؟»

در خاطرات او کلماتی چون «آذربايجانی‌های زياد انتظار کشيده، آذربايجانی‌های نتراشيده نخراشيده» ديده می‌شود. متأسفانه نويسندگان ايرانی ناآگاهانه اين تعابير را در کتاب‌هايشان وارد کردند. نظام السلطنه مافی در کتاب «خاطرات و اسناد» به واژه‌هايي چون «حضرات ترک‌ها» و «نوکرهای گرسنه مفلس آذربايجانی»، عبدالله مستوفی «ترک‌های بی‌حوصله»، محمدخان احتشام السلطنه «ضديت فيمابين ترک و فارس» اشاره کردند. نويسندگان معاصر نيز به اين دام افتادند. مثلاً آقای علی شعبانی در کتاب «هزار فاميل» از آذربايجانی‌های همراه مظفرالدين ميرزا، با نام «کفتارهای گرسنه که لاشه مرده يافته باشند» نام می‌برند. آقای یحیی آرین پور مترجم کتاب «خاطرات وزیرمختار»، از ترک با عنوان «وحشی و مردم گریز» یاد می‌کند. آقای یرواند آبراهامیان به نقل از ولادیمیر مینورسکی، ترکها و فارسها را در تعبیری غیرمنصفانه «آب و روغن» می‌نامد.

در اين زمان قوی‌ترين رهبر دسته‌ی ترک‌ها حسين پاشاخان امير بهادر (فرزند محمدصادق و نوه‌ی حاج کاظم خان قره‌باغی) و رهبر دسته‌ی فارس‌ها ميرزا علی اصغرخان امين السلطان اتابک بود. همان گونه که انگليسی‌ها می‌خواستند اين شکاف روز به روز عميق‌تر شد و کارهای مملکت مختل گرديد. در نهايت اتابک سقوط کرد و در 27 نوامبر 1896م عبدالحسين ميرزا فرمانفرما جای او را گرفت. در کابينه‌ی فرمانفرما هيچ آذربايجانی حضور نداشت ولی بدان علت که بيش‌تر وزراء، مدتی در تبريز همراه مظفرالدين ميرزا گذرانده بودند، اين دولت، کابينه‌ی ترک‌ها لقب گرفت.

نوشته شده توسط پرویز زارع شاهمرسی

Tuesday, October 02, 2007



آقامحمدخان قاجار شاهي كه سرش کاری برای دستش باقی نمیگذاشت‎

آقامُحَمَّدْخان، (ح 1155-1211ق/1742-1797م)، رئیس ایل، بنیانگذار و نخستین شاه سلسلة قاجار (د ح 1210-1211ق/1795-1797م). وی پسر بزرگ محمدحسن‎خان قُوانْلو بود که در استرآباد زاده شد. مادرش دختر اسکندرخان قوانلو بود (اعتمادالسّلطنه، منتظم، 3/23). محمدحسن‎خان بعد از پدر خود فتحعلی‎خان (سپهسالارِ طهماسبِ دوم صفوی) که در 1138ق/1726م کشته شد، ریاست تیرة قوانلو (اَشاقه باش) ایل قاجار را در استرآباد و گرگان برعهده داشت. وی در کشمکشهای ملوک‎الطوایف، در دفاع از صفویان (سلطنت شاه‎اسماعیل سوم) یا به‎طور مستقل، ادعای پادشاهی داشت و در نبرد با زندیان و آزادخان افغان، اصفهان را گرفت و شیراز را محاصره کرد، لیکن به علت رقابتهای درونی ایل به دست محمدعلی‎خان، یکی از سران تیرة دَوَلویِ قاجار (یوخاری‎باش) که پیوسته بر تیرة دیگر ایل (اشاقه‎باش) ریاست داشتند (ملکم، 2/336). در 1172ق/1758م کشته و سرش نزد شیخ‎علی‎خان سردار زند فرستاده شد. کریم‎خان زند با اینکه از گزند یکی از مزاحمان حکومت خود آسوده گشت، به شیوه‎ای انسانی با قاجاریان رفتار کرد؛ وی دستور داد سرمحمدحسن‎خان را با گلاب بشویند و با احترام فراوان در زاویة حضرت عبدالعظیم به خاک سپارند (1172ق/1758م).

نوجوانی: فرزندان محمدحسن‎خان از بیم سپاهیان زند به ترکمانان پناه بردند و اقامحمدخان که پس از کشته شدن پدر رئیس تیرة قوانلو گردیده بود در منطقة خود لشکری فراهم اورد، ولی نتوانست در نبرد با حاکم نیرومند گرگان محمدحسین‎خان قاجار دَوَّلو (د 1177ق/1763م) کاری از پیش ببرد و از این‎رو متواری گردید، لیکن محمدخان سوادکوهی حاکم مازندران که محل اختفای وی و یارانش را می‎دانست، او و یارانش را در اشرف (بهشهر) دستگیر کرد و به تهران نزد کریم‎خان فرستاد. وکیل پس از دلجویی از آنان، آقامحمدخان و خاندان او را 2 سال در دامغان زیرنظر نگاه داشت، ولی به علت عدم اطمینان کافی به توصیة محمدحسین‎خان آنان را را دوباره به تهران آورد و گروهی از جمله حسینقلی‎خان برادر آقامحمدخان را به قزوین تبعید کرد و دستة دیگر را که آقامحمدخان نیز در میان آنان بود، به شیراز گسیل داشت. پاره‎ای از افراد برجستة خاندان آقامحمدخان نیز به مرور زمان خود را به شیراز رساندند و به وی پیوستند. منابع حاکی است که همة آنها در دربار زند با احترام روزگار می‎گذراند و حسینقلی‎خان به دستور کریم‎خان به حکومت دامغان منصوب گردید. وی پس از چندی از محل حکومت خود به مازندران و گرگان رفت و با جمع کردن سپاهیانی از ترکمانان و قاجاریان، با نام جهانسوزشاهادعای سلطنت کرد و بارفروش (بابل) را مرکز حکومت خویش ساخت، اما در برابر لشکریان زند شکت خورد و گروه بسیاری از مردم مازندران به دستور زکی‎خان زند (پسرعموی کریم‎خان) کشته شدند. حسینقلی‎خان که او را «پادشاه بی‎تخت و تاج» نامیده‎اند، در 1181ق/1767م توسط دو تن از غلامان خود کشته شد و این امر موجب شد که برادرش آقامحمدخان برای مدتی در دربار کریم‎خان در شیراز تحت مراقبت شدیدتری قرار گیرد.

در دربار کریم‎خان: آقامحمدخان نزدیک به 16 سال (1177-1193ق/1764-1779م) در شیراز به سر برد (سپهر، 1/34). کریم‎خان با مهربانی بسیار با وی رفتار می‎کرد. وکیل به او اجازه داده بود که به شکارهای جرگة چندروزه رَوَد و او بیشتر با یکی از دو برادرش، جعفرقلی یا مهدیقلی، به شکار می‎رفت. کریم‎خان گاه در کارهای سیاسی با وی رایزنی می‎کرد و با نوعی کنایه او را «پیران ویسه» (وزیرِ افراسیاب) خطاب می‎کرد. اعتماد وکیل به او تا انجا بود که می‎خواست وی را برای سرکوب کردن شورش حسینقلی‎خان به مازندران بفرستد (ملکم، 1/337). خان قاجار توسط عمة (یا خواهر یا خالة) خود (خدیجه‎بیگم) که به اندرون شاهی راه یافته بود و نفوذی فراوان داشت (پاکروان، 31؛ اعتمادالسلطنه، منتظم، 2/316)، از احوال درونی دربار و ماجراهای سیاسی شیراز باخبر می‎شد، تا اینکه از بیماری و مرگ قریب‎الوقوع‎خان زند آگاه گردید. پس به بهانة شکار از شهر بیرون شد و زمانی که نشانه‎های مرگ وی را دریافت، با نیرنگ و شتاب همراه 2 برادرش جعفرقلی‎خان و مهدیقلی‎خان و چند تن دیگر که شمارشان را تا 17 تن نوشته‎اند، در 13 صفر 1193ق/2 مارس 1779م از منطقة فارس بیرون امد و با سختی و تنگدستی خود را به اصفهان و از آنجا به دولاب تهران رساند. در اصفهان و ورامین گروهی از سران قاجار و خوانین ایلات به او پیوستند (همانجا). در سر راه خود به مازندران، یکی دو محمولة «مالیات و خزانه» حکومت را که به شیراز می‎بردند مصادره کرد (ملکم، 2/338؛ اعتمادالسلطنه، منتئم. 2/316؛ اعتمادالسلطنه، منتظم، 2/316؛ سپهر، 1/35). از ايل قاجار اینان همراه وی بودند: باباخان (فتحعلی‎شاه) پسر حسینقلی‎خان، محمدخان دایی آقامحمدخان، پسرش سلیمان‎خان اعتضادالدوله که هنگام فرار از شیراز دستگیر شده اما به علت خردسالی او ا نکشتند، موسی‎خان و عیسی‎خان پسران اسکندرخان قوانلو که هر دو هنگام فرار از شیراز کشته شدند، رضاخان دولو، محمدامین آقا (عموزادة پدر آقامحمدخان) و چند تن دیگر که برخی از آنان تا استرآباد محمدخان را همراهی کردند.

استوارسازی سلطنت:

الف ـ نبردهای سلطنت: آقامحمدخان 36 تا 38 سال داشت (ملکم، 2/338) که به مازندران رسید. در اینجا گروهی از قاجاریان به وی پیوستند. برادرش مرتضی قلیخان که پیش از وی قدرتی در منطقه به دست آورده و خود را پادشاه خوانده بود، از ورود آقامحمدخان به گرگان جلوگیری کرد (سپهر، 1/35). کشمکش میان آقامحمدخان پس از 4 سال جنگ و شکست و پیروزی (ملکم، 2/338)، بر برادر خود مرتضی قلیخان چیره شد. برادر به روسیه گریخت و همداستان کاترین روم برابر خان گردید. در 1200ق/1785م گیلان و مازندران و زنجان به زیر فرمان أقامحمدخان درآمد. در همان سال با مرگ علی‎مرادخان زند، منازع و رقیب نیرومند وی، قدرتِ‎خان بدین سوی البرز منتقل شد و لرستان و خوزستان نیز مسخر او گردید. بساط روسها که به بهانة بازرگانی به سرپرستی کنت‎وینوویچ در شهر اشرف (بهشهر) کارخانه‎ای گشوده بودند و خواسته‎های سیاسی داشتند، یکسره برچیده شد. در 1201ق/1786م کردستان و سال بعد یزد به قلمرو آقامحمدخان پیوست. در 1205ق/1790م، پس از جنگ و نیرنگ با افشارهای آذربایجان، آن خِطّه نیز تسخیر شد (ملکم، 2/339). آقامحمدخان پس از 2 سال جنگ و نبرد پیگیر و تلاش برای یگانه ساختن تیره‎های قاجار، بر بیشترین ایالات ایران چیره گردید و تهران را به سبب نزدیکی به مازندران و مراتع ایل به جای ساری مرکز حکومت خویش ساخت (ملکم، 2/339). وی در این شهر در 1203ق/1788م بی‎آنکه تاج بر سر نهد بر تخت شاهی نشست (ایرانیکا)، ولی اعتمادالسلطنه این واقعه را در ذیلِ سال 1200ق/1785م آورده است. و همو می‎نویسد در 1204ق/1789م برادرزادة خویش باباخان (فتحعلی‎خان) را به ولیعهدی برگزید (منتظم، 3/49).

ب ـ نبرد با رقیب اصلی: آقامحمدخان در نبردهای پراکنده‎ای در اصفهان در برابر علی‎مرادخان (برادرزادة کریم‎خان) و جعفرخان (پسر صادق‎خان، برادر کریم‎خان) شرکت جست، اما رقیب اصلی او لفطعلی‎خان زند که در 20 سالگی پس از تاراندن رقیبان خانگی به تخت پادشاهی نشسته بود. آقامحمدخان در دوران زدوخوردهای داخلی زندیان، شمال ایران را یکپارچه ساخت و چون از اختلافهای جانشینان کریم‎خان و شخصیت ایشان آگاه بود، انقراض این سلسله را در نابود کردن لطفعلی‎خان شجاع و بی‎آلایش، اما کم‎سیاست و بی‎تجربه می‎داسنت. از این‎رو همة نیروی خود را در این راه به کار انداخت. خان‎قاجار یک‎بار در 1203ق/1788م در هَزارِبیضا (30 کیلومتری شیراز) با سپاهیان زند نبرد کرد و توانست پایتخت را محاصره کند، اما نتوانست به درون آن راه یابد، پس به تهران بازگشت. بار دوم با نیروهای بیشتر و نظمی آراسته‎تر وارد معرکه شد و در همان هنگام با حاج‎میرزاابراهیم کلانتر شیراز که با سران زندیه اختلاف پیدا کرده بود، تماسهای محرمانه برپا کرد و در نبرد سِمیرُم عُلّیا سپاه زندیه را شکست داد. از این‎رو، چون لطفعلی‎خان به سوی شیراز رفت و دروازة شهر را به روی خود بسته یافت و پادگانهای پایتخت را خلع سلاح شده دید، دریافت که در نبرد سیاسی نیز شکست خورده است و حاج‎ابراهیم کلانتر با رقیب او عهدی استوار بسته است. در آن زمان که شهریار زند عازم دشتستان بود، خان قاجار در تعقیب لشکریان وی تا شیراز دشمن را شکست داد. بار دیگر نیز در دشت قبله لشکریان دیگری از قاجارها را که به 000‘20 تن می‎رسیدند تارومار ساخت و برای فراهم آوردن آذوقه و کسب قدرت نظامی بیشتر عازم زَرقان گشت. آقامحمدخان با 000‘40 سپاهی عازم نبرد گردید و در «شهرک» (میان اصفهان و شیراز) با 000‘5 تن سپاه زندی روبه‎رو شد. در این نبرد لطفعلی‎خان با رشادت هرچه تمام‎تر خود را تا سراپردة آقامحمدخان رساند، لیکن به علت خیانت سرداران زندی و کم‎تجربگی خود شکست خورد، ولی خود را از معرکه بیرون آورد و به سوی کرمان رفت. آقامحمدخان پیروزمندانه به شیراز آمد و دستور داد افراد خاندان زند را اسیر کنند و همراه با استخوانهای کریم‎خان به تهران گسیل دارند. لطفعلی‎خان خود را به کرمان رساند، ولی به درون شهر راه نیافت. پس به طبس رفت و با کمک امیرحسین‎خان زنگویی 300 سوار فراهم و آهنگ یزد کرد و با شکست علی‎نقی‎خان بافقی آنجا را بگشود و روانة شیراز گشت. وی در آنجا از قاجاریان به سرکردگی حاج‎ابراهیم کلانتر و محمدحسین‎خان قوانلو شکست خورد و نومیدانه روی به سوی طبس، بم و نَرْماشیر آورد. او در این پهنه به تکاپو افتاد و سپاهیانی فراهم آورد و به سوی کرمان رفت و در 1208ق/1793م شهر را گشود و خود را پادشاه نامید و سکه به نام خویش زد. آقامحمدخان آسیمه‎سر و کینه‎توزانه باباخان را با 000‘5 سوار و عنوان جهانبانی به سوی کرمان فرستاد و خود نیز با لشکری در حدود 000‘60 تن به دنبال وی روانه شد. لطفعلی‎خان با 300 مرد جنگی در برابر آن ارتش نیرومند جنگید. با اینکه مردم کرمان و همین ارتش اندک بیش از 4 ماه، از 17 ذیقعدة 1208 تا اول ربیع‎الثانی 1209ق/17 ژوئن 1794 تا 26 اکتبر 1794م پایداری کردند، اما زیر فشارهای نظامی آقامحمدخان و قحط و غلا در شهر، آخرین پناهگاه زندیان فرو ریخت و لطفعلی‎خان آوارة بم گردید. آقامحمدخان در کرمان جنایت و سنگدلی را به نهایت رساند. شمار کشتگان، کور شدگان، زنان و دخترانی را که میان ارتشیان آزمند و خشمناک تقسیم شدند، چندین هزار تن برآورد کرده‎اند. حتی ملامحمدساروی مورخ دربار خان چون وقایع جمعه 29ربیع‎الاول 1209ق/24 اکتبر 1794م را می‎نگارد، نمی‎تواند از یاد «شنایع و قبایح و مناهی و فضایح» خودداری کند (شهر در 29 ربیع‎الاول سقوط کرد لیکن پایداری مردم تا اول ربیع‎الثانی به درازا کشید).

لطفعلی‎خان در بم ناجوانمردانه گرفتار شد و او را کت بسته به کرمان آوردند. آقامحمدخان با شادی و کینه‎توزی، خود چشمان شهریار جوان را بیرون اورد و دستور انجام جنایت دیگری نیز در حق او داد که به گفتة مورخی بیگانه، نگارش آن مایة «آلودگی صفحة تاریخ» می‎گردد.

پس از آن لطفعلی‎خان با خواری به تهران گسیل گشت و به دست محمدخان قاجار دولو بیگلربیگی کشته شد و بدین‎سان زندیان برافتادند. آقامحمدخان پس از فاجعة کرمان عازم قلعة بم شد و به جرم کمک رساندن مردم آن به لطفعلی‎خان، شهر را گشود و مردم را کشتار کرد و سپس به شیراز بازگشت. میرزاابراهیم کلانتر فارس با لقب اعتمادالدوله به عنوان صدراعظم ایران برگزیده شد و حکومت فارس به باباخان تفویض گشت و در شعبان 1209ق/مارس 1795م خانِ پیروزِ قاجار به تهران آمد.

ج ـ نخستین لشکرکشی به قفقاز: آقامحمدخان در 1209ق/1795م پس از آسودگی خیال از جانب زندیان و دیگر مدعیان برای رام کردن ابراهیم‎خان جوانشیر که حاکم قراباغ در قفقاز بود، و دفع هراکلیوس (ارکلی دوم والی گرجستان) که با روسها از در همکاری درآمده و بر پایة پیمان 1783م (1197ق) سرپرستی آنان را پذیرفته بود، روانة قفقاز گردید. حاکم قراباغ پل ارس را ویران کرد تا سپاهیان قاجار نتوانند از آن بگذرند، اما به فرمان آقامحمدخان در 2 ماه پل مرمت شد و لشکریان بدان سوی رسیدند و با تاکتیکهای نظامی حساب شده، پیشروی در 3 جبهه آغاز گردید (سپهر، 1/71-73): سمت راست به سوی شیروان، سمت چپ به سوی ایروان پایتخت ارمنستان و مرکز به سوی شوشا (یا شیشه، شوشی، پناه‎آباد) از قراباغ. پس از یک رشته نبردهای محلی در ایروان و شوشا و شیروان، شهر تفلیس گشوده شد (1209ق/1795م). آقامحمدخان در اینجا نیز دست به جنایات هراسناک زد ازجمله کشتار 000‘15 تن، انداختن کشیشان به رود کورا، ویران کردن کلیساها، تصرف اموال مردم و ذخایر مالی و نظامی هراکلیوس و اسیر کردن 000‘25 مسیحی. او در رمضان 1210ق/مارس 1796م در دشت مغان، محل تاجگذاری نادرشاه، تاج کیانی بر سر نهاد و در اردبیل بر مزار شیخ‎صفی‎الدین اردبیلی شمشیر تشریفاتی شاهان صفوی را به میان بست (سپهر، 1/78-79؛ اعتمادالسلطنه، منتظم، 3/60؛ سایکس، 2/459). شاید بلندپروازیهای جاه‎طلبانه‎اش به سوی دستیابی به قدرت و شوکت شاهان صفوی و نادرشاه افشار، انگیزة وی در این کار بوده است.

د ـ گشودن خراسان و پایان حاکمیت افشاریه: در 1210ق/1795م، همة مناطق کشور بجز خراسان در قلمرو آقامحمدخان قرار داشت. در این زمان، وی به بهانة زیارت بارگاه امام‎رضا(ع) لشکریانش را آمادة کارزار ساخت. گروهی از راه معمولی مشهد و گروهی دیگر از راه فیروزکوه و ساری و گرگان عازم شدند و در راه پس از سرکوب ترکمانان و نافرمانان محلی وام و رام ساختن آنان، از راه جاجرم و اسفراین وارد سبزوار شدند و راه را به سوی مشهد دنبال کردند. حاکمان خراسان که ظاهراً از نادر میرزای افشار، فرزند شاهرخ، فرمان می‎بردند یکی پس از دیگری وارد اردوی آقامحمدخان شدند. نادرمیرزا پدر نابینای خود را در مشهد گذاشت و از بیم خان قاجار به افغانستان گریخت و شاهرخ به پیشواز آقامحمدخان شتافت. خان قاجار پس از زیارت حرم امام برای گردآوری ثروت نادری هرکس را که درباره‎اش گمانی می‎برد احضار کرد و شکنجه داد. شاهرخ گرچه زیر شکنجه‎های بسیاری از اندوخته‎های نادری را نشان داد، امّا شکنجة وی دمادم بیشتر می‎شد تا آنجا که دور سرش را خمیر گرفتند و بر آن سرب گداخته ریختند (ملکم، 2/345؛ سایکس، 2/460) تا جای گوهرهای یکتای نادری و از آن میان یاقوت بزرگ اورنگ زیب را که آقامحمدخان به دنبال آن بود. نشان دهد. خان پس از دست‎یابی به این گنجینه در حالی که که در خانه‎ای خلوت روی جواهرات نادری می‎غلتید و لذت می‎برد، شاهرخ کور و شکنجه دیده را به مازندران (یا تهران) فرستاد که البته تا دامغان بیشتر زنده نماند. آقامحمدخان 20 تا 23 روز در مشهد ماند. محمدحسن قراگزلو و اسماعیل آقای مکری را که از معتمدان وی بودند، به نزد پسران تیمورشاه (زمان شاه و محمودشاه درانی) به کابل و هات فرستاد و خواستار تمکین از حکومت مرکزی و عدم دخالت در کارهای ماوراءالنهر و تسلیم شهر بلخ شد. نیز رسولی پیش بگی (بیگی) جان ازبک، خان بخارا، فرستاد و او را به سبب کشتن بیرامعلی‎خان قاجار (عزالدینلو) و ویران ساختن مرو و به اسارت بردن گروهی از ایرانیان بیم داد و از او خواست افزون بر تحویل مرو و رها ساختن اسیران، از حکومت جدید ایران تمکین کند. بگی‎جان می‎دانست که «اخته‎خان گوید و کند». از این‎رو هراسناک شد و و به چاره‎جویی برخاست (عضدالدوله، 144). آقامحمدخان حاکمان منطقه اعم از ترک و ترکمان و کرد و فارس را رام خود کرد و آمادة لشکرکشی به ماوراءالنهر شد که تغییراتی در وضع سیاسی اروپا پیش آمد و خان بی‎آنکه به کارهای خراسان و ماوراءالنهر و مطیع ساختن بگی‎جان پایان دهد، روانة تهران شد و محمد ولیخان را با 000‘10 سوار به سرداری کل خراسان گماشت و در مشهد بداشت.

هـ ـ لشکرکشی دوم به قفقاز: روسها از پیش در فکر تسخیر قفقاز بودند و از این‎رو با حاکمان محلی پیوندها و پیمانهای نهان و آشکار بسته، در برخی نقاط قوای نظامی مجهز مستقر کرده بودند. در نخستین حملة آقامحمدخان به تفلیس و قفقاز، حدود 000‘6 سرباز به فرماندهی سرهنگ گوداویچ در داغستان آماده بودند که هراکلیوس متواری از او کمک خواست. این فرمانده در برابر قدرت‎نمایی آقامحمدخان از دربار کاترین دوج اجازه خواست که به هراکلیوس یاری رساند. کاترین بر پایة پیمان خود با فرمانروای گرجستان اجازه داد. نیز سرداری 22 ساله به نام زوبوف را با 000‘35 سپاهی روانة منطقه کرد. هر دو سپاه به دنبال پیروزیهایی در ناحیة رود ترک به هم پیوستند و حاکمان محلی را رام کردند و دربند، باکو، بخشی از طالش و شَماخی و گنجه تسخیر شد. دسته‎ای از سپاه روس پس از عبور از جلگة شیروان وارد دشت مغان گشت و از رود ارس گذشت و آذربایجان را زیر فشار گذاشت. سپاه دیگر پس از اشغال لنکران از راه دریا، بندر انزلی و رشت و بخشی از گیلان را به زیر سیطرة خود درآورد. در این وضع بسیار پیچیده، آقامحمدخان پس از احضار باباخان به تهران و دادن زمام امور شهر به میرزاشفیع مازندرانی و ابقای محمدخان قاجار دولو در مقام بیگلربیگی تهران و دادن مسئولیت حفاظت شهر به او، خود در اواسط ذیقعدة 1211ق/مة 1797م با لشکری مجهز عازم آذربایجان گشت. در این هنگام خبر درگذشت کاترین و جانشینی پسرش پل و فرمان عقب‎نشینی ارتش روس از سوی او رسید (ملکم، 2/347؛ سایکس، 2/460). ابراهیم خلیل‎خان جوانشیر، حاکم قراباغ، باز دستور خراب کردن پل ارس را داد تا آقامحمدخان و سپاهیانش نتوانند وارد منطقة حکومتی او گردند. لیکن او با استفاده از مشکها و قایقها و به بهای به آب دادن بسیاری از لشکریان، از ارس که هنگام طغیان بهاری آن بود، گذشت و پس از عبور از آدینه بازار در 17 ذیحجة 1211ق/13 ژوئن 1797م قلعة شوشا را گشود و بر آن شد که نواحی اشغالی را تصرف کند.

کشته شدن: آقامحمدخان 3 روز پس از ورود به شوشا از خطای کوچک 3 تن از فراشان خلوت خود به نامهای صادق گرجی، خداداد اصفهانی و عباس مازندرانی و سستی آنان در انجام کارها خشمگین شد و دستور کشتنشان را داد. صادق‎خان شقاقی که یکی از سرداران سپاه بود، و شاید به قول پاره‎ای از مورخان در جریان توطئه بود، خواهش کرد که چون شب جمعه است، اجرای فرمان را به شنبه واپس افکنند. سرجان ملکم می‎نویسد: «در آن ایام مغزش به نوعی آشفته بود که به سرحد جنون می‎رسید و حرکتی که در این مقام از وی سرزد، دلالت کلی بر این معنی دارد» (2/347). پس خان قاجار فریب خورد و اجازه داد آن 3 تن همچنان به کار مشغول باشند، اما آنان از بیم جان، شبانه به خوابگاهش تاختند و با کارد و دشنه او را از پا درآوردند. دربارة روز، ماه و سال قتل وی اختلاف کرده‎اند: شنبه 21 ذیحجة 1212 (سپهر، 1/84)، شب جمعه 21 ذیحجة 1212 (نفیسی، 1/71) شب جمعه 1211 (سایکس. 2/461)، 21 ذیقعده (هدایت، 9/297-298) گفته شده، ولی بنابر دلایل و قراین موجود تاریخ شنبه 21 ذیحجة 1211/18 ژوئن 1797م صحیح به نظر می‎رسد (اعتمادالسلطنه، منتظم، 3/63؛ بامداد، 1/254). کشندگان جواهراتی را که خان همواره همراه خود داشت ازجمله بازوبندهای مرصع، شمشیر گوهرآگین و دریای نور و تاج ماه را برداشتند و نزد صادق‎خان شقاقی آوردند و به وی دادند. نعش آقامحمدخان ابتدا در شوشا به خاک سپرده شد ولی پس از استقرار فتحعلی‎شاه بر تخت سلطنت، حسینقلی‎خان عزالّدینلویِ قاجار که از بزرگان قاجاریه بود، مأمور آوردن نعش از شوشا به تهران گردید. نعش چندی در حضرت عبدالعظیم به امانت سپرده شد و سپس در 26 جمادی‎الاول 1212ق/16 دسامبر 1797م طی تشریفاتی خاص به نجف اشرف حمل گشت و پشت سر ضریح مطهر حضرت علی(ع) دفن گردید.

پس از کشته شدن آقامحمدخان، در لشکر وی آشوب افتاد. میرزاابراهیم کلانتر (اعتمدالدوله) گروهی از سپاهیان را مرخص کرد و بخشی را به سرداری حسینقلی‎خان قاجار (برادر فتحعلی‎شاه). و سلیمان‎خان اعتضادالدولة قاجار و نیز دسته‎هایی از تفنگچیان فارسی و مازندرانی را از راه اردبیل به تهران گسیل داشت. باباخان )فتحعلی‎شاه) که از پیش آمادة سفر به تهران بود، به دنبال خبر شدن از مرگ عموی خود، از شیراز به پایتخت آمد و با زمینه‎چینیهای اعتمادالدوله و سران قاجار پادشاهی خود را آغاز کرد. وی در همان اوان پس از جنگ با صادق‎خان شقاقی و شکست او جواهرات سلطنتی را بازگرفت. قاتلان آقامحمدخان نیز که در ربیع‎الاول 1212ق/اوت 1797م دستگیر شده بودند، به زشت‎ترین صورت (جدا کردن مفاصل و سوزاندن آنها) به دستور شاه تازه بر تخت نشسته کیفر شدند.

شخصیت و خصایل: در تحلیل شخصیت آقامحمدخان افزون بر عوامل تاریخی و اجتماعی، باید وضع جسمی و روحی خاص او را نیز در نظر داشت. وی در 6 سالگی به فرمان علیقلی‎خان افشار (عادلشاه، برادرزادة نادر) مقطوع‎النسل گردید و به نام اخته‎خان شهرت یافت. این کار همچون خاری در تن و جان او خلید و او را زشت رخسار و پرآزار و دژرفتار به بار آورد. آقامحمدخان از لحاظ جسمی ضعیف و علیل‎المزاج می‎نمود. بیماری سرع داشت و یک‎بار هم در 1205 یا 1206ق/1790 یا 1791م سکته کرد و 3 روز در حال بیهوشی بود تا با درمان دو پزشک دانا، میرزامسیح تهرانی و میرزااحمد اصفهانی، بهبود یافت. با اینهمه اراده‎ای قوی داشت و می‎کوشید کاستیهایش آشکار نگردد. ولی هرکس او را از دور می‎دید، نوجوانی 14، 15 ساله‎اش می‎پنداشت. آقامحمدخان از این امر ناراحت می‎شد و بسیار بدش می‎آمد که کسی به چهره یا چشمانش بنگرد. با اینکه می‎دانست دیگران به احوالش واقفند، کوشش می‎کرد تا ندانند یا بنمایانند که نمی‎دانند. از همین‎رو، تشکیل حرمسرا داد و زنی چند به همسری برگزید (پاکروان، 67-69). با همه گرفتاریها، به شکار و مطالعه هم علاقه‎مند بود. شبها در کنار بسترش شاهنامه می‎خواندند. به امور مذهبی معتقد بود. نماز و نوافل و نماز شب (گاه با گریه) به‎جا می‎آورد و ادعیه، اذکار و زیارت عاشورا می‎خواند. روزه می‎گرفت و گاه در حال اضطرار هم روزة خویش را نمی‎شکست. نسبت به ائمة اطهار(ع) ارادت داشت. تذهیب گنبد حضرت امام‎حسین(ع) و ضریح نقرة نجف اشرف، مرمت آستان‎قدس رضوی در مشهد و تعمیر چندین مسجد در قزوین و تهران به فرمان او انجام گرفت در عین حال، چون دیگر شاهان شراب نیز می‎نوشید (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 25).

سابقة خانوادگی نیز در ساخت شخصیت او اثر خود را بر جای نهاده بود. فتحعلی‎خان قاجار، جدّ او در 42 سالگی به دست قاجاری از تیرة دولو، احتمالاً به تحریک نادرشاه افشار کشته شد. محمدحسن‎خان پدر او در 44 سالگی به دست قاجارهای دیگری از دولو به تحریک زندیان به قتل رسید. حسینقلی‎خان برادر او در 27 سالگی به دست طایفة ترکمان کوکلان با توطئة دولوها و تحریک زندیان کشته شد. وی قدرت دولوها را که غالباً بر ایل قاجار سیادت داشت کاهش داد و ترکمانان را سرکوب کرد، یا به خدمتهای سپاهی کشاند. آقامحمدخان فرزند ایل و مرد جنگ و ستیز بود. وی مردی شجاع، فرزانه، با تدبیر و کیاست بود. گرچه شمشیرزن بود، اما می‎کوشید از فکرش بیشتر استفاده کند. بنابر گفتة اعتمادالدوله، صدراعظم او «سرش کاری برای دستش باقی نمی‎گذاشت». در سرکوبی دشمنان هر نیرنگی را روا می‎دانست و برای بقای سلطنت قاجار و مصلحتهایی که تشخیص می‎داد، به هیچ‎کس رحم نمی‎کرد و عزیزترین برادران و یاران و کسان خود را در این راه سربه نیست می‎کرد. بسیار سنگدل و کینه‎جوی بود. جنایات او در کرمان و بم و تفلیس وحشتناک بود و رفتارش با لطفعلی‎خان زند، شرم‎آور. پول‎دوست، خسیس و ازمند بود، اما نسبت به سربازان و نظامیان و هزینه‎های مذهبی سختگیری نمی‎کرد. به ساده‎ترین پوشاکها و خوراکها بسنده می‎کرد و از تجمل دوری می‎گزید (ملکم، 2/350). استقبال مردم در شهرها از او، خوش‎آیند وی نبود. از نگارشهای متکلف و منشیانه و فتح‎نامه‎های اغراق‎آمیز بیزاری می‎جست. برخورد و رفتارش با مردم عادی و سربازان بهتر بود تا بزرگان و گردن‎کشان. آقامحمدخان در دوره‎ای که شیوة ملوک‎الطوایفی ایران را به آشوب کشانده بود، آهنگ پادشاهی کرد. هزاران ستمگر کوچک، سران طوایف چادرنشین و زورمندان شهری در سراسر ایران اغتشاشها برپا کرده بودند و بازرگانی و کشاورزی از یک سوی و فرهنگ از دیگر سو، دچار وقفه گشته بود. وی دو نیروی سلطنتی زندیان و افشاریان را به کلی برانداخت و سران بسیاری از عشایر و ایلات را یا به خود جذب کرد یا نابود گردانید. اعراب خُزَیمه در قاینات، کردهای زعفرانلو در قوچان، شادلوها در بجنورد، کردهای غیلی‎چی در سبزوار، بیاتها در نیشابور، بختیاریها در مرکز، پاره‎ای قبایل بلوچ و سیستانی و عرب در جنوب و ذوالفقار خان افشار خمسه‎ای، هدایت‎الله خان گیلانی، محمدخان طبسی، میرحسین‎خان حیدری، باقرخان نوری مازندرانی، احمدعلی‎خان (از مدافعان باقرخان)، قمیش‎خان چنارانی، اسحاق‎خان قرایی، خسروخان اردلان کردستانی و دهها گردنکش دیگر در برابر خان قاجار تسلیم شدند.

از لحاظ قدرتهای خارجی، بریتانیا سرگرم پایگیری در هندوستان و برخی توطئه‎ها در افغانستان و آسیای مرکزی (ماوراءالنهر) بود و عثمانیها گرفتار دشواریهای درونی و رویارویی با قدرتهای اروپایی بودند. تنها روسیه بود که سر تسخیر ایران داشت و آقامحمدخان بود که با استواری، این اندیشه را نقش بر آب کرد و به جِد در راه حفظ مرزهای ایران کوشید. آقامحمدخان تعلق به تیرة قوانلو (اشاقه‎باش) قاجار داشت و رئیس ایل قاجار بود. پس دفاع سیاسی آغازین او از سلسلة صفویه، دلیل تعلق خانوادگی به آن سلسله نبود. نه واژة آغا خصی بودن را می‎رساند و نه آقا لزوماً به معنای سید است. بدین اعتبار، برداشتهای محمدهاشم رستم‎الحکماء مبنی بر سیادت قاجاریه و انتساب آنان به دودمان صفوی، به افسانه بیشتر می‎ماند (ص 274؛ خان‎ملک ساسانی، مقدمه)، هرچند که وی نیز به‎سان نادرشاه و کریم‎خان از محبوبیت نسبی صفویان و اشتهار آنان بهره جست. بنیانگذار سلسلة قاجار قدرتهای کشور را در قاجاریان ادغام کرد و اینان را در تیرة قوانلو قدرت داد و همة مدعیان و رقیبان، حتی عزیزترین برادران را، از میان برداشت تا ولایتعهدی پسر برادرش بی‎منازع بماند. خان کوشید تا نهاد سلطنت به گونة سنتی و تاریخی پا گیرد و امور دیوانی سر و سامان پیدا کند، اما نتوانست کاملاً به این امر بپردازد. سازمان اداری قاجار در زمان فتحعلی‎شاه، پایه‎گذاری شد و کسب نیرو کرد. میرزااسماعیل، پیشکار ایل، کارهای کشوری را می‎چرخاند و میرزااسدالله نوریِ لشکرنویس، عهده‎دار کارهای نظامی بود. میرزاابراهیم کلانتر با عنوان اعتمادالدوله، پس از تسخیر شیراز، همواره در کنار آقامحمدخان وظایف صدارت عظمی را برعهده داشت. میرزاشفیع مازندرانی، میرزامحمدزکی علی‎آبادی، ملامحمد ساروی مازندرانی و کسان دیگری با عنوانهای وزارت، قوللر آقاسی، ایشیک آقاسی، منشی‎الممالک، مستوفی‎الممالک و جز اینها که مورخان نوشته‎اند، انجام وظیفه می‎کردند. این عنوانها نه رسمی بود . نه در آن زمان از نر دیوانی و اداری سر و سامانی داشت. با اینکه تقلیدهایی از دوران صفویه می‎شد، نظام ایلی تفوق بیشتری داشت. همچنین نشانه‎هایی از 2 مجلس دیده می‎شد. یکی مکلف به رایزنی در کارهای کشوری و انجام اصلاحات بود که بیشتر پیران و ریش‎سفیدان و کلانتران و کدخدایان در آن شرکت داشتند و دیگری مأمور کارهای لشکری بود که جوانان و جنگاوران و سرداران نظامی از اعضای آن بودند. تصمیم‎گیرندة اصلی در هر 2 مجلس آقامحمدخان بود که به عنوان پادشاه و شخص اول مملکت و رئیس ایل حضور می‎داشت.


مآخذ: اعتمادالسلطنه، محمدحسن‎خان، صدرالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، وحید، 1349ش؛ همو، منتظم ناصری، تهران، 1300ق/3/24-63؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، 1347-1350ش؛پاکروان، امینه، آغامحمدخان قاجار، رجال ایران، تهران، زوار، 1348ش، جمـ ؛ حزین، شیخ‎محمد، سفرنامه (کوتاه شده)، به کوشش محمدملایری، تهران، 1343ش، جمـ ؛ خان‎ملک ساسانی، احمد، سیاستگران دورة قاجار، تهران، طهوری، 1338ش، 1/مقدمه؛ دنبلی، عبدالرزاق‎بیک مفتون، مآثرسلطانیه، تبریز، 1241ق، 17-24، 29، 33، 72؛ رستم‎الحکما، محمدهاشم، رستم‎التواریخ، به کوشش محمدمشیری، تهران، امیرکبیر، 1352ش، صص 274-278؛ ساروی، محمد، تاریخ محمدی، نسخة خطی شورای ملی (سابق)، شمـ 274-278؛ ساروی، محمد، تاریخ محمدی، نسخة خطی شورای ملی (سابق)، شمـ 10705، جمـ ؛ سایکس، سرپرستی، تاریخ ایران، ترجمة محمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، وزارت فرهنگ، 1333ش؛ سپهر، محمدتقی لسان‎الملک، ناسخ‎التواریخ (بخش قاجار)، به کوشش محمدباقر بهبودی، تهران، اسلامیه، 1358ق، 1/34-84؛ شمیم، علی‎اصغر، ایران در دورة سلطنت قاجار، تهران، ابن‎سینا، 1342ش، صص 14-31؛ عضدالدوله، سلطان‎احمدمیرزا، تاریخ عضدی، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، بابک، 1355ش، ص 79، 139، 144؛ کلانتر، میرزامحمد، روزنامه، به کوشش عباس اقبال، تهران، طهوری، 1362ش، جمـ ؛ گلستانه، ابوالحسن‎بن محمدامین، مجمل‎التواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ابن‎سینا، 1344ش، صص 208، 305، 353-354، 442، 443؛ مرعشی صفوی، میرزامحمدخلیل، مجمع‎التواریخ، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، طهوری و سنایی، 1362ش، صص 98، 149؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، زوار، 1329ش، صص 3-35؛ ملکی، جان، تاریخ ایران، ترجمة میرزااسماعیل‎خان حیرت، بمبئی، 1303ق؛ موسوی نامی، محمدصادق، تاریخ گیتی‎گشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، اقبال 1363ش، صص 51، 88، 170-175، 262-271، 293-395؛ نفیسی، سعید، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دورة معاصر، تهران، بنیاد، 1344ش، 1/42-74؛ واتسون، رابرت گرانت، تاریخ ایران از ابتدای قرن نوزدهم تا سال 1858م، ترجمة غ. وحید مازندرانی، تهران، امیرکبیر، 1348ش، صص 50-105؛ هدایت، رضاقلی‎خان، روضه‎الصفای ناصری، تهران، خیام، 1399ش، 9/75-78، 85-87، 122، 240-241، 247-250.

بخش تاریخ

Wednesday, June 27, 2007


Azərbaycan Milli Demokratik Hərəkatını fars faşistlərinin fitnəsindən qoruyaq!

Məşrutə hərəkatının təcrübələrindən!

Məşrutə hərəkatının barıtını dolduranların məqsədi Türk Qacar sülaləsini devirib farsları hakimiyyətə gətirmək idi. Fars, Rus və İngilis fitnəsi ilə alovlanan bu “ inqilab” Türk sülalələrinin 1000 illik hakimiyyətinə son qoydu və Azərbaycan millətini farsların əlində əsir etdi.
-------------------------
Azərbaycan millətinin keçən 100 ildə apardığı mübarizəsinin nəticəsiz qalması və bir-birinin ardınca yenilməsinin səbəbi nədir? Bu yenilmə sürəci nə vaxta qədər davam edəcək? Hərəkatımızı qələbəyə doğru aparan yol hansıdır ?

Bu günə qədər xəyallarımızda canlandırdığımız qəhrəmanlıq obrazlarının kölgəsində mürgülədiyimizə görə, bu sualların həqiqi cavabını axtarmamışıq və nəticədə bu sualların hamısı cavabsız qalıb. Tariximizdə yol verdiyimiz səhvlərin nədən ibarət olduğunu müzakirə etməmişik və nəticə çıxartmamışıq. Misal üçün, məşrutə deyib bağırdıq və ara-sıra onunla fəxr etdik, amma fikirləşmədik ki, nə idi bu məşrutə hərəkatı və nəticəsi nə oldu. Bu hərəkat Azərbaycan millətinə nə verdi ? Bəlkə, elə bütün məğlubiyyətlərin kökü oradan başlanır. Bu hərəkatın nəzəriyyəsi və fəlsəfəsi nədən ibarət idi ? Bu hərəkatı kim başladı və kimə qarşı başladı?

Suallar çox olsa da, bu hərəkatın nəticələrindən olan bir məsələni vurğulamaq istərdim, o da bundan ibarətdir ki, məşrutə hərəkatında Qacarları özümüz devirdik və hakimiyyəti farslara təhvil verdik, bizim qələbəmiz bundan ibarət idi.

Bu “ qələbə “ Azərbaycan millətinə zərbə vurmaq üçün fürsət axtaranların hakimiyyətə gəlməsinə şərait yaratdı. Azərbaycan millətinə zərbə vuraraq türkləri hakimiyyətdən uzaqlaşdırmağı bir-birinə nəsildən-nəslə vəsiyyət edən Qəvamussəltənənin ulu babası Mirzə Məhəmməd Qəvamüddövlə, atası Mirzə İbrahim Mötəmiddövlə və böuük qardaşı Mirzə Həsən Vsuqoddövlə və nəhayət dördüncü nəsil Əhməd Qəvamussəltənəyə tapşırılmışdı. Məşrutə Inqilabı fars tayfa başçılarının vəsiyyətinin həyata keçməsinə imkan yaratdı. Beləliklə, Qəvamın ulu babasının vəsiyyəti həyata keçdi.

Seyid Ziyanın hərbi çevrilişindən sonra Qəvamussəltənə zindandaikən, baş nazir təyin olunur. Zindandan birbaşa Fərəh Abada Əhməd Şahın qəbuluna gedir və Əhməd Şaha deyir : “ Mənə lazımı səlahiyyətlər verin ara qarışdıranların kökünü kəsim “.

Əhməd şah Qəvamın cavabında deyir : “ Çox danışma, sizin ağınıza da lənət, qaranıza da “. (Ağdan mənzuru Qəvaüssəltənə, qaradan isə Seyid Ziya idi ).

Əhməd şah Qəvamussəltənin geniş səlahiyyət istəməsinin mənasını başa düşsə də, əlindən lənətləməkdən başqa bir iş gəlmirdi. Çünki arxası boş idi. Türklər Məşrutə hərəkatında bir-birinə qarşı döyüşmüş və gücdən düşmüşdülər. Türklərin zəif düşməsi nəticəsində baş qaldırmış farslar artıq şahdan geniş səlahiyyət tələb edirdilər.

Düzdür, Qacar hakimiyyəti Şahlıq üsul-idarəsi üzərində qurulmuşdu və ölkədə ictimai ədalətsizlik hökm sürürdü, lakin nəzərə alsaq ki, Qacarları devirən məşrutəçilərin də icrası mümkün olan heç bir sosial-siyasi islahat proqramı yox idi, onda Qacarlara qarşı qaldırılan qiyamın nə məqsəd daşıdığı haqda yenidən düşünmək lazımdır.

Qacarlar devrilsə də, Şahlıq üsul-idarəsi və ölkədə hökm sürən siyasi və ictimai sistem dəyişmədi və dəyişə də bilməzdi, ona görə ki, məşrutəçilərin hay-küyünə baxmayaraq, toplumu tərəqqiyə doğru aparacaq heç bir iqtisadi, ictimai islahat proqramları və siyasi alternativləri yox idi.

Məşrutə hərəkatının barıtını dolduranların məqsədi Türk Qacar sülaləsini devirib farsları hakimiyyətə gətirmək idi. Fars, Rus və İngilis fitnəsi ilə alovlanan bu “ inqilab” Türk sülalələrinin 1000 illik hakimiyyətinə son qoydu və Azərbaycan millətini farsların əlində əsir etdi.

Bu haqda Azərbaycanın dövrü mətbuatında, o sıradan Molla Nəsrəddin qəzetində yazılar da çap olunub. Molla Nəsrəddin qəzeti bir sayının başlığında yazırdı : ” Deməli məqsəd Qacarları devirməkmiş “ .

Fitnəkarların məqsədini başa düşməyən hərəkatçı məşrutəçilər öz əlimizlə özümüzə hələ də çıxa bilmədiyimiz quyu qazdı. Məşrutə fitnəsini o qədər məharətlə işləmişlər ki, 100 il keçəndən sonrada bu sözləri deyəndə çoxlarına baş gicəllənməsi gətirir.

Bu günə qədər Məşrutə “ fitnəsi “ haqda yazılanlar sadəcə hadisələrin ardıcıllıqla təsviri və subyektiv xarakter daşıyan qəhrəmanlıq dastanlarıdır. Bu hərəkat mahiyyət etibarı ilə təhlil olunmamış və siyasi cəhətdən qiymətləndirilməmişdir. Qısaca onu deyim ki, məşrutəçilərin istəkləri Azərbaycan toplumunun gerçəkliklərini əks etdirmir və reallıq üzərində qurulmamışdı. Heç bir siyasi nəzəriyyə və yerli proqramları yox idi. Məşrutəçilərin irəli sürdüyü fikirlər İranın və Azərbaycanın yerli şəraiti ilə uzlaşmayan Avropa yazılarından köçürülmüşdü. Ona görə də yaratdıqları parlament Paris Komunun xatırladırdı və parlamentdən çox həmkarlar birliyinə oxşayırdı.

XIX əsrin sonu və XX əsrin əvvəllərində Rusiyada çeşidli adlarla çalışan terrorcu qruplar, o sıradan Bakuninin tərəfdarları, Stalinin silahdaşları və başqa anarxist qruplar inqilabçı adı ilə Azərbaycana toplaşdı. Təbriz məhəllə qoçularının Qafqaz bomba atanları ilə əlbirliyi, Təbrizi dövlətçiliyimizə qarşı vuruşan təxribatçıların fitnə yuvasına çevirdi. Ayətulla Mazandəranidən tutmuş Heydər Əmoğlu kimi anarxistləri birləşdirən bu hərəkatın mahiyyəti onun mahiyyətsizliyindədir.

Məşrutə inqilabı qalib gələndən sonra Mazəndəranlı Məhəmməd Vəlixan ( Supəhdar ) Sədrəzəm oldu. Məşrutəçilərdən və onun tərəfdarlarından soruşmaq lazımdır azərbaycanlılar bunun üçünmü döyüşürdü və şəhid olurdu ?

Nəzərə alsaq ki, Səttar Xan məhz , Məşrutə hərəkatı qalib gələndən sonra vuruldu, onda bu qalibiyyətin nə demək olduğu aydınlaşar.

Dizindən yaralanmış Səttar Xan xəstəxanada olarkən iç işlər vəziri Qəvam Səttar Xanın görüşünə gedir. Qəvam Səttar Xandan ayrılarkən onun qulağına deyir : “Ağaye Səttar Xan elə bilirdin ki, mən də Məmmədəli Şaham “. Səttar Xan deyir ki, “ ömrümdə bundan ağır söz eşitməmişdim “.

Amma artıq gec idi. Ona görə ki, Məşrutə “ qalib “ gəlmişdi. Qacar Şahı ölkəni tərk etmişdi. Mazandəranlı Süpəhbud Sədrəzəm olmuşdu. Daha nə Səttar Xana və nə də onun mücahidlərinə ehtiyac yox idi. Səttarxanın Qafqazlı mücahidləri acından ölür və artıq Təbrizdə dilənçilik edirdilər. Səhv siyasət yürüdənlərin taleyi belə olur. Bu Azərbaycanın qələbəsi yox, fəlakəti idi. Bu fəlakətin kökünü hərbi məğlubiyyətdə deyil, yürüdülən səhv siyasətdə axtarmaq lazımdır.

Fitnə adlandırdığım bu hərəkatın nəticəsi Azərbaycan üçün çox acınacaqlı oldu. Azərbaycan millətinin minillik hakimiyyətinə son qoydu və üstəlik, Hitler faşizmi nəzəriyyəsi üzərində formalaşmış Fars faşistlərinin hakimiyyətə gəlməsinə şərait yaratdı.

Qacarların sonuncu Şahı ölkəni tərk etməyə məcbur oldu və Fars faşistlərinin uzun illərdən bəri gözlədiyi gün və fürsət yetişdi.

Bu fürsətdən istifadə edən Məhəmməd Qəvaulmulk , Şövkətülələm və başqa fars tayfa başçıları siyasi hakimiyyəti ələ keçirtmək üçün xarici qüvvələrin yardımı ilə türklərə qarşı hücuma keçdilər.

Bu gün qarşı-qarşıya dayandığımız düşmən Əhməd Qəvamussəltənə dövründən başlamış, Riza şah və Əhmədinejada qədər fitnəkar ömür sürüb, siyasi riyakarlıqda peşəkar kadrlar hazırlayıb, İslam dinin irqçi ideologiyasına örtük edib, Məhəmməd Peyğəmbərin adından hədis uydurub, bir sözlə daha fitnəkar olub.

Əhməd Qəvamdan Əhmədinijada qədər davam edən hakimiyyət, adlar və adamlar dəyişsə də mahiyyət etibarı ilə fars irqçi nəzəriyyəsi üzərində qurulan fars faşizmidir.

Bunun üçün biz İran İslam Cümhuriyyətinin mahiyyətini təhlil edəndə unutmamalıyıq ki, antitürkcülük bunların əsas göstəricilərindən biridir. Bunlar yalnız türklərin deyil, bəlkə ölkədə yaşayan və fars olmayan bütün millətlərinin barışmaz düşmənidir.

Azərbaycan millətinin çağdaş milli demokratik mübarizəsi qeyd etdiyim xüsusiyyətlərə malik, ölkənin içində və dışında birləşmiş ziddi türk, fars faşistlərinə qarşıdır. Yüzillik hakimiyyət, idarəçilik və təbliğat təcrübəsi olan düşmən güclü, təcrübəli və eyni zamanda tədbirlidir. Dövlət qurumlarını ələ keçirmiş, kifayət qədər peşəkar ziddi türk təşkilatları, kadrları və ideoloqları olan fars hökuməti ilə mübarizə etmək asan iş deyil.

Məşrutə kimi fitnə hərəkatların qəhrəmanlıq dalğasında mürgüləyərək, arxayın olmaq olmaz. Mübarizəmizin qələbəsinin qarantı düşmənin yeni fitnəkar planlarını öyrənmək və onun tələsinə düşməməkdir.

Farslar hakimiyyətə gələndən sonra fürsət düşən kimi üzərimizə yerimişlər. Ağır itkilərə məruz qaldıq, lakin dizdən düşmədik. Belə ağır bir durumda mücərrəd deyil, mükəmməl fikirləşmək lazımdır və ilk öncə ciddi nəzəri mübahisələr açmaqla yanaşı, təşkilatlanmalı və millətimizi qurtaracaq plan və proqram üzərində işləməliyik.

Bu mübarizədə sadəcə haray deyib qoçaqlıq, qəhrəmanlıq, igidlik və başqa subyektiv anlayışlarla yola çıxmaq və döyüşə getmək olmaz. İrəliyə atılan hər bir addım ölçülüb-biçilməli və istəmədiyimiz hər bir şeyin yerinə alternativimiz olmalıdır. Məşrutə dövrü səhv etdik 100 ildir altın çəkirik.

İran fars rejiminə yanaşma tərzi !

İran İslam Cümhuriyyəti adı ilə çıxış edən fars irqçilərinə iki cür yanaşma tərzi var :

İslahatçı və Devrimçi kimi ! (İnqilab )

Birinci bölməyə aid deməliyəm ki, İrana hakim rejimin mahiyyətinə varsaq, belə bir nəticəyə gələrik ki, bu rejim hər sahədə islahat etsə də, fars olmayan millətlərə özəlliklə türklərə heç nə verməyəcək. Bizdən fərqli olaraq farslar tarixi yaxşı bilir. Onlar dəfələrlə Böyük sərkərdə və Türk Şahı Ağa Məhəmməd Şah Qacarla Zəndiyyənin davasının mahiyyəti nədən ibarət olduğunu götür-qoy etmişlər. Onlar onu da bilir ki, bu gün də haqqında kitablar yazdıqları və Əmirkəbir ləqəbi verdikləri fars ünsürünün Nəsrəddin Şaha qarşı sui-qəsd cəhdində məqsədi nədən ibarət idi.

“ Tarix boyu siyasi hakimiyyət uğrunda mübarizə aparmış və yağla su kimi heç vaxt bir-birinə qarışmamış fars və Türk millətinin siyasi hakimiyyət uğrunda mübarizəsi davam edir.

Keçmişdən fərqli olaraq bu gün bu mübarizənin istiqaməti milli müstəqil dövlət qurmaq yönündə dəyişə də bilər. Bu gün bu məsələlərin tərəfimizdən daha çox dartışmasının nədəni tariximizdən xəbərsiz olmağımızdır. Bütövlüdə deməliyəm ki, tariximizi özümüz yazmamışıq. Bizim tarix fars süngüsü altında təhrif edilmiş, tərsə yozulmuş və saxtalaşdırılmışdır. Tariximizi özümüz yazmasaq və baş verənləri olduğu kimi araşdırmasaq, yol verdiyimiz səhvləri axtarıb tapmasaq yenə yeniləcəyik. Bu işlərin görülməsi çağdaş mübarizəmizdə fars rejimi ilə necə davranacağımız üçün böyük önəm daşıyır.

Farslar öz gücünü və son zərbəsini bizim tarix boyu yol verdiyimiz səhvlər üzərində toplayır və həmişə də qalib gəlir.

Çağdaş milli siyasi mübarizə hərəkatımızda çatışmayan bu işlər görülməsə islahat yolu ilə heç bir nəticə əldə etməyəcəyik.

İkinci bölüm, yəni devrim yolu ilə bu rejimi devirməyə gücümüz çatmaz. Bunun iki əsas səbəbi var.

Birinci səbəb İran rejiminin mahiyyətindən irəli gələn amildir. Belə ki, fars rejiminin güclü sosial bazası var. Əgər , Məmmədrza Şah dövründə ölkənin sərvətindən bəhrələnmək və dövlətin imkanlarını mənimsəməkdə “ 100 xanevar “ (100 ailə ) ifadəsi işlədilirdisə, İran İslam Cümhuriyyəti bu rəqəmi milyonlara çatdırmışdır. İran rejimi ölkə əhalisinin təxminən üçdə-birini müxtəlif yollarla o sıradan şəhid ailəsi, Bəsic, Pasdar və başqa sosial qruplar qismində “ imtiyazlı” ailəyə çevirmişdir. Bununla da, fars rejimləri tərəfindən bir qarın çörəyə möhtac edilən zavallı insanlar özləri də istəmədən rejimin qulluqçusuna çevrilmişlər bu rejimin varlığından asılı vəziyyətə düşmüşlər. Bu mənada, İran İslam fars rejiminin sosial bazası, Fars Pəhləvi rejiminin sosial bazasından xeyli çoxdur.

Fars rejimi farslar yaşayan bölgələrdə iş yerləri açır və əhalinin ictimai həyatını təmin edir. Fars olmayan bölgələrdə isə işsizlik və kasıbçılıq insanları rəsmi və qeyri rəsmi güc orqanlarına və kütləvi silahlı düşərgələrə sürükləyir. İran İraq savaşında azərbaycanlıların kütləvi şəkildə qırılmasının səbəbi bu idi. Bu cür eybəcər bağlarla rejimə bağlanan insanlar iki qat kölə həyatı yaşayır. Fars rejimi bu hiyləgər siyasəti ilə bir çox insanları öz tərəfinə çəkə bilmişdir.

İkinci amil yuxarıda yazdığım, Azərbaycan çağdaş milli hərəkatının çatışmayan cəhətləridir. Qeyd etdiyim kimi, 100 ilə yaxındır ki, bütün dövlət imkanlarından məhrum olmuşuq və üstəlik üzərimizə ağır basqılar və hücumlar da edilmişdir. 100 illik tariximiz belə yazılmamış və təhlil edilməmişdir. Milli dilimiz yasaq edilmiş və nəticədə milli ədəbiyyatımız formalaşmamışdır. Milli tarix və ədəbiyyat olmasa milli siyasi nəzəriyyə yaranmaz. Bütün bunlar bu gün də görüləsi iş kimi gündəmdədir. Bu işlər görülməsə hərəkatımız uğur qazanmaz.

Çağdaş milli hərəkatımızda çatışmayan amillərin hamısını sadalamasam da onu deyim ki, az işləmişik fürsətləri fota vermişik. Düzdür, burada bizdən asılı olmayan və törədilən maneələrin də rolu böyükdür, amma, dil və ədəbiyyatımızın öyrənilməsində yol verilən səhlənkarlıq ciddi nöqsandır. Quzey Azərbaycanda olan böyük dilçilik və ədəbi yaradıcılıq imkanlarından faydalanmaq imkanımız var. Yerli yaradıcılıqla yanaşı, Quzeydə yazılan şer, hekayə və romanları ərəb əlifbasına da çevirəsi olsaq bu işi görməliyik.

Millət öz kimliyini tarixində və milli ədəbiyyatında tapmalıdır. Döyüş meydanlarının qələbə yolu romanların səhifəsində varaqlanır. Əks halda, əldə edilən qələbəni saxlamaq mümkün olmaz.

Nə etməliyik ?

Ümumi xarakter daşıyan bu işlərimizlə yanaşı, mübarizəmizin gündəliyində olan ən önəmli işləri qeyd etmək istərdim :

1- Ana dilində yazmalıyıq.

Mübarizədən məqsədimiz, azad, müstəqil, sosial təminat, ölkənin maddi və mənəvi sərvətlərinə sahib çıxmaq, milli müstəqil siyasət yürüdərək millətimizin azad, xoşbəxt və sərbəst yaşaması üçün potensial imkanlarını üzə çıxartmaqdır. Bütün bunlara nail olmaq üçün öz dilimizdə düşünməli və öz dilimizdə yazmalıyıq.

Azərbaycan təşkilatları adı ilə çıxış edib farsca yazanlar milli təşkilat deyillər. Ona görə ki, yad dildə düşünüb yazanlar düşündükləri və yazdıqları dilin alternatividirlər. Lakin demokrat olduqları üçün, yad dildə də olsa bizim haqqımızı da müdafiə edirlər.

2- Azərbaycan milli demokratik hərəkatının dinc və mədəni hərəkat olduğunu vaz keçilməz prinsip kimi qəbul etməliyik.

Elan etdiyimiz bu prinsiplər mübarizəmizə başqa ad qoyanların fitnəsinə son qoyacaqdır. Və hərəkatımızı ehtimal olunan təxribat və təxribatçıların caynağından qurtaracaqdır.

Bütün təzyiq və haqsızlıqlara baxmayaraq milli hərəkatın milli, mədəni və dinc yolla davam edəcəyinə çalışmalı və bunda israrlı olmalıyıq. Mübarizəmiz ölkə və uluslar arası qanunlar çərçivəsində davam etməlidir. İstəyimizi təmin və ifadə etməyən qanunların dəyişdirilməsində də qanuni yollardan istifadə etməliyik.

3- Düşmənlərimiz tərəfindən törədilən təxribatlara qarşı ayıq olmalı və vaxtında mövqe bildirməliyik.

İslam boyalı Fars faşistləri bizi dinc mübarizə imkanlarından məhrum etmək üçün azərbaycanlılar adından təxribatlar törədəcək, sıralarımıza girib radikal şüarlarla bizi vaxtı çatmamış və mənafeyimizə uyğun olmayan tədbirlərə əl atmağa təhrik etməyə can atacaqlar. İrəli sürülən radikal şüarlar düşmən hiyləsi də ola bilər.

4- İrəli sürülən bütün şüarlara aydınlıq gətirərək düşmənin tərsə yozmalarına şərait yaradılmamalıdır.

Misal üçün “ Azərbaycan bir olsun mərkəzi Təbriz olsun “ kimi şüarlar, fars faşistləri tərəfindən tərsə yozularaq iç və dış toplumları çaşdırır. Bu şüardan məqsəd Güney Azərbaycanın parçalanmış əyalətlərinin birləşməsidir.

Məsələyə aydınlıq gətirmək üçün deməliyəm ki, birləşmək parçalanmış bütün millətlər kimi Azərbaycan millətinin də haqqıdır. Amma iki Azərbaycanın birləşməsi bu gün bizim siyasi gündəliyimizdə deyil. Bir neçə qeyri siyasi ictimai qurumlardan başqa Güney Azərbaycanın heç bir siyasi təşkilatı bu məsələni öz məqsədi elan etməyib. Tək-tək adamların irəli sürdüyü şüarlar isə, şəxsi arzuların ifadəsi kimi dəyərləndirilməlidir.

5- Tariximizə obyektiv yanaşmalıyıq. Yersiz və kortəbii təəssüb tarixi həqiqətləri ört-basdır edər.

Nəzərə almalıyıq ki, tarixi şəxsiyyətlərimiz öz dövrlərinin qəhrəmanlarıdır. Onların dedikləri yaşadıqları dövrün şəraitinə uyğun deyilmişdir. Vaxtı ilə tarixi şəxsiyyətlər tərəfindən deyilmiş şüarların icrası bu gün mümkün deyil.
Qəhrəman yaradıb onun ardınca yürümək bizi qurtarmaz. Çağdaş mübarizəmizin problemlərini çağdaş nəsil özü müzakirə etməli və çıxış yolu tapmalıdır.

Tarixi şəxsiyyətlərimiz bu günün problemlərinin həlli üçün bizə hazır nüsxə yazıb getməmişlər. Bu günün öz dərdi və öz sözü var, günün sözünü, günün insanları deməlidir.

Fars rejiminin taktikası !

İran İslam Cümhuriyyəti bu günə qədər işlətdiyi dağıdıcı tədbirlərində tamamilə uğur qazanmışdır. 90-cı illər İranda “ Yeni dini təfəkkür “ , “ Tələbə “ və başqa siyasi-ictimai cərəyanlar formalaşmışdı. Bu gün bu cərəyanlardan əsər-əlamət qalmayıb. Bu cərəyanların dağıdılmasında, “ İslam “ adından danışan Rəfsəncani ilə, “ Mərdum “ (xalq ) adından danışan Xatəminin “ xidməti “ yanaşı durur.

Öncə Rəfsəncani yeni cərəyanların nəzəriyyəsini işləyən və ona başçılıq edənləri “ Qətlhaye zəncirei “ ( ardıcıl qətllər ) əməliyyatında terror etdi, sonra Xatəmi başsız qalmış cərəyana dəstək adı ilə tələbələri küçələrə çəkərək aktivləri tanıdı və son adı çəkilən cərəyanları “ mədəni “ şəkildə sıradan çıxartdı.

Bu təhlükə çağdaş Azərbaycan hərəkatını da hədələyir. Hərəkatın öncüllərini tanıyıb sıradan çıxartmaq fars rejiminin bizə qarşı tədarük gördüyü tədbirlərdən biridir. Hərəkatı on illər ərzində yetişmiş, az-çox təcrübə əldə etmiş, ölkənin iç və dış qüvvələri ilə ilişgilər qurmuş kadrlardan məhrum etmək hərəkata ciddi zərbə vura bilər.

Fars rejimi aktiv insanları tanımaq üçün mütləq tədbirlər planı hazırlayacaq hətta saxta etiraz aksiyaları da düzənləyə bilər. Fars faşistlərinin tələlərinə düşməmək üçün hər hansı işdə bütün variantlar nəzərdən keçirilməlidir.

Kəskin siyasi tədbirlərin keçirilməsi imkansız olduğu üçün, tariximizi, dilimizi və ədəbiyyatımızı öyrənilməliyik. Bunun üçün, milli ədəbi və mədəni dərnəklərin yaradılması ən ciddi “ siyasi ” tədbirdir.

Semed Niknam

2007-06-21

Saturday, June 02, 2007


Əminə Pakrəvan

Abbas Mirza Və Azərbaycan

Çevirmən: Güntay Cavanşir

İçindəkilər:

1. Çevirmənin ön sözü
2. Yazar haqqında
3. Qacar ictimai ve siyasi muhit
4. Abbas Mirzanın çocuqluğu
5. Abbas Mirzanın Şuşaya ilk səfəri
6. Fətəli Şahın sarayına bir baxış
7. Onillik müharibələrin başlanması
8. Fransa dostluğu
9. On il sürən Rusiya ve Qacariyye savaşlarının davamı
10. Mutlu illər
11. Azərbaycan Ordusu
12. Abbas Mirzanın Azərbaycan haqqında düşüncələri
13. Gülüstan anlaşması
14. Türkmənçay anlaşması
15. Abbas Mirzanın qərbləşmə ve modernləşmə təlaşları
16. Qacar sarayında Türk-Fars qarşı durması
17. Azərbaycanda reformların başlanışı
18. Böyük sınaq
19. Savaşlar ve siyasi oyunlar
20. İstirahətə zaman ayırmayan savaşçı
21. Abbas Mirzanın din anlayışı
Abbas Mirzanın ölümü

***
Yazar haqqinda

Əminə Pakrəvan 1880-ci ilin oktyabr ayının üçüçndə İstanbulda dünyaya göz açmışdır. Atası Həsənxan Qacarların diplomatı idi ve 20 il Qacarların İstanbuldaki Böyük Elçilik görəvini yapmışdır. Əminə Pakrəvanın anası Alis Fun Heartfeld Avusturyalı bir xanım idi. Həsənxan 1893-de Parisde vəfat edir və Əminə xanımın ailəsi öncə Avusturyada Hersfeld ailesinin yaşadığı yaxın bir somiədə yerleşir. Gənc ana iki qizi Fatma və Əminə ilon il somiədə qalirlar. Alis xanim özü öz qızlarının terbiyesi ilə məşğul olmağa başlayır. Laybax ve Lubliyana kitabxanalarından əmanət aldığı kitablar vasitəsi ilə qızlarında kitab oxuma alışqanlığı yaratmağa çalışırş Əminə, Türkcə və Farscanın yanı sıra Fransızca, İngilizcə və Almancanı da yaxşıca öyrənir. İtalyancanı da danışma səviyesində deyil, oxuya bilmə düzeyində bilmiş olur.
Bir neçə ildən sonra Alis təkrar İstanbula dınür. 1910-da Əminə bir Qacar diplomatı ilə evlənir. Gənc ailə bir Qacarların baş kəndi Tehranda yaşayırlar. İlk çocuqları da Tehranda dünyaya gəlir. Sonra da Əminənin əri Misirin baş kəndi diplomat olaraq göndərilirş 10 il Qahirədə yaşayırlar. Əminənin eri fanatik bir islamcı olduğu üçüçn onu sosial olaylara qatqıda bulunmasını ınləyir. Əminə erinin bu islamcı cəhalətinə dözə bilməyib və ondan ayrılır. Əminə çocuqları ilə bərabər Beljikaya yerləşir.
1933-də Əminə Pakrəvan daimi olaraq Pəhləvilər tərafindən İran adlandırılmış ölkəyə köçür. Qacar dövləti haqqında bir neçə kitabın müəllifi olan Əminə Pakrəvan Tehran Universitetində Fransız dili və ədəbiyatı üzərə öyrətmənlik etməye başlayır. 1936-da qızının ılmısinə baxmayara, yazarlıq çalışmalarına davam edir. 1951-də “Tarixsiz Emir” adlı kitabı “Rivarol” ödülü qazanır. 1958-də xərçəng xəstəliyindən vəfat edir. Əminə Pakrəvanın ən önəmli əsərləri bunlardır:“Tarixsiz Emir”, “”Qəzvin unudulmuş başkənd”, “Əski Tehran”, “Dördüncü nəsl”, “Abbas Mirza və Azəebaycan”, “Dördüncü nəsl”, “Ağa MəhəmmədxanQacar”.

Qacar öncəsi ictimai-siyasi vəziyət
1722-ci ildə Əfqanların hücumu qarşısında çöküş sürəcini yaşayan Səfəvi devletinin həyatına son verildi. Səfəvi dövlətinin varisliyini Avşar Türk boyundan yüksələn Nadir adında bir cəngavər üstləndi. İkinci Təhmasib Safavinin xidmətində olan Nadir, Avşar Türk soyundan idi. Təhmasibi devirib ve olkəni Əfqanların işğaalından qurtaran Nadir Güny Azərbaycanın Muğan bölgəsində başına şahlıq tacı qoydu. Hindistanı fəth etdikdən sonra da dünyaca ünlü bir Türk padşahı kimi tanındı.
Yenilikçi ve savaş taktiyinin uzmanı olan Nadir Şah Dehlini fəth etdi. Nadir Şah dində və kültürdə reformlara başladı. Bu reformların qurbanı oldu ve öz yaxinları olaraq bilinən fanatik Şiə yanlıları tərəfindən ıldürüldü.
Nadir Şahın ölümündən sonra Lor soyundan olan Kərim Xan Zənd Avşar İmperatorluğunun bir qismində devlet qurdu ve 29 il iqtidarda bulundu. 1779 ölən Kərim Xan Zəndin varisləri iqtidarı ız aralarında paylaşdılar.
Ağa Məhəmməd Xan Qacar bütün rəqiblərini və Zəndiyələrin son padşahı Lütfəli Xanı da yenərək qalib oldu. 1797-də Qarabağ savaşında ıldürüldü. Ağa Məhəmməd Xanın evladı olmadığı üçüçn qardaşı oğlu Fətəli Xanı (ki çocuqluğunda Baba xAn olaraq bilinirdi) öz varisi olaraq duyurmuşdu. Fətəli bu mirasin qorunması üçün ən uygun şəxs kimi görünürdü.

***
Abbas Mirzanın çocuqluğu *

Ağa Məhəmməd Xan çox ehtiyatlı hökmdar idi. Öz yerinə canişin təyin etməsinə qarşın, daima bu gənc adamın hıkmdara qarşı erkən baş qaldırıb, iqtidarı ələ keçirməsindən ehtiyat edirdi. Bu üzdən də padşadın casusları Şirazda yaşayan Fətəli Xanın həyatı və davranışları ilə ilgili sürəkli bilgi verirdilər. Ağa Məhəmməd Xan Qacar sonssuz, evladsız olduğu üçün qardaşı oğlu Baba Xanın (Fətəli Xanın) iki oölunu öz yanında saxlayırdı. Baba Xanın ayrı ayrı qadınlardan iki oğlu var idi. Bu iki evladın aralarında yaş olaraq sadəcə bir neçə həfta zaman fərqi var idi. Birinci oğlan Məhəmməd Əli Soyu belirsiz olan Xeyvəli bir qadından idi. Qacar yasasına görə Məhəmməd Əlinin padşah olması mümkün deyildi. Çünkü bütün siyasi davranışlarında Büyük Çigiz Xanı örnək alan Ağa Məhəmməd Xan ölkə yönətimində və dövlətin yazqısı baxımından da Çengiz Xanın yasalarını uygulamaqda idi. Qacar Yasasına görə vəliəhdin sadəcə atası deyil, anası da Qacar soyundan olmalı idi. Məhəmməd Əlinin atası Qacar soylu olmadığı üçün vəliəh olma şansı yox idi.
Baba Xanın ikinci oğlu Abbas Mirza idi. Abbas Mirzanın anası Qacar soyunun boyıarından biri olan Dollulardan idi. Dollu boyu Ağa Məhəmməd Xanın iqtidara yüksəlməsinə yardım etmişdi. Ağa Məhəmməd Xan Qacar Dollu soyundan olan Asiya xanımı qardaşı oğlu Baba Xanla evləndirmişdi. İmperatorluq mirasını bu qadındın doğuracağı çocuğa buraxmaq istəyirdi. Toy günü padşah özü gəlinin dəvəsinin cilovunu çəkmişdi. Qacar törəsinə görə gəlin gəldiyi evin varıb ocağının daşını öpməli idi. Bütün bu mərasim sürəsincə padşah gəlinə eşlik etmi.di.
Bəzi rəvayətlərə görə Ağa Məhəmməd Xan Qacar Dollu Asiyanı, hətta mevcud vəliəhd Baba Xanın anasından da daha artıq dəyərləndirirmiş. Zəif bünyəsi olan Dollu Asiya Baba Xana iki oğul doğurduqdan sonra vəfat etmişdir.
Asiyanın doğurduğu ilk çocuk Abbas Mirza idi. Abbas Mirza hələ südəmər çocuqkən Ağa Məhəmməd Xanın iradəsi üzərinə fərzi vəliəh olaraq duyurulmuş və ta çocuq yaşlarından naib-ül Səltənə kimi tanınmışdır.
Abbas Mirza dörd yaşında ikən bilinməz bir xəstəliyə yaxalanır. Bu xəstəlik onun vücudunu çox etkiləyir. Çocuğun tədavisi üçüçn Ağa Məhəmməd Xan olkənin ən ünlü həkimlərini saraya çağrıtdırır. Belə anlaşılır ki, həkimlərin müalicə edə bilmədikləri bu bilinməz xəstəlik Abbas Mirzanın yetkinlik çağında öz özünə sağalmışdır. Ya da Gaspar Dervilin dediyi kimi Abbas Mirza ağır idmanlar və bədən eyitimi yoluyla bu xəstəliyi yenməyi başarmışdır. Şahzadə 14-25 yaşları arasında onu tanıyan bütün çevrəsini cismən güclü olan bir insan kimi etkiləmişdi. Bu yaşlarında çəkilmiş rəsimlər de onun gözəl görünümlü və güclü olduğunu göstərməkdədir. Ancaq 30 yaşından sonra eski xəstəliyi təkrar baş qaldırır. İngilis cərrah Karmek, Abbas Mirzanın sümük (kəmik) xəstəliyinə yaxalandığını sezir.
Abbas Mirza yeddi yaşından itibarən süvarilik, ox atma, qılınc ve güləş kimi bir çox savaş fənlərini öyrənməyə başlamışdı. Yeni təsis edilmiş Tehran ağ torpaqdan yapılmış qala divarları ilə səciyələnirdi. Abbas Mirza və qardaşları səkkiz yaşlarına qədər Tehrandan başqa bir şəhər görməmişdilər. Hər kəs belə düşünürdü ki, Ağa Məhəmməd Xan Qacar tərəfindən tərcih edilən Abbas Mirza özündən bir bir neçə həftə böyük olan ögey qardaşı Məhəmməd Əli (Dövlət Şah)ilə savaşacaqdır. Hər iki şahzadənin həm açiq, həm də gizlin dostları var idi. Məhəmməd Əlinin yandaşları Abbas Mirzanın xəstəliyini daima anımsataraq Ağa Məhəmməd Xan Qacarı etkiləyib və onu Abbas Mirza haqqında verdiyi Naib.ül Səltənəlik qərarından vaz keçirməyə çalışırdılar. Məhəmməd Əli, Abbas Mirza qədər yaraşıqlı və etkiləyici olmasa da Özbək anasından iri sümüklərini (kəmiklərini) irs olaraq daşıyırdı. Məhəmməd Əli beş yaşında süvariliyi öyrənmiş, tək başına at üstündə oturub cevlan edirmiş. Beş yaşında ikən işlərini gərəyincə yapmayan bəzi xidmətçiləri padşah sayağı cəzalandirirmiş.
1797-ci ilin baharında Ağa Məhəmməd Xan ürcüstana hücum etmək üçün hazırlıq işlərinə başladı. İmperaturis Yekatirin yenicə ölmüşdü və Ağa Məhəmməd Xan düşünürdü ki, onun varisi olan Birinci Pol Qafqazlarla ciddi ilgilənməməkdədir. Bu üzdən də Ağa Məhəmməd Xana görə Qarabağ xanlarının dərsini verməm zamanı gəlmişdir. Ağa Məhəmməd Xan Qarabağ və Xəzər yanı xanlıqları özünə tabe edib və vergi almaq fikrində idi. Bu xanlıqlar bunlardı: Dərbənd xanlığı, Quba xanlığı, Şirvan xanlığı, Gəncə xanlığı, Bakı xanlığı, Qarabağ xanlığı.
Ağa Məhəmməd Xan casusları vasitəsi ilə Gürcüstanda hökm sürən Baqratiyon Şahzadələrindən birisi ilə gizlincə ilişki qurmuş və onu Gürcüstanın valisi edəcəyi haqda və´dlərdə bulunmuşdu.
Qarabağ xanları arasında İbrahim Xəlil Xan özünü bağımsız bir ılkənin sultanı kimi aparırdı. Qacarlara qarşı için için nifrət etməsinə baxmayaraq, məcburən və siyasət icabı qızlarından biri olan Ağabəyim xanımı Baba Xana vermək zorunda qalmışdı. Fətəli ilə Ağabəyim xanım arasındaki evlilik çox ilginç olmuşdur. Özəl bir şahlıq tərzi ilə Qarabağdan Tehrana gəlin gətirilən Ağabəyim xanım bəy tərəfindən sevilməmişdir. Ağabəyim xanım sonuna qədər bakirə qalsa da Baba Xanı gerçək bir sevgi ilə sevdiyi söylənilir. Ağabəyim xanım sonralar Qacar dövləti ilə Qarabağ xanlığı arasında münasibətlərin yaxşılaşması üçün bir çox işlər gördü.
Ağa Məhəmməd Xan Şuşanı ələ keçirmək istəyirdi. Çünkü bu üs vasitəsi ilə Rusların bulunduğu Dərbəndi rahatca fəth edib ve dəniz tərəfindən daima təhdid edilən Bakını da kotrol altına ala bilərdi. Əgər o yay fəslində savaş Ağa Məhəmməd Xanın iradəsi və planları doğrultusunda yürüsə idi, qışı Qarabağda keçirməyi düşünürdü. Bu səbəbdən də Abbas Mirzanı da özü ilə bərabər apardı. Çünkü onu yanında bulundurmaqdan xoşlanırdı. Digər tərəfdən ona savaş fənləri və tekniklərini ıyrətmək istəyirdi. Naib-ül Səltənə Abbas Mirzadan başqa Məhəmməd Quli Mirza adında digər bir şahzadə də bu səfərdə Ağa Məhəmməd Xana eşlik edirdi. Ağa Məhəmməd Xanın savaş arxadaşı və yaxın əqrəbası olan Pir Quli Xan padşah tərəfindən bu çocuqları qorumaq üçün görəvləndirilmişdi.
Abbas Mirza həyatında ilk kəz olaraq Azərbaycanı ziyarət edir və bu ölkənin sevimli baharının heyranı olurdu. Sanki gizlin bir güc Abbas Mirzanın yazqı və taleinin Azərbaycana əbədiyyən bağlandığını onun könül qulağına pıçıldayırdı. Beləcə Abbas Mirzanın Azərbaycan sevdası macərası bu torpağı çocuqluq yaşlarında qarış qarış gəzərək başlayacaq və bütün ruhunu və vücudunu saracaqdı. Tehranda heç bir zaman çay gırməyən Abbas Mirza qarların əriməsi ilə çılğınca axan Arza çayının heyranı olmuşdu. Sonralar Ruslarla savaşarkən məğlub olan Abbas Mirza içini və dərdini batılı danışmanlarına açacaqdı ki, nədən menim sevdiyim Araz çayı vətənimin bılünmüşlüyünün rəmzi olmalıdı?! Arza çayına olan Abbas Mirzanın heyranlığı ömrünün sonuna qədır onu tərk etmədi. Bəlkə bunun vətən sevərlik duyğusunun ötəsində başqa bir səbəbi də ola bilər. Bəlkə də Araz çayı Abbas Mirzanın həyatında gırdüyü ilk böyük çay olaraq onun çocuqluq xatirələri ilə qaynayıb qarışmış və fərdi həyatındaki dəyərlərin bir parçasına dönüşmüşdür. Bəlkə də Araz çayı onun iç dünyasını dış dünya ilə və doğa gözəllikləri ilə bağlayan bir simgəyə dönüşmüşdür. Bütün bəlli və bəlirsiz səbəblərdən dolayı Arza çayı Abbas Mirza üçün çox önəmli olmuşdur. Qacarlar ərazisində çax çaylar vardı, yalnız Abbas Mirza üçün çay denildiyində ancaq Araz xatırlanırdı.
Ağa Məhəmməd Xana xəbər gəldi ki, Qarabağın kiçik xanları İbrahim əlil Cavanşirə qarşı birləşmiş və onu fərara zorlamışlar. Ağa Məhəmməd Xan fürsəti qaçırmadan bərq asa və çox süətli bir əməliyatla Şuşanı almaq üçün ordunu hərəkətə keçirdi. Ağa Məhəmməd Xan Şuşanın gözəlliyi qarşısında heyran qalmışdı. Şuşa o zaman Qacar imperatorluğunun başkəndi Tehrandan daha böyük və şəhər mədəniyəti baxımından daha irəli idi. Bütün ordu mənsubları da dağların qoynunda və ormanlıqda yerləşən bu şəhərin gözəlliyinə heyran olmuşdular.
1747-ci ildə Avşar imperatorluğunun Sultanı Nadir Şah öldürüldükdən sonra Avşar ordusunu mənsub olan Pənah Xan adında bir tümən başı başında bulunduğu ordusu ilə Qrabağa gəlir və Şuşa şahrinin yaxınlığında yurd salır. Pənah Xan Şuşanın qorunması və gəlişməsi üçüçn çox özən göstərdi. Beləliklə Şuşa Qafqazların ən böyük ticarət şəhari halına gəldi. Bu üzdən Şuşaya Pənahabad da deyirdilər. İbrahim Xəlil Cavanşir bu şəkildə mədəni bir şəhərin varisi olmuşdur.
Ağa Məhəmməd Xanın Şuçaya vardığı üçüncü günün sabahında xəbər yayıldı ki, şah qətl edilmişdir! Həmən Şuşanı kaos sarmağa başladı. Şaha sadiq olan bəzi xidmətçilər şaşqınlıqdan özlərini itirmiş və nə yapacaqlarını bilmirdilər. Bu arada Pir Quli Xan böyük zəhmətlərə qatlaşaraq bir neçə mahir süvari savaşçı tapıb və iki şahzadəni Tehrana göndərməyi başardı. Talış dağlarında şahzadələr üçün ciddi təhlükələr ola bilərdi. Çünkü bu iki şahzadə Qacar sülaləsinə düşmən olan kəsimlər üçün çox uyğun rəhinə və girov sayılırdılar. Ağa Məhəmməd Xan Qacarın cənazəsi öldüyü yerdə ortakıqda qalmışdı. Yalnız özü ilə bərabər daşıdığı və yatdığı yerlərdə barındırdığı cəvahirat yoxa çıxmışdı.
Şirazda əmisinin ölümündən xəbərdar oaln Baba Xan həmən özünü başkənd Tehrana çatdırdı və Ağa Məhəmməd Xanın yaşlı və təcrübəli baş vəziri Etimad-üd Dövlənin yardımı və bəsirətlə planları ilə Əmisinin şahlıq mirasına sahib çıxdı. Etimad-üd Dövlə öncə Zəndiyə xanidanının vəziri olmuşdur. Onlara ihanət edib və Ağa Məhəmməd Xanın tərəfinə keçmişdi. Etimad-üd Dıvlə əmr etmişdi ki, padşahın varisi Baba Xan başkəndə çatmayınca Tehranın dərvazələri heç kimə açilmasın. Bu şəkildə Baba Xan Tehrana varana qədər mərkəzdə çıxa biləcək hər türlü qarğaşa və kaosu önləyə bilmişdi. Etimad-üd Dıvlənin planları hesabına həm bəzi xanlıqların, həm də bəzi Zəndiyyə şahzadələrinin Qacar dövlətini devirmə planları baş tutmamış və hamısı məğlub edilib öldürülmüşdülər.
Fətəli şahın rastlandığı ilk təhlükə Nadir şah soyundan olan Nadir Mirza məsələsini həll etməsi idi. Nadir Mirzanın tərəfdarı olan Avşar elləri onu İkinci Nadir olaraq tanıyırdılar. Fətəli Şah anlaşma yolu ilə məsələni savaşsız həll etmək istəyirdi. Ancaq bəzi saray danişmanlarının təhriki ilə Fətəli Şah tutum və mevqe dəyişdirdi. Nadir Şahın soyundan olan və padşahlıq iddiasında bulunan son Avşar sultanı da məhv edildi. Ancaq Fətəli şahı daha çox rahatsız edən öz qardaşı Hüseynqulu Xan idi ki, Kiçik Xan ləqəbi ilə tanınırdı. Hüseynqulu Xan da varislik iddiasında idi. Məğlub edilən Hüsynqulu Xanın gözlərini kor edib buraxdılar.
Fətəli Şahın səltənətinin ilk illərində Fransa və İngiltərə ona yaxinlaşmağa başlamışdı. Bu illərdə İngiltərə Hindistanı istilasına uğratma prosesini başa çatdırmaqda idi.


Fəfəti Şahın səltənətinin ilk illərində Qacar sarayının durumu

İnkar etmək olmaz ki, Fətəli Şahın səltənətinin ilk illərində bir tür səsnət rönesamsı ortaya çıxmışdır. Şahın özündə gözəl binalar yaptırma həvsi ifrat şəkildə mevcud idi. Bu memarı əsərlər pəhləvi dönəmindö özelliklə məahn edildilər ki, Qacarlardan mimarı miras qalmasın. Fətəli Şahın ilk yaptırdığı saray “Qacar Taxtı” idi.
Fətəli Şah da əmisi Ağa Məhəmməd Xan kimi ovçuluğu çox sevir və ov ovlamaqdan zevq alırdı. Fətəli Şah hara getsə idi yalnız olmazdə, belli şəxslər hər zaman daima yanında olurdu.
Gürcüstan məsələsi Fətəli şahı daima düşündürürdü. Gürcüstan bu cografiaya iqtidara gələn bütün dövlətlər üçün önəmli olmuşdur. Çükü şahlar Gürcüstanın şarabına, balına və gözəl qızlarına heyran olmuşlar. Rusia yandaşlığı ilə bilinən Erkli öldükdən sonra onun oğulları və nəvələri Fətəli Şaha olumlu baxmağa başlamışdılar. Fətəli Şah üçün də onlara hörmətlə davranma imkanı yaranmışdır. Fətəli Şah onlara müttəfiq kimi yanaşmağa başlamışdı. Çükü Baqratyon xanidanı əskilərə dayanan soulu bir ailə idi. Fətələ Şah üçüçn məsələ bu idi ki, Gürcüstanı zorla, yoxsa dostluqlar işğal etmək?
1800-cü ilin baharında Gürcüstan şahzadələrinin Xoya gəlmələri qərarlaşdırılmışdı. Burada Şahzadələr Rusiyanın Gürcüstana uyguladığı ağır şərtləri dilə gətirib və Fətəli Şahdan yardım istəyəcəklərdi. Yalnız Xorasandaki olaylar Fətəli Şahın Xoya gəlməsini əngəllədi. Xorasandaki qiyamları yatirmaq üçün bu bölgəyə getdi. Bu bılgədə Nadir Mirza ilə Zaman Xan Abdali Qacarlara qarşı ortaq hərəkət etmək istəyirdilər. Zaman Xan Nadir Şahın ordusunda böyük mənsəb sahibi olan Əhməd Xan Dəvəraninin nəvəsi idi. Nadir Şah öldükdən sonra Əfqanistani və Hindistanın bir bölümünü ilində bulundurmaqda idi. Fətəli Şah bu önəmli təhdid ünsürünü ortadan qaldırmaqda qərarlı idi. Fətəli Şah inasni təbiətə sahib idi, çünkü həyatın gözəlliklərinə inanır və həyatdan zevq alamağı düşünürdü. Yalnız bütün bu karakterinə qarşın, bəzi yaxın adamlarını uzaqlaşdırmağı da nəzərdən qaçırmırdı. Məsələn Hacı İbrahim Etimad-üd Dövlə Fətəli şahı nə cəzb edir və nə də etimad hissi doğururdu. Ağa Məhəmməd Xan Qacar öldükdən sonra Fətəli Şahın iqtidara gəlməsinə yardımçı olan Fars vilayetinin eski valisi Etimad-üd Dövlə Fətəli Şahda şübhə yaratmağa başlamışdı. Qacar sarayında və bir çox çevrələrdə yayılmışdı ki, Fətəli Şah sadəcə isim olaraq şahdır, əslində isə ölkəni idarə edən Etimad-üd Dövlədir. Bu şayiənin yayılışına Etimad-üd Dövlə yardımçı olmuşdur. Etimad-üd Dövlə sadəcə öz yaxınlarını saraya yerləşdirməmiş, müxtəlif vilayətlərdə də öz adamlarını vali və hərbçi olaraq yerləşdirmişdi. Ölkənin ticarət işlərini də ələ keçirmişdi. Etimad-üd Dövlə şahın ona qarşı başlayan şübhələrindən xəbərsiz deyildi. O da iqtidara gəlməsinə yardım etdiyi bu gənc padşahdan xoşlanmırdı. Yalnız iqtidarın dəyişik mərkəzlərəində yerləşdirdiyi adamlarına güvəndiyi üçüçn qorxmurdu. Uygun bir zamanı bəkləyirdi ki, bir devrilişlə ölkənin bütün yönətimini ələ keçirsin. Digər tərəfdən Etimad-üd Dövlə İngiltərənin Hindistandaki tacirləri ilə də ticari və gizlin siyasi irtibat qurmuşdur.
Fətəli Şah işrət məclisinə hər kəsə buraxmırdı. İşrət və şənlik məclisi türlü türlü gözəl qadinlarla dolu idi. Bu qadınların bir çoxu ilə cinsi ilişkidə bulunduğu üçün və bu qadınların ona şahzadələr doğurmaları nədəni ilə işrət məclisindən uzaqlaşır və padşah qadınları cərgəsinə qatılırdılar. Padşah özünün qadın düşgünlüyünü kimsə gırməsin diyə hər kəsi bu məclisə buraxmirdi. Fətəli Şahın öz ləzzət və zevqlərini paylaşdığı kişi onun əmisi oğlu idi. Fətəli Şah çocuqluq arxadaşı olan bu əmsi oğlunu çox sevdiyi üçün öldürməmiş, amma gözlərini çıaxarmışdı. Bu üzdən də onun işrət məclislərində bulunmasında bir sakınca yox idiş Çükü kor idi və sarayda olub bitənlər onu təhrik edib başqa xəyallara daldıramazdı.

***
Səfəvilərin son şahı Şah Sultan Hüseyn zamanından bu yana heç bir xarici olkə səfiri dövlət başçısı ilə görüşməmişdi. Nə Nadir Şah dönəmindəş, nə də Ağa məhəmməd Xan dönəmində. 1800.cü ilin yayında Albay Molkolm Buşəhrə varar varmaz Fətəli Şahla görüş istyində bulunması hər kəsi və saray adamlarını da şaşırtdı. * Molkol, Hindistanın hökmdarı və Hind kompaniyasının elçisi kimi Şahla görüşmək istəyirdi. Padşah Xorasandaki qiyamı yatıtmaq üçün Rehrandan çıxdığına görə Molkolun Şahla görüşü Dekabr (Aralıq) ayına ertələndi. 1801-ci ilin yanvar (ocaq) ayında Molkolm vasitəsi ilə Qacariyə və ingiltərə arasında anlaşmalar imzalandı. Molkol bu xəbəri böyük bir zəfər olaraq mərkəzə duyurdu. Əslində bu anlaşma ilə İngiltərənin Qacariyəyə ayağı açılırdı. Molkol Qacariyədə bu fenomeni yaratdı ki, İngilis altunundan daha güclü bir şey yoxdur. Bəzi Qacariyə tarixi üzerə uzman olanar yazırlar ki, Molkolm Xan Tehranda olduğu zaman Abbas Mirza Azərbaycanda imiş.. Azərbaycanda bəzi xanların baş qaldırılarını yatırmaqla məşqulmuş. Xorasanda bulunan Fətəli Şah Can Molkolmu qəbul etmək üçün Abbas Mirzanın Tehrana gəlməsini istəyir. Ama de Juberin yazdığı “İrana səfər” kitabında çox gənc olan Abbas Mirza bu görüşmə sürəsincə Batıda olub bitənlərlə daha çox ilgilənir və İngiltərənin Hidistandaki davranışları konusunda sorular sorudu. Ona Moğulların son qalıqları olan kiçik dövlətləri və şahlıqları necə yendikləri konusunda bilgi vermələrini istəyirdi. Öz dövləti və məmləkəti haqda əndişəli olan Abbas Mirza düşünürdü ki, İngiltərə Hindistandki bu tutumu və davranışı ilə bəllidir ki, başqa ölkələrədə girmək istəyəcək. İngiltərənin böyüməsini və teknolojik tərəqqisini gözləmləyən Abbas Mirza gələcəkdə ölkəsinin İngiltərə tərəfindən işöal ediləcəyindən qorxuyordu. Bu üzdən də Hindistan və İngiltərə haqqında sorular sorudu. Batılı elçilərin yazdıqlarına görə Abbas Mirza görüşdüyü bütün Batılı heyətlərlə sorular sorudu.
Şahzadə Abbas Mirza 1802-ci ildə atasının istəyi üzərinə öz əqəbalarından olan Mirza Məhəmməd Xan Dollunun qızı ilə evləndi. Ağa Məhəmməd Xan Qacar tarafindən “Yasaye Qacar” olaraq tətbiq edilən kurala görə Abbas Mirzanın bu qadınından olacaq çocuq gələcəyin vəliəhdi olacaqdı. Çünkü Dollu soyu Qacar soyunun bir boyu idi. Abbas Mirzanın gənc eşi barədə bilinən sadəcə bu qədərdir. Onun Dollu soyundan olması bəllidir ve bir də ana mələkə ıldükdən sonra İkinci Məhd-i Ülya (ulu kadın) ləqəbi ona verilmişdir. Yalnız Fətəli şahın anasının tam iqtidari və mütləq iradəsi ona qismət olmadı.

***
Qış fəsli hər tür hərbi əməliyatı durğun duruma getirmişdi. Hər kəs güc birikdirmək üçün ev eşiyine gedirdi. Ancaq Bahar gəlir gəlməz Şah ordunu düzənli vəziyyətə gətirirdi. Ya Şəxsən özü ordunun komutanlığını üstlənirdi ya da yetişkin şahzadələrdən birinə komutanlığı buraxırdı. Şahzadə Məhəmməd Əli Mirza və Abbas Mirza ilk komutanlıq görəvini üstləndilər və ən gənc yaşlarında, yəni 14-15 yaşlarında savaş atəçi ilə tanış oldular. Məhəmməd Əli Mirza atası ilə bərabər Xorasana getdi. Şah onun savaşa olan həvəsini görüb təcrübəli mənsəb sahiblərinin nəzarəti altında daima Özbəklər tərəfindən hücuma məruz qalan ölkənin Doğu sınırlarını qorumaqla görəvləndirdi. Məhəmməd Əli Mizanın (Dövlətşah) tərəfdarları ən yaxın zamanda onun Xorasanın valisi olacağına inanır və buna görə onunla irtibatlarını əyarlayırdılar. Ancaq Fətəli Şah onu mərkəzə çağırıb və Qəzvinin valisi təyin etdi.
Abbas Mirza da 1799 da Azərbaycanda ordunun komutanlığını üstləndi və burada Qacarlara qarşı baş qaldıran xanlarla savaş tədarükatına başladı. Gənc komutana bir neçə öndə gələn Qacar xanları da eşlik edirdilər. Bunların başında gələn Əsədulla Xan Nuri idi. Tarixi verilər göstərir ki, bu adam Abbas Mirza üçün 30 minlik ordu təşkil etməyi başarmışdı. Bu səfər boyunca və hər kəsi şaşırdan Abbas Mirzanın Azərbaycan əhalisinə olan münasibəti idi. Vergilərdən bezmiş və yoxsullaşmiş, Kürdlərin silahlı basqınlarından cana gəlmiş Azərbaycana əhalisinə Abbas Mirza özəl bir özən göstərir və onların durumlarının yaxşılaşması üçün bir çox işlər gırür və fərmanlar verirdi. Bu yazıq, miskin və yoxsul insanlar hərbçi süvariləri gördüklərin də fərar edirdilər. Lakin Abbas Mirzanin mehribanca davranışlarını gördüklərin də ona fövq-əl insan kimi baxirdilar. Abbas Mirzanin bu davranışına güvənən və Azərbaycan sevdasına iman gətirən bu yoxsul insanlar düz çörəkləri ilə və süfrələrindəki olan olmazları ilə Abbas Mirzaya və onun Azərbaycan Ordusuna yardımda bulunurdular. Beləcə Abbas Miza Azərbaycan əhalisi arasında hörmət qazanır və Azərbaycanlıların sevimlisinə çevrilirdi. Azərbaycan kəndlilərinin yaşayışını normal hala gətimək Abbas Mirzanin fikrini məşğul edən birinci məsələ idi. Abbas Mirzaya eşlik edən Qacar soylu yaşlı insanlar onun bu yoxsul insanlara göstərdiyi münasibəti keçici gənclik hissiyatı kimi dəyərləndirirdilər. Azərbaycan əhalisinin bu qədər yoxsulluq içində yaşamasından üzüntü duyan şahzadəni anlamaqda zorluq çəkirdilər.
Abbas Mirzanın ordusu Təbrizin kənarında otraq saldı. Abbas Mirza, Xoy və civarında hökm sürənÇ kəndliləri talayan və Qacarlara qarşı dirənc göstərərən Cəfər Quli Xan Dənbəliyə ixtar göndərdi ki, ən qısa zamanda onun hüzurunda bulunsun, yoxsa bütün olacaqlardan və başına gələcəklərdən özü sorumlu olacaqdır. Dənbəli Abbas Mirzanın bu ixtarinı önəmsəmədiyi üçün ordu Xoya doğru hərəkətə başladı.Ancaq Xoya çatdığında xəbər gəldi ki, Dənbəli ən yaxşı süvariləri ilə bərabər şəhəri tərk etmiş və yox çıxmışdır. Dənbəli illərcə Ruslar tərəfindən Abbas Mirzaya qarşı dəstəkləndi. Dənbəli soyqunçu Kürd qrupları ilə o cümlədən Şəqaqilərlə, Sinkilərlə və Yəzidilərlə olan yaxşı münasibətindən dolayı öz bölgəsində önəmli biri kimi tanınırdı. Bu üzdən də Dənbəlini təqib etmək çətin iş idi. Bir kərə onu bir Kürd kəndəndə kuşatdıqlarını sandılar. Ağır itki verərək bu kəndi ələ keçirdilər. Ancaq yinə də Dənbəlidən xəbər yox idi. Gecənin qaranlığından yararlanaraq bu kəz də qaçmağı başarmışdı. Əldə olan bilgilərə dayanaraq onu Urmu ovalığına qədər təqib etdilər. Dənbəli Urmu gölünə tökülən çayların birini Abbas Mirzanın ordusuna tərəf axarını dəyişdirməyi başardı. Bu plan baş tutsa idi, Abbas Mirzanın ordusu yaranan bataqlıqda süətli hərəkət imkanını itirib və məğlub olacaqdı. Lakin Abbas Mirzanın manevri müvəffəqiyətlə sonuclandı və o bataqlığa Dənbəlinin öz ordusu yaxalandı və bu savaşda ordusu ilə bir yerdə yenik düşdü.

***
Gürcüstan Şahı İkinci Erkli ölkəsini Avropalaşdırmaq amacı ilə Rusiya ilə birləşməyi palnlaşdırırdı. 1783-cü ildə bir anlaşma ilə Gürcüstan Rusiyaya təslim olduş baxmayaraq ki, bu anlaşma olmasaydı bele yinə də Doğuya doğru genişləmeyi öz önəli stratejisi kimi bəlirləyən Rusiya Gürcüstanı işğal edəcəkdi. Çünkü Gürcüstan Rusiyanın Doğuya və Güneyə doğru genişləmə yolunun önünü kəsmişdi. İkinci Erklinin zamanında Gürcüstanda Rusiya ilə birləşməyə qarşı bir grup meydana çıxdı. Onlar Qacariyədən yardım umur ve bu dövlətə yaxınlaşirdilar. Gürcüstanın əyan və əşraflarından oluşan bu grup Mələkə Durucanin etrafında birləşirdilər. Bir neçə şahzadə və şahzadə xanımlar da bu grupa qatıldılar. Çünkü bu soy özlərini daha mədəni, soylu bilir və mədəniyət aləminə yeni girən Ruslara bərbər kimi baxırdılar. Gürcüstanda bir tərəfdə vəliəh Qorgin kimi adamlar Batı mədəniyətinin heyranı olduqları üçün Rusiya vasitəsi ilə Batıya açılmaq istəyirdilər, digər tərəfdən də Mələkə Durucan kimiləri də öz bağımsızlıqlarından yanaydılar. Ağa Məhəmməd Xan Gürcüstanı işğal etdiyində Erkli yaşlı və qocalmış birisi idi. Ağa Məhəmməd Xanin Gürcüstana saldırısı zamanı İperatiris Yekatirinadan öz müttəfiqlərinə yardım gəlmədi. Qisa zaman fərqliliyi ilə ortaya çıxan Yekatirinanın, Ağa Məhəmməd Xanın ve Erklinin ılümləri bölgədəki dəngələri alt üst etdi və hər şeyin yinidən əyarlanmasına səbəb oldu. Ancaq Çar Birinci Pol və Gürcüstanın on ikinci Şahı Qorgin və onun oğlu Davud da siyasət səhnəsindən çox tez kənarlaşdılar. Bu üzdən də Gürcüstan Mələkəsi Qacariyə ilə yaxınlaşma siyasətini təqib etməyə başladı. Şahzadə Aleksandr və Təhmurəs və onların bir neçə qardaşı oğulları Qarabağ xanları ilə səmimi münasibət qurub və və heç bir çətinliklə rastlanmadan Gürcüstandan Qacariyəyə gəldilər. Fətəli Şah Gürcüstanın bölgədəki steratejik önəmini düşünərək Gürcüstan heyyəti ilə sıcaq davranılmasını emr etdi. Digər tərəfdən Gürcü mənşəli olub və Rus ordusunda eyitilən Sisyanovun davranışları Qacar dövlətini rahatsız etməkdə idi. Fətəli Şah baş vəzir Mirza Şəfi´yə əmr etdi ki, Sisyanova barışcıl, ancaq eyni zamanda bir az da təhdidcil bir məktub yazıb göndərsin. Məktubun mətni özət olaraq bu içərikdə idi:
“Erklinin evladlarını rahat buraxın və canişin təyin etmə məsələsində bizimlə də razılaşın. Ancaq Gürcüstanda öz başına davranma kimi bir niyyətiniz olsa töküləcək qanlara görə Siz məsuliyət daşıyacaqsınız”
1803-cü il idi. Sisyanov bu məktuba cavab vermədi və qısa bir sürədən sonra Gəncəyə hücum etdi. Gəncəni top atəşinə tutdu. Bir neçə kiçik ihanətlər istisna olmaqla Gəncəlilər böyük şücaətlə gəncəni qoruyurdular. Lakin Rus ordusunun hərbi üstünlüyü qarşısında məğlub oldu və Rus ordusu Gəncəyə girməyi başardı.
Fətəli Şah Sisyanovun bu hərəkəti qarşısında və Rus ordusunun güclü topxana üstünlüyü qarşısında nə edəcəyi haqda düşünməyə başladı. Ağlina ilk gələn bu oldu ki, İngilislərdən savaş teknolojisi və yardım almaq lazımdır. Ancaq İngilislər ən azından o zaman dilimndə Qacarları heç düşünmürdülər. Bu üzdən də ilk dəfə olaraq Napolyonla ittifaq fikri alternativsiz plan kimi ortaya çıxdı.

Onillik savaşların başlanması

1804-cü ildə Tehranın çevrəsində bıyük bir ordu toplanmışdı. Bu dəfə sadəcə bir neçə xanlarn baş qaldırılarını yatırmaq söz konusu deyildi. Bu dəfə yabancıya, xarici düşmənə qarşı savaş haırlığı gedirdi. Elə bir düşmən ki, çox güclü olduğu söylənirdi. Şah bu ordunun komutanlığını Abbas Mirzaya həvalə etdi. O zaman Fətəli Şah yüksək səslə konuşaraq, onu tac taxtın varisi e´lan etdi. Bunun səbəbi sadəcə Ağa Məhəmməd Xan tərəfindən qoyulmuş Yasaye Qacariyə deyildi. Abbas Mirza öz ləyaqəti və başarıları ilə atasının sevgisini və rəğbətini qazanmışdı. Azərbaycan Qacar dövləti üçün çox əhəmiyyət daşımaqda idi. Azərbaycanda sevimli bir dövlət adamı olan Abbas Mirza ilə hər kəs, o cümlədən Fətəli Şah da hesablaşmaq zorunda idi. O il Abbas Mirza növruz bayramı münasibəti ilə bölgələrdən gələn hədiyələri padşaha sunmaqla görəvlənmişdi. Bu tür törələr və törənlər Doğu ölkələrində batılıların anlaya bilməyəcəkləri qədər önəmlidir. Əah digər oğullarına da Abbas Mirzaya ehtiram göstərməyə əmr etdi. Ancaq Abbas Mirzanı qısqanan bəzi şahzadələr içlərindəki həsədi zorla boğaraq Abbas Mirza qarşısında boyun əyməyə məcbur oldular.
Şah, Abbas Mirzanın rəhbərliyi altında haırlanmış ordunu yoxlayıb və paradını izlərkən, böyük bir sevinc və mutluluq imidə idi. Rus ordusunun şhrəti ilə ilgili duyduğu söz söhbətlər bu ordunu gördükdən sonra artıq onu etkiləmirdi. Özəlliklə ordu komutanı Abbas Mirzanın atasına və ölkəsinə sədaqətlə bağlı olması Şah üçün ayrıca bir sevinc qaynağı idi.
Ordunun Azərbaycana doğru hərəkəti sırasında yol boyunca onminlərlə insan Abbas Mirzanı uğurlayır və ona başarılı olması üçün Tanrıdan yardımçı olmasını diləyirdilər. Abbas Mirzanın Azərbaycanda yayğınlaşan sevgisi üzündən bu ordunun tam əksəriyətini Azərbaycanlılar təşkil etmişdi. Abbas Mirza bu dəfə ayrı bir hislə Azərbaycana gəlirdi. Bu dəfə özünü Azərbaycana həsr etməyə hazırlaşırdı. Çünkü Sisyanovun Azərbaycanın göbəyi sayılan Gəncəni işğal etməsi onun quruna toxunmuşdu. Bu Azərbaycana doğru səfərində Abbas Mirzaya 60 min ordu eşlik edirdi. Üç gün yol getdikdən sonra Abbas Mirzanın ordusu Qəzvinin dərvazəsinə çatdı. Qəzvinin valisi olan şahzadə Məhəmməd Mirza içindəki qısqanclığı gizlədərək Qəzvin əhalisi ilə Abbas Mirzanin istiqbalına vardı. Abbas Mirza Tebrizə həmən çatmaq istədiyi üçün zaman itirmədən Qəzvindən ayrıldı.
Şah ordunun dərhal Arzadan keçib və Ruslara savaş açmasını istəyirdi ve Abbas Mirza da atasının bu iradəsini gerçəkləşdirməkdə qərarlı idi. Yalnız Abbas Mirza Təbrizdə qısa bir sürə üçün qalmalı idi, çünkü Azərbaycandan onun ordusuna qatılacaq minlərcə insan sıraya düzülmüşdülər. Bu dəfə artıq Abbas Mirza başqaları tərəfindən kontrol edilən yeniyetmə bir gənc deyildiş O , artıq savaşlarda təcrübə qazanmış yetişkin bir sərkərdə idi. Abbas Mirza Təbrizə çatdıqdan sonra bütün səyyahların xatirə kitablarında övülən bu şəhəri gəzməyə, dolaşmağa başladı. Selcuqlar dönəmindan qalan qala divarları Abbas Mirzanın diqqətini cəlb edirdi. Abbas Mirza Təbrizdə hər gün məşvərət şurasını öz çadırında təşkil edir və Arazın o tayından gələn bilgiləri və xəbərləri dəyər-ləndirirdilər. Abbas Mirzanın Təbriz şəhrinə diqqət yetirməsi və şəhərin abadlaşması üçün əmrlər verməsi, özəlliklə tacirləri və bəzirganları sevindirməkdə idi. Hətta Abbas Mirzanın Təbrizə olan bu sevgisini görən bəzi bəziganlar Təbrizin ticarət həyatı haqqında Şahzadəyə bilgilər verir və bir zamanlar Ağ Dəniz bəziganlarının Təbriz bazarında təmsilçiləri olduğunu söyıəyirdilər. Yalnız bütün bunların hamısı Şah Abbas Səfəvi dönəmində yox edilmiş və İsfahana daşınmışdır. Digər tərəfdən zəlzələlər də Təbrizin geri qalmasına səbəb olmuşdur. Bu zəlzələlərin birində Göy Məscidin tağının ortadan dəlindiyini çəkinərək söyləyirdilər. Çəkinərək söyləyirdilər, çünkü Göy Mescid Sünni Qara Qoyunlular zamanında yapılmışdı. Hər kəs Abbas Mirzanın Şiə hissinin qəzəbinə tuş olmaqdan qorxurdu. Lakin Abbas Mirza üçün Şiə-Sünni diyə bir problem heç olmadı və kimsə ondan bu haqda bir ters davranışa tanıq olmadı. Bu səfər zamnı Abbas Mirza Azərbaycanın Bəylərbəyi Əhməd Müqəddəmlə tanış və dost olamğı başardı. Yaşlanmış Bəylərbəyi Qacar dövlətinin qurulmasında əməyi leçmiş və bir neçə savaşa da qatılmışdı. Abbas Mirza Bəylərbəyinin savaş təcrübələrindən və bilgilərindən yararlanmaq istəyirdi. Bəylərbəyi silah kolleksionunu Abbas Mirzaya göstərdi. Kolleksionda gözəl səliqələrlə yapılmış türlü türlü qılınclar və yüngül atəşli silahlar var idi. Bəylərbəyi omrünün sonuna qədər Abbas Mirzaya xidmətdə bulundu.
***
Bahrın sonları idi və Araz çayı hələ də daşqın suları ilə axmaqda idi. İlk dəfə bir çocuq olaraq Arazı ziyarət edən Abbas Mirza bu dəfə bir sərkərdə kimi onun sahilində dayanmış və çayı seyr edir, çocuqluğunu xatırlayırdı.
Ordu Xudafərin körpüsünün üstündən Arazın o tayına keçməyə başladı. Ordu Qarabağın Dadabəyli adında bir bölgəsində oturaq saldı. Savaş meydanına yaxın olan bu bölgədə Abbas Mirza ordunun öndə gələn isimləri ilə bir yerdə bir durum dəyərləndirməsi yapdı və casusların Rus ordusu ilə ilgili gətirdiyi bilgiləri onlarla paylaşdı.
Jenral Sisyanov bölgədə kiçik xanları bir birinin vanına salır və onları bir birləriylə savaşdıraraq zəif düşürürdü. Sisyanovun ən önəmli hədəflərindən biri müsəlmanlar və xristiyanlar arasında düşmənlik yaratmaq idiş Bu şəkildə Erməniləri və Gürcüləri özünə cəlb edə bilər diyə düşünürdü.
İrəvandan gələn xəbərlər heç də iç açıcı deyildi.Hər kəs heyrət içində idi ki, nədən Şah İrəvanın hakimi Məhəmməd Xanı görəvindən almamışdır. Məhəmməd Xanın Ruslarla bərabər çalişması konusunda Abbas Mirzaya bilgilər gəlirdi. Məhəmmə Xan Rus ordusunun İrəvanın ətrafında yerləşməsinə izn vermişdi.
Gürcü Şahzadələr Aleksandr Mirza və Təhmurəs Mirza Abbas Mirzanı ziyarət etmək üçün Dadabəyliyə getdilər. Bu arada Quba və Dərbənd xanı Şeyx Əli Xan, Lənkəran xanı Surxay Xan, Baki xanı Hüseyn Quli Xan və Talış xanı Mustafa Xan Abbas Mirzaya xoş görü ilə yanaşırdılar. Eyni zamanda Xəzər yanı xanlıqların Gürcü əyanlarının qızları ilə evlilikləri və yaxşı münasibətləri səbəbilə Gürcü şahzadələr Azərbaycanda rahat dolaşa bilirdilər və can güvənliklərindən nanlıqların orduları sorumlu idi.
Abbas Mirza Gəncə konusunda çox əndişəli idi. Keçən il Ruslar tərəfindən topa tutularaq istilaya uğramış Gəncəni geri alma haqqında düşünüb dururdu. Lakin Gəncəni geri almaq da rahat bir iş deyildi. Abbas Mirzanın casusları Gəncə saxlusunda (ordunun barındığı yer) çoxlu Rus ordusunun və təchizatın olduğu barədə xəbərlər getirirdilər. Bu üzdən də Gəncyə nə şəkildə hücum edəcəyi haqqında ordu kurmayları ilə məsləhətləşir və gələn xəbərləri dəyərləndirirdi.
İrəvan hakimi Məhəmməd Xanın yanliş yönləndirməsi ilə Azərbaycan köçəriləri Osmanlı torpaqlarına köç edir və mal davarlarını Azərbaycandan çıxarıb və Anadoluya sevq edirdilər. Çünkü İrəvan hakimi Məhəmməd Xan şayiə yaymışdı k, Ruslar qalib gələcək və sonra da sizin mal davarlarınızı əlinizdən alacaqlar. Məhəmməd Xanın bu şayiəsinin inandırıcı olması üçün Qars valisi də yardımçı olmuşdur. Çünkü o da bu var dövlətin Anadoluya axışmasından yana idi.
Abbas Mirza, Mehdi Quli Xan Dollunu Qars valisi ilə müzairə üçün görəvləndirib göndərdi. Mehdi Quli Xan Dolluya bu səfərdə 600 silahlı kişi eşlik edirdi. Mehdi Quli Xan Dollunun atlılarını görən Osmanlı ordusu həmən savaş durumuna gətirildi. Mehdi Quli Xanla Qars valisi olan Osmanlı paşası Türk dilində danışır anlaşırdılar. Paşa hər iki taraf də müsəlman Tük deuilmiyik diyə sorur və davam edirdi ki: nədən buraxmırsınız buradan ta Ərzuruma qədər uzanan otlaqlıqlardan köçərilər yararlansınlar? Ancaq Mehdi Quli Xanın;“bizim köçəriləri öz torpaqlarınıza çəkmə fəaliyətlərinizdən vaz keçin”uyarısı gəldikdən sonra Osmalnı paşası nəsihət vermə tutumunu dəyişdirmək zorunda qaldı. Osmanlı paşası bir Sünni fanatiyi olduğu üçün Şiələrə xoş görü ilə baxmırdı.
Mehdi Quli Xan bir çox köçəriləri Azərbaycana geri gətirmək üçün Qars valisi ilə anlaşdılar. Mehdi Qulixan Dollunun bir çox köçərilərlə bərabər Azərbaycana döndüyü zamanda Sisyanov öz güclü və disiplinli ordusu ilə İrəvana dğru hərəkət etməyə başlamışdı. Sürüləri Azərbaycan gətirən Mehdi Quli Xan özünü sürətlə Rus ordusu ilə isti savaşa başlamış Abbas Mirzaya çatdırmağa çalışırdı.
Bu savaş çox amansız bir savaşa dönüşdü və yalnız hər iki tərəfin yorğun dşmələri ilə durduruldu. Sisyanov Üçkilisə ya doğru geri çekilmək zorunda qaldı. Ancaq Sisyanovu ordusunu geri çəkərkən daima Abbas Mirzanın partizanları tərəfindən hücümlara məruz qaldı. Abbas Mirza müntəzəm svaşçıların yanı sıra Qarabağ və Qafqaz meşələrində və dağlarında savaşmaq üçün partizan qrupları da yetişdirmişdi. Partizanlarının hücumlarının yanı sıra Şahzadə Abbas Mirza öz ordusu ilə də Sisyanovu təqib etməyə başladı. Şahzadənin bu təqibdən hədəfi bu idi ki, Sisyanovun toparlanmasına imkan verməsin və Təbrizdən gəlməkdə olan ordu da ona qatılsin ki, Sisyanova son zərbəni endirib və sonra da Gəncənin fəthi üçün səfərbər olsun. Ancaq Abbas Mirza İrəvan hakimi Məhəmməd anın ihanətindən qorxduğu üçün ordunun bir bölümün ona nəzarət etməsi üçün İrəvanda qalmasına əmr verdi. Bu üzdən də yaşlı Mirza Şəfi və Bəylərbəyi Əhməd Müqəddəmin İrəvanda qalmalarını istədi.
Üçkilisənin önündə qızğın savaş başladı. Sisyanov topxanasına atəş əmri verdi. Ancaq Abbas Mirzanın cəbhənin ən sıralarında qəhrəmanca savaşması Azərbaycan Ordusuna böyük ruh yüksəkliyi vermişdi. Baş komutanın bu şəkildə savaşması Azərbaycan Ordusunda ölümdən qorxma hissini yox etmişdi. Şahsevən və Xacavənd süvarilər bu savaşda elə bir qəhrəmanlıq göstərdilər ki, bütün ölkədə dildən dilə düşdü. Abbas Mirzanın ordusunun ölümdən qorxmamasını görən Rus ordusu qorxmağa başlamış və ruh düşgünlüyünə uğramağa başlamışdı. Sisyanov ordusunu üç qismə ayırmışdı. Şahsevənlər üçücü gün Rus ordusunun topxanasını susdurmağı başardı. Üçüncü gün üç qismə ayrılmış Rus ordusunun bir biri ilə olan irtibatları kəsildi. Yalnız süvarilərin hücumu hesabına Rus topları atəşinin susdurulduğu nəzərə alındığında Abbas Mirzanın nə qədər doğru taktika izlədiyi bəlli olur. Bu qələbə o qədər Azərbaycanda heysiyət yaratdı ki, hətta İrəvan hakimi Məhəmməd Xanı umutsuzluğa mübtəla etdi. İrəvan hakimi bu dəfə haqqında yaranmış şübhələri ortadan qaldırmağa çalışdı. Bu zəfər münasibəti ilə Abbas mirzaya çatması üçün Mirza Şəfiyə hədiyələr gətirdi. Rus ordusu ilə irtibatı kəsilməyə başlayan Məhəmməd Xan bu dəfə Abbas Mirzaya yaxınlaşmağa başlamışdı. Abbas Mirza isə onu cəzalandırmaq fikrində deyildi. Çünkü belə bir işə girişsə idi bölgədə iç savaş çıxardı və Sisyanov isə bundan yararlana bilərdi. Ancaq İrəvan hakiminin bu tərz davranışından isfifadə edən Abbas Mirza ordunu İrəvanın yaxınlığında Qarabulağa yerləşdirməyə başladı. İrəvan hakimi Abbas Mirzanın bu hərəkətindən narahat olsa da, ancaq edə biləcəyi bir önləm yox idi. İrəvan tam Abbas Mirzanın ordusunun mühasirəsinə keçdi. Bu sırada partizan savaşları hər iki tərəfdə davam edirdi. Bu əməliyat sırasında Gürcü şahzadələr Aleksandr və Təhmurəs Abbas Mirzaya yardım etdilər.
Bu savaş zamanı Abbas Mirza acı bir gerçəyi dərk etməyə başlamışdı. Abbas Mirza his edirdi ki, artıq bu biçim savaşların zamanı keçmiş və onun ordusunda böyük teknologiya əksikliyi var. Abbas Mirza teknoloji svaş haqqında öz bilisizliyini də his edərək çox əndişələnməyə başlamışdı. Sonraki savaşlar da rahatca qələbə əldə edə bilməyəcəyi barədə əndişələnirdi. Abbas Mirzanın ordusu modern hərbə imkanlardan məhrum idi, bu da Abbas Mirzanın dərin rahatsızlığına səbəb olurdu. Bu qüsuru Abbas Mirza nece ortadan qaldıra bilərdi? Qərblə münsibətə girməkdən başqa ikinci alternativ var mi diyə düşünürdü? İlk dəfə rastlandığı və qalib olduğu savaş Abbas Mirzanın bütün düşüncəsini dəyişdirmişdi. O, öz ordusunu yeni silahlarla təchiz etməyi düşünürdü. Ariq klasik türdə hərb zamanının bitdiyini bu savaşda anladı. Sisyanovun savaş taktikasını bəyənir və onun silah baxımından üstün olduğunu görürdü. Abbas Mirza his edirdi ki, yeni savaş tekniyi və taktikası haqqında heç bir bilgiyə sahib deyil.
1804-cü ilin yayında fətəli Şah Sultaniyə ovalığında oturaq salmışdı.



موقعيت تركان آذربايجان در دوره قاجاريه

قسمت اول توحيد ملك زاده
با شكست آخرين مقاومت خانات آذربايجان ـ خانات خوي و سلماس ـ در 7 ربيع الثاني 11214 ( 8 سپامبر 1799) آقا محمد خان قاجار رسما آذربايجان را تحت قلمرو خود درآورده و ضمن پايان دادن به حكومت ديگر خانات مستقل آذربايجان ، زمينه وحدت سياسي دوباره آذربايجان را بوجود آورد.
از همان اوايل حاكميت قاجاريه در آذربايجان ، آذربايجان نه تنها موقعيت سياسي ، اقتصادي و فرهنگي خود را از دست نداد بلكه اعتبار پيشين خود در دورة صفويه را به عنوان قلب امپراطوري صفويه ـ قاجاريه حفظ كرد حتي شاهان قاجار براي تلقين ضمني اين موضوع، بطور سنتي آذربايجان و تبريز را مقر فرمانروايي وليعهد ـ شاه آينده كشور ـ قرار دادند. در دوره قاجاريه نيز وليعهد قاجار ـ حكمران آذربايجان ـ بدون توجه به دربار قاجاريه در تهران، مقر حكومتي خود را اداره مي‌كرد.
اولين حكمران آذربايجان در دوره قاجار وليعهد فتحعلي شاه قاجار، شاهزاده عباس ميرزا بود. در زمان وي تبريز پايتخت آذربايجان نيز رسما دارالسلطنه ناميده شد . و وي پس از الحاق رسمي شمال آذربايجان به روسيه و منعقد معاهدات گلستان ( 12 اكتبر 1813) و تركمنچاي (22 فوريه 1828) رسما در تبريز ساكن و در راس قواي مسلح آذربايجان قرار گرفت. 2
ادوارد براون انگليسي مساله حكمراني وليعهد قاجار در آذربايجان را از بعد ديگري بررسي مي كند و مي نويسد : « بايد دانست كه گماردن وليعهد به حكمراني آذربايجان، در سلسله قاجاريه مبني بر مصلحت بزرگي است. سكنه آذربايجان همه ترك هستند بطوريكه گفتم زبان آنها تركي مي باشد و از دو طرف، مجاور با قفقازيه و عثماني مي‌باشند و دو كشور مزبور نيز محل سكونت تركها است . سكنه آذربايجان از لحاظ زبان و رسوم زندگي با تركهاي مجاور خيلي قرابت و مشابهت دارند. و دولت ايران پيوسته بيمناك است كه مبادا آذربايجان به قفقازيه يا تركيه منظم شود. بهمين جهت همواره وليعهد را به حكمراني آذربايجان مي‌گمارند كه بتوانند بهتر آذربايجان را تحت كنترل خود داشته باشند و نيز به خود ساكنان آذربايجان بفهمانند كه دولت ايران بر آن ايالت قائل به احترام و اهميت خاص مي‌باشد.»3
گروته فرانسوي نيز كه در زمان عباس ميرزا به آذربايجان سفر كرده بود مي‌نويسد : «حكمراني آذربايجان نيز به عهده اوست. معمولا بعد از مرگ پادشاه، وليعهد از تبريز به تهران فراخوانده مي‌شود. بي‌دليل نيست كه سلسله قاجار براي ايالت آذربايجان اين قدر اهميت قائل شده است زيرا اكثر اهالي آذربايجان را تركها تشكيل مي‌دهند كه از حيث نژادي با قاجارهاي تركمن خويشاوند هستند».4
نگاهي به تاريخ تركان قاجار
اولين سلطان قاجاريه ، «آقا محمدخان» ، كه گروته وي را از تركمانان دانسته است. از طايفه «آشاغي باش» تركان قاجار مي‌باشد. تركان قاجار جزو تركان آذربايجان بودند. نسب آنان از طايفه «سالور» يكي از 24 قبيله مشهور تركان «اوغوز» مي‌باشد. قاجارها قبل از ورود به آذربايجان و سكونت در ايروان و نخجوان، در قرن هشتم هجري (14 ميلادي) ابتدا به شام رفته و دويست سال قبل از حمله مغول وارد آذربايجان شدند.5 در پي‌ريزي حكومتهاي ترك خاورميانه شركت داشته و در زمان شاهان صفويه جزو قيزيلباش‌ها و سپس شاهسونها گرديدند. در زمان‌هاي بعد براي دفع تركمنان شرق خزر قسمتي از آنها از آذربايجان هسته اوليه صفويه ، رهسپار استرآباد و گرگان شدند.6 اين گروه مهاجر ، پس از نادرشاه افشار توانستند به تنهايي اقتدار را در دست گرفته و حكومت قاجاريه را تاسيس نمايند. آذربايجان بعدها به تصرف قاجارها درآمد و پس از يك دوره اقتدار خان‌ها و بيگلربيگ‌ها در هر يك از شهرهاي آذربايجان ، آذربايجان توانست بصورت متمركز اداره گردد.
و پس از يك دوره اقتدار خان‌ها و بيگلربيگ‌ها در هر يك از شهرهاي آذربايجان ، آذربايجان توانست بصورت متمركز اداره گردد.
در تاريخ دوره پهلوي نسبتهاي ناروايي به آقا محمدخان قاجار نسبت داده شد كه قسما مردود مي‌باشد. وي برعكس نوشته‌هاي دوره پهلوي، نه تنها سنگدل نبود بلكه بسيار حساس بوده و چون ديگر تركان، به موسيقي علاقمند بود. شاهزاده عضدالدوله از نوه‌هاي وي در كتاب تاريخ عضدي مي‌نويسد : « هر وقت حالت خوشي از برايش دست مي‌داد و دماغي داشت دوتار كه زدن اين ساز در ميان تراكمه معمول است مي‌زد.»7
از اوايل قاجاريه روند همگرايي با اقتدار روس در منطقه در ميان بعضي از خوانين گرجستان و آذربايجان شروع شد.
آقا محمد خان جهت جلوگيري از اين امر و سركوب متخلفين به قره‌باغ آذربايجان لشكر كشيد تا از آنجا رهسپار تفليس و گرجستان شود ولي در 21 ذيحجه 1221 قمري ( 1 مارس 1807 م) به دست خدمتكارانش كشته شد و اردوي قاجار از هم پاشيد. دومين سلطان قاجاريه ، «فتحعليشاه» ، ملقب به خاقان ، برادرزده آقا محمد خان توانست قدرت را به دست گرفته و تاج سلطنت را بر سر گذارد. در زمان وي فاجعه‌اي آذربايجان را در گرفت، و آن اشغال شمال آذربايجان توسط روسها بود.
پس از چندين سال جنگ، عباس ميرزا مجبور به عقد قرارداد هاي گلستان (12 اكتبر 1813) و تركمنچاي (22 فوريه 1828) شد كه طي آخرين عهدنامه، نهر «ارس» مابين دو دولت روس و قاجار قرار گرفت.
روسها پس از اشغال آذربايجان ، ساكنان مسيحي آنجا ، خصوصا مناطق اورميه، خوي و سلماس را تشويق به مهاجرت به مناطق شمالي ارس كرده و ساكنان ترك مناطق ايروان ، گنجه، قره‌باغ و گوگچه را به جنوب ارس منتقل ميكردند.8 در اين نقل و انتقالات قريب هشتاد هزار مسيحي به شمال منتقل شدند.
سيستم اوغوزي در دربار فتحعليشاه
دربار فتحعليشاه نيز براساس سنت اوغوزي ترتيب داده شده بود. شاهزده عضدالدوله مي‌نويسد : « زوجات خاقان روزي يك ساعت حق حضور داشتند. مثل سلامهاي رسمي بزرگ حاضر مي‌شدند. قاجاريه يك سمت مي‌ايستادند و مابقي در صف ديگر به ترتيب شئونات پدر خود مي‌ايستادند. ايجاد اين سلام از زمان خاقان شهيد آقا محمد شاه و ياساي آن حضرت بود. در موقع سلام يك نفر يساول زنانه درب اطاقهاي آنها به آواز بلند اين عبارت تركي را مي‌گفت : « خانيم لار گلير». خانها منتظر وقت و گوش به آواز يساول بودند و به سلام مي‌آمدند.9» آن ماري شيمل از علاقمندي فتحعليشاه به هنر، خصوصا خوشنويسي ياد مي‌كند.10

اوضاع آذربايجان در زمان فتحعليشاه
آذربايجان در زمان قاجاريه يكپارچه تحت فرمانروايي عباس ميرزاي وليعهد اداره مي‌شد. گاسپار دورويل كه در سال 1819 به آذربايجان سفر كرده، فرمانرواي آذربايجان را شخص عباس ميرزا ذكر نموده و از اداره شهرهاي مهم آن زمان آذربايجان نظير ، تبريز ، اورميه ، خوي ، مراغه ، مرند ، ايروان ، نخجوان ،اهر، اردبيل و ميانه تحت حاكميت خان يا بيگلربيگي سخن به ميان مي‌آورد11 و درباره زبان مردم آذربايجان مي‌نويسد : « هر يك از اين زبانها مورد استفاده خاص دارد مثلا تعداد بسياري از افراد با اينكه به زبان فارسي كاملا مسلط هستند ترجيح مي‌دهند به تركي كه زبان متداول در قشون است صحبت نمايند. ضمنا آنهايي كه به اين زبان آشنايي دارند مي‌توانند در تمام قاره آسيا به سهولت مسافرت نمايند. زبان عربي فقط در امور و مسائل مذهبي مورد استفاده قرار دارد.»12
ژوبر فرانسوي نيز كه در زمان فرمانروايي عباس ميرزا به آذربايجان آمده، در سفرنامه‌اش ضمن شرح قيافه عباس ميرزا و فتحعليشاه و اوضاع دربار آنها درباره مملكت محروسه قاجاريه مي‌نويسد : « اگر از او « فردي» درباره ميهنش بپرسند او نمي‌گويد كه ايراني هستم. اين نوع نامگذاري عمومي را در ايران نمي‌شناسند ولي او مي‌گويد : من افشارم، من زندم ، من بختياري‌يم و اين بستگي به آن دارد كه از كدام تيره‌اي باشد.13»
اطلاعات مندرج در سياحتنامه ژوبر از نفوس ممالك مختلف قاجاريه جالب است:
ايروان 000/200/1 نفر، گيلان 000/250 ، عراق 000/500/1 ، خوزستان 000/300 ، آذربايجان
000/400/1 ، مازندران 000/750 ، فارسستان
000/700 ، خراسان 000/700 نفر
و درباره نفوس اقوام مختلف چادرنشين آن زمان مي‌نويسد :
تركها 000/420 ،كردها 000/88 ، عربها 000/130 ، لرها 000/124 14.
عليرغم حاكميت سياسي روسها در آذربايجان آنسوي ارس ، رفت و آمدهاي عشاير و مردم عادي آذربايجان در مناطق آنسوي و اينسوي ارس ادامه داشت و اين امر مشكلاتي براي هر دولت بوجود مي‌آورد. تا اينكه پس از 17 سال از عقد معاهده تركمنچاي و اتمام جنگ در سوم ژوئيه 1844 مقررات پاسپورت براي آذربايجانيان دو سوي ارس برقرار گرديد و اتباع آذربايجاني دو سوي ارس رسما داراي پاسپورت و دولت جداگانه گرديدند.

عباس ميرزا و شخصيت نوگراي وي
عباس ميرزا فرمانرواي آذربايجان (وفات 1249 ق 1834 م) به تصريح نويسندگان داخلي و خارجي و سفرايي كه با وي ملاقات داشته‌اند شخصيتي نوگرا داشت و بصورت عملي و كاملا مصمم در جريانات روز آن زمان آذربايجان شركت داشت و مصمم به همگرايي تمام اركان سياسي ـ اداري ـ اجتماعي آذربايجان با دنياي نوين و اروپا بود. وي پس از شكست از روسيه و الحاق ولايات شمالي آذربايجان به روسيه ، به تاسي از سلطان سليم سوم(امپراطور عثماني) نظام جديد ارتش را برقرار كرد. شش هزار سرباز مجهز به توپ و تفنگ براي تجهيز يك كارخانه توپسازي و يك كارگاه توليد تفنگ سرپر اقدام و دارلترجمه‌اي براي كتب راهنماي نظامي مهندسي در تبريز بنا نهاد.15»
وي از سال 1228 قمري (1813) در آذربايجان سيستم واكسيناسيون و در سال 1238قمري (23 ـ 1822) به منظور جلب مهاجران اروپايي به خاك آذربايجان، اقداماتي كرد. در سال 1240 (25 ـ1824) چاپخانه سربي مجهز ديگري در تبريز تاسيس نمود. گفتني است قبلا نيز در سال 1233 (18 ـ 1816) ميرزا زين العابدين تبريزي چاپخانه‌اي از روسيه آورد. نخستين كتاب چاپ شده درتبريز كتاب «فتحنامه» ميرزا ابوالقاسم قائم مقام بود.
از ديگر اقدامات مفيد عباس ميرزا اعزام دانشجو از خانواده‌هاي آذربايجاني به اروپا براي تحصيل در رشته‌هاي علوم نظامي ، مهندسي، طب و نقشه‌برداري بود. در سال 1226 (1812 ـ 1811) ميرزا محمد كاظم و حاجي بابا افشار به انگليس فرستاده شدند كه پس از بازگشت آنان ، در سال 1235 (20 ـ 1819) حاجي بابا پزشك ويژه عباس ميرزا شد. برادر وي نيز براي تحصيل در رشته مهندسي معدن به روسيه فرستاده شد. چهار سال بعد در سال 1814 ميرز ا جعفر مشير الدوله براي تحصيل مهندسي، ميرزا رضاي صوبه‌دار براي توپخانه، ميرزا جعفر براي شيمي و طب، ميرزا صالح مترجمي زبان انگليسي ، محمد علي چخماق از براي آموزش فنون كليد و قفل سازي به اروپا اعزام شدند16 كه همگي با دست پر به آذربايجان بازگشتند.
اعزام دانشجو به اروپا و اقدام به تعليم و تربيت آنان و تامين نيروي انساني براي اداره آذربايجان در سيستمي كه روسا و خوانين آذربايجان «خواندن و نوشتن» را خلاف حيثيت خاني و رياست مي‌پنداشتند و معتقد بودند كه خان بايد شمشير خوب بزند و ورزش قلم را بقول آغا محمد خان كار « فرني خورها» مي‌دانستند17» چقدر مشكل بود كاملا قابل درك است.
عباس ميرزا جهت جلوگيري از ولخرجيهاي دربار و جلوگيري از مصرف پارچه‌هاي خارجي دستورات اكيدي صادر كرد. به همت وي ميرزا رضاي تبريزي ، آثار تاريخي ولتر، پطر كبير وغيره را به فارسي ـ زبان ادبي آن دوره ـ ترجمه و در سال 1247 ق (2 ـ 1831) ميرزا رضاي مهندسي بخش نخست كتاب « انحطاط و سقوط امپراطوري روم» اثر گيبون را ترجمه و براي مطالعه به دربار عباس ميرزا تحويل داد.
عباس ميرزا همچنين با استفاده از كادر آموزش ديده دانشجويان اعزام به خارج ، سيستم نوين اداري در آذربايجان برقرار كرد. مي‌دانيم در زمان سلطنت آقا محمدخان ، وي هم خزانه‌دار ، هم مستوفي و هم صاحب ديوان بود.18 مستوفي صدراعظم در سال 1221 (1857 ـ 1856) فتحعليشاه را به تاثير از الگوي عثماني به تاسيس وزارتخانه‌ها تشويق كرد. فتحعليشاه نيز كابينه‌اي چهار نفره بوجود آورد كه سمت رسمي نداشتند. در سال 1239 (24 ـ 1823) ابتدا وزارت خارجه و سپس داخله ، ماليه و فوايد عامه تاسيس شد 19 بنابراين، شاه، صدراعظم و چهار وزير و اولين دولت به شكل نوين در دربار قاجار بوجود آمد.
عباس ميرزا فرمانرواي آذربايجان و وليعهد دربار قاجار به در سال 1249 ق. يكسال قبل از وفات فتحعليشاه درگذشت و فتحعليشاه فرزند وي محمد ميرزا را وليعهد و فرمانرواي آذربايجان تعيين نمود. يكسال بعد فتحعلشاه نيز درگذشت و سلطنت به محمد ميرزا ـ محمد شاه بعدي ـ رسيد. از اولين اقدامات محمد شاه پس از استقرار در تهران تفويض صدارت عظماي كل ممالك محروسه قاجار به حاجي ميرزا آقاسي متولد ايروان بود. حاجي ميرزا آقاسي اصلا از تركان بيات بود. تركان بيات نيز يكي از 24 قبيله تركان اوغوز بود. وي «تركها را بيش از ديگران ترجيح مي‌داد»20 دربار محمد شاه قاجار نيز يك جمع آذربايجاني بود.
ادامه دارد ...

Thursday, April 26, 2007



قاجار سولاله‌سی قوروجوسو آغامحمدخان قاجار

بیرینجی بؤلوم

اورین مقدم

مونتسکیو تورکلر حاقیندا بئله دئمیشدیر : «... بو ظفرلی خالقین یالنیز تاریخچی‌لری چاتیشماییب کی، اونلارین عاغیلا سیغماز غلبه‌لری‌نین شؤهرتینی یایسینلار. نه قدر اؤلمز عمللر ابدیلیک دفن اولونوب! تاتارلار، تاریخلرینی بیلمه‌دیگیمیز نه قدر دؤرلتلرین اساسینی قویوبلار. بو دؤیوشچو خالق اؤز گونده‌لیک شؤهرتی ایله مشغول اولوب، ابدی مغلوب ائدیلمزلیگینه اینانیب، کئچمیش غلبه‌لری‌نین ابدی‌لشدیریلمه‌سی قایغیسینا قطعیاً قالمامیشدیر.»(1)

دوغروسو بودور کی، قلم باشقاسی‌نین الینده اولورسا، هر نه جور ایسته‌دیگی کیمی، اونو اؤز اولوسونون خئیرینه اولان یؤنده و حتی بئله باشقا میلتلرین و اؤزللیکله دوشمن میلتلرین ضررینه اوینادیب، یازاجاق و گله‌جکلره یادیگار قویاجاق!

بیزیم (آذربایجانلیلار و عومومیّت ایله تورکلر) تاریخ بویو چئشیدلی ساحه‌لرده بؤیوک و داهی شخصیتلریمیز اولموشدور. اونلار هره‌سی اؤز ایشلرینده گؤیلره چاتمیش و اَن بؤیوک ایفتیخار زیروه‌لرینده قرار تاپمیشلار. دئمک اونلار اؤز تاریخی وظیفه‌لرینی یئرینه یئتیرمیش و ابدی اولاراق بو دونیادان کؤچموشلر. آنجاق ایندیکی چاغدا، بیزلر اونلارین اوشاقلاری و واریثلری اولاراق بوینوموزدا نه وظیفه واردیر؟ باشقا سؤزله اونلارین گؤردویو عمللرین اونودولماماسی و هابئله باشقا میلتلره تانیتدیریلماسی اوچون نه ایشلر گؤرمه‌لی‌ییک و گؤره بیلریک؟

یوخاریدا دئدیگیم کیمی بیز یازماساق، بیز تانیتدیرماساق، باشقالاری، دوشمنلریمیز یازیب تانیتدیراجاقلار! و بو آرادا بللیدیر کی اونلار حتی بئله واقعیتلری و گئرچکلری تام دَییشیب، اؤز میلّی منفعتلری یؤنونده بیزیم گؤرکملی شخصیتلریمیزی منیمسه‌ییب یاخود تخریب ائده‌جکلر! گؤروشن کنده بلدچی لازیم اولمادیغی کیمی بو سؤزلره ده دلیل لازیم دئییل. مینلر بئله‌نجی تاریخی سیمالاریمیزی یا اؤزلری‌نینکی ائتمیشلر یاخود اونلاری وحشی، مدنیت‌سیز، گئری قالمیش و ... گؤستره‌رک بیز تورکلرینکی بیلیب، بو یول ایله ایندیکی چاغدا یاشایان او تاریخی شخصیتلرین اوشاقلاری اولان تورکلری ازمک نیّتینده اولموشلار. شاه‌ایسماعیل، ابن‌سینا، ابوریحان، خوجا نصیرالدین و ... دوشمنلریمیز و یاخود بیزی ایسته‌مه‌ینلرینکی اولموش و آتیلا، امیرتئیمور، آغامحمدخان، نادیرشاه و ... گئنیش و بؤیوک تحریفلره معروض قالاراق، بیزیمکی اولموش و بئله‌لیکله بیزی مدنیت‌سیز گؤستره‌رک میلتیمیزی ده باشقا اولوسلارین یانیندا باشی آشاغی ائتمک ایسته‌میشلر!

آنجاق بو آرادا سئویندیریجی بیر حال دا قاباغا گلمیشدیر. داها میلّتلریمیز آییلمیش، دوشمن حیله‌لرینی تانیمیش و بو آمانسیز تحریفلره و کیچیلتمه‌لره قارشی دورموشدور. آمّا هله، دوزگون کئچمیشیمیزی تانیماقدا و تاریخی شخصیتلریمیزی بو تحریفلر قویوسوندان چیخاردیب، میلّتیمیزه و باشقا اولوسلارا تانیتدیرمادا اوزون سوره‌لی بیر یولوموز واردیر. خوصوصیله کئچمیش یوز ایلده شوونیستی و سویچولوق دوشونجه‌لری اساسیندا اوز وئرن تحریفلری بللندیرمک اوچون هم زامانا و هم ده چوخلو چالیشمالارا احتیاج واردیر. و بو بوتون آیدینلاریمیزین چالیشیقلاری ایله اله گله‌جک و بیزلر اصیل و یالانلاردان آری اولان هوویتیمزه و کیملیگیمیزه ال تاپاجاغیق!

قاجار ائلیندن (2) اولان و قاجارلار سولاله‌سی‌نین بینؤوره‌سینی قویان آغامحمدخان دا همین تحریفلره و یالانلارا معروض قالمیش شخصیتلریمیزدندیر. دوشمنلریمیز بو شخصیتی ائله منفور و مدنیت‌سیز و شفقت‌سیز تانیتدیرمیشلار کی حتی آیدینلاریمز، و تورکلر حاقیندا اوز وئرن تحریفلره و بؤهتانلارا اینانانلار دا بئله اونو منفور بیر اینسان کیمی گؤرموشلر. حالبوکی اصلاً بئله اولمامیشدیر. رحمتلیک آغامحمدخان بو آرادا حتی امیرتئیمور و آتیلادان دا چوخلو تؤهمتلره و بؤهتانلارا معروض قالمیشدیر و دئمک اَن مظلوم شخصیتلریمیزدن ساییلیر. ائله بو اساسدا بو مقاله‌ده قیسا اولاراق بو گؤرکملی تاریخی سیمامیزی تانیتدیرماق ایسته‌ییریک. اولسون کی گله‌جک آراشدیرمالار بو داهی و ایراده‌لی اینسانی داها آرتیقراق میلتیمیزه اولدوغو کیمی تانیتدیرسین!
* * *
1155ـ‌جی هیجری ایلی‌نین ربیع‌الثانی آیی‌نین 12ـ‌جی گئجه‌سی ایدی. تورکمن صحراسیندا چادیرلارین بیریسیندن بیر تزه دونیایا گلمیش، یئنیجه آنادان دوغولموش اوشاغین آغلاماق سسی گؤیلره قالخدی. آشاغی باش قاجار ائلینده کیمسه یاتمامیشدی و هامی بو لحظه‌نی گؤزله‌ییردی. آخی، خانین بیرینجی اوشاغی دونیایا گلمکده ایدی. اوشاغین اوغلان اولدوغو داها سئویندیریجی ایدی. او اوشاق آتاسیندان سونرا ائلین باشچیسی اولاجاق ایدی. بیر گؤزل و دوزلو تورک اوغلان. ماوی گؤزلری هر زاددان اؤنجه گؤزه دَییردی. گؤزللیگینی هامی تصدیق ائدیردی. آتا ـ آنا طرفیندن اصیل بیر تورک خانزاداسی ایدی. آتاسی محمدحسن‌خان، آشاغی باش قاجار ائلی‌نین بؤیویو و آناسی جئیران، قویونلو قاجارلاردان اولان محمدخانین باجیسی ایدی.

بئله‌لیکله آغامحمدخان دونیایا گؤز آچدی. شاید او زامان کیمسه بو اوشاغین نه قدر باشی بلالی اولدوغونو حتی بئله رؤیالاریندا دا دوشونه بیلمزدی! هامان گونلر «اترک چایی»نین آشیب ـ داشماسی و اطراف یئرلری اؤز سویو آلتینا آپارماسی، آشاغی باشلارا بؤیوک ضربه‌لر ووردو. محمدحسن‌خان ایللیک وئرگینی اؤده‌یه بیلمه‌دیگی اوچون و نتیجه‌ده قیزیلباش اؤلکه‌سی‌نین خاقانی آوشار نادیرشاهین قورخوسوندان تام طایفا ایله آستاراباد چؤلوندن کؤچمه‌لی و قوزئی تورپاقلارا ساری گئده‌رک اؤزونو نادیرشاه و اونون آستارابادا تعیین ائتدیگی والی (سبزعلی بگ)نین الیندن قورتارمالی اولدو.

او زامانلار، بؤیوک خاقان شاه‌ایسماعیل ختایی واسیطه‌سیله قورولان و آذربایجان اؤلکه‌سی اونون اساس اؤزگی ساییلان قیزیلباش ایمپراتورلوغونا آوشار ائلیندن قالخان تاهماسیب قولو نادیرشاه حؤکوم سوروردو.

آشاغی باش قاجار ائلی، تورکمنلره عایید «فالیق» آدلی بیر چؤلده یورد سالاراق اونلارین کؤمکلریله یئنه ده اؤزلرینی جانلاندیردیلار.

نادیرشاه هیجری 1160 ایلینده (1747. م) قوچان ماحالیندا اؤز قوشون باشچیلاریندان اولان «آوشارلی صالیح بگ»، ایروان قاجارلاریندان «محمد بگ»، «آوشارلی موسی بگ» و اورمو آوشارلاریندان «قوجا بگ» وسیله‌سیله گئجه یوخودا ایکن یاخالاناراق اؤلدورولدو. بو دؤرد باشچینی بو ایشه تحریک ائدن نادیرشاهین قارداشی اوغلو «علی‌قولو میرزا» ایدی. بو شخص نادیرشاه اؤلدورولدوکدن سونرا اونون عظمتلی خزانه‌سینی اؤزونونکو ائده‌رک، باشکند اولان مشهدده «عادیل شاه» آدی ایله سولطانلیق تاختینا اوتوردو.

آغامحمدخان بئش ایل تورکمنلر آراسیندا یاشادیقدا آتاسی و اؤزللیکله آناسی طرفیندن تربیت اولونماقدایدی. آناسی جئیران خانیم صرفه‌جو، مونظّم و موقتصید بیر قادین اولدوغو اوچون ائله هامان ایللردن گؤزونون ایشیغی اولان محمده ده بو گؤزل عادتلری اؤیردیردی. دئمک قاجارلار جئیران خانیمین تدبیر گوجو ایله ایدیکی بئش ایل مودّتینده وار ـ یوخلارینی الدن وئرمه‌لرینه باخمایاراق، یئنه ده وار ـ دؤرلت الده ائدیب، آستارابادا قاییتماق دوشونجه‌سینه دوشدولر.

نادیرشاهین اؤزل مونشیسی اولان و اونون اؤلدورولمه‌سیندن سونرا عادیلشاهین قوللوغوندا ایشله‌ین آستارابادلی میرزا مهدی(3)نین ویساطتی ایله آشاغی باش قاجار ائلی آستارابادا قاییتدی. آنجاق آستارابادین والیسی اولان سبزعلی بگ تحریکی ایله یوخاری باش قاجار ائلی، اونلار علئیهینه ساواشا گیردیلر و سونوندا دا یئنیلیب، دالی اوتوردولار. هامان ساواشما، سبزعلی بگین شاها خیلاف‌ـ‌واقیع بیر مکتوب یازیب و سونوندا عادیل‌شاهدان محمدحسن‌خانین توتولوب، مشهده گؤندریلمه‌سی امرینی آلماسینا سبب اولدو.

مشهده یئتیشمه‌سی ایله اؤلدورولوب یاخود کور اولماسینی دویان محمدحسن‌خان عادیل‌شاها یاغی اولوب، اونون گؤندردیگی قوشونلاری مغلوب ائده‌رک نهایت، آستاراباد شهرینی اله کئچیرتدی. و سونرا دا ایشینی بؤیوده‌رک طبریستانین بیر بؤلومو و حتی شاهرود، بسطام و خوراسانین باتی شهرلرینی اؤز فرمانی آلتینا گتیردی.

عادیل‌شاه محمدحسن‌خانین گوجلنمه‌سینی گؤردوکده اونا ساری قوشون یوروتدو، آنجاق یئنیلیب و سونرا دا تهراندا قارداشی ایبراهیم‌خان طرفیندن توتولاراق کور اولدو و ایبراهیم‌خان اؤزونو شاه اعلان ائتدی. مشهدده ده نادیرشاهین نوه‌سی شاهروخ میرزا سولطانلیق تاختیندا اوتوروب، محمدحسن‌خانین کؤمگی ایله ایبراهیم‌خانی اؤلدوردو. (1162) بئله‌لیکله محمدحسن‌خان رسمی صورتده آستاراباد ماحالی‌نین حاکیمی اولدو.

بیر مودّتدن سونرا ایمام‌ریضا (ع) حرمی بؤیویو، شاهروخو تاختدان ائندیره‌رک، کور ائدیب، سید محمدشاه آدی ایله اؤزونو شاه اعلان ائتدی. آمّا محمدحسن‌خانین قیامی و مشهده اوردو یوروتمه‌سی ایله یئنه ده کور اولموش شاهروخ تاختدا اوتوردو و محمدحسن‌خانین مقامی شاه یانیندا بؤیودو. بو زاماندان، نادیرشاهین اؤلوموندن سونرا باشلانان تاج ـ تاخت اوسته ساواشلار داها قیزغینلاشدی و بو آرادا ایکی شخص باشقالاریندان داها چوخ تانینمیش و زورلو ایدیلر : قاجار محمدحسن‌خان، زند کریم‌خان ایناق اوغلو.

آغامحمدخان یاشاییشینا داییر دانیشدیغیمیز اوچون بو آرادا اوز وئرن قانلی ساواشلاردان گئنیش دانیشماغی یئرسیز بیلیریک. آغامحمدخان 12 یاشیندان آتاسی ایله بیرگه ساواشلاردا شیرکت ائتمگه باشلادی و بو آرادا آناسیندان اؤیرندیگی ایستیقامت، ایراده، صرفه‌جولوق و ... صیفتلرینی ساواش تجروبه‌لری ایله قاریشدیراراق گله‌جکده اونلاردان یارارلاناجاق بیر دَیَرلی بیلیک توپلادی.

چوخلو ساواشلاردان سونرا، نهایت محمدحسن‌خان طبریستاندا اوز وئرن سون ساواشدا زند شئیخ علی‌خانا مغلوب اولاراق، سبزعلی‌بگ واسیطه‌سیله اؤلدورولوب، باشی تهراندا اولان کریم‌خانا آپاریلدی. بو واقیعه 1172ـ‌جی هیجری ایلینده (1758 .م) اوز وئردی و او زامان آغامحمدخانین تکجه 17 یاشی واریدی!(4)

آغامحمدخان، آتاسی‌نین اؤلوموندن سونرا دایانماغی یئرسیز گؤردویو اوچون آناسی‌نین اؤیودو ایله یئنه ده تورکمنلر آراسینا گئتمک قرارینا گلدی. (کؤرپه ایکن اورایا گئتدیگی یئر) بئله‌لیکله آستاراباد شئیخ علی‌خان زندین الینه کئچیب، دَوه‌لی قاجارلاردان اولان محمدخان اورایا حاکیم تعیین اولوندو.

آغامحمدخان بوندان سونرا آشاغی‌باشلار و تورکمنلر آراسیندان مین‌نفرلیک بیر کیچیک قوشون دوزلده‌رک، کریم‌خان علئیهینه پارتیزانی ساواشلارا اوز گتیردی. کریم‌خانا گؤندریلن وئرگیلری چاپیب، آپاریردی و گؤزدن ایتیردی. بو ساواشلار تقریباً اوچ ایل سوردو و بو مودّتده زند دؤولتینه آغیر ضربه‌لر دَیدی. نهایت کریم‌خان بؤیوک بیر قوشون توپلاماغیلا، 1175ـ‌جی ایلده آغامحمدخانی توتماق قرارینا گلدی. بو ایش آغامحمدخانین تاریخلرده قالان ایگیدلیکلر گؤسترمه‌سینه باخمایاراق، طبریستانین(5) اشرف ماحالیندا اوز وئردی و سوادکوهلو محمدخان عسکرلری وسیله‌سیله دوققوز یئردن یارالی و یورغون ـ آرغین آغامحمدخان توتولوب، تهرانا کریم‌خان یانینا گؤندریلدی.

آغامحمدخانین اصل موشخّصاتیندان بیری خواجه‌لیگی (آختالیغی)دیر. شرق اؤلکه‌لریندن بیر کیشی اوچون ان بؤیوک لطمه و صدمه، اونو خواجه ائتمک ایدی. بو ایش حتی بئله اؤلدورمه و یاخود کور ائتمه‌دن ده نیفرتلی و عذابلی بیر امر ساییلیردی و تأسوفله آغامحمدخانین باشینا بو اویون گلدی. بو موریدده چئشیدلی نظرلر وئریلسه ده، آنجاق بونلارین آراسیندا آغامحمدخانین 1172ـ‌جی ایلده زند شئیخ علی‌خان واسیطه‌سیله خواجه اولماسی داها دوز نظره گلیر. یعنی بو کی، محمدحسن‌خان اؤلدورولدوکدن سونرا آغامحمدخان زند شئیخ علی‌خانین الینه کئچمیش و آختالانمیش و سونرا بوراخیلمیشدیر. بو ایش هم آغامحمدخانا و هم ده زندلره چوخلو ضربه‌لر ووردو. آغامحمدخان خواجه اولدوقدان سونرا گؤزللیگینی الدن وئره‌رک چیرکینلشدی. سسی نازیکلشدی و هابئله ائولنیب، اؤولاد صاحیبی اولماقدان محروم قالدی و بونلار ایندیکی زاماندا اولدوغو کیمی کئچمیشده ده بیر شخصه بؤیوک و اونودولماز ضربه‌لر و لطمه‌لر ساییلیردی. آنجاق زندلر ده بو چیرکین ایشلری‌نین نتیجه‌سینی آغیر بیر وضعیتده گؤردولر. نییه کی، آغامحمدخان گوجلَنَندن سونرا آناسی ایستگی ایله قورآنا و قیلینجا ایچدیگی آندی یئرینه یئتیرمک اوچون و آتاسی ایله قارداشی‌نین اؤلدورولمه‌لری و اؤزونون خواجه اولماسی‌نین اینتیقامینی آلماق اوچون، ائله بیر ایش گؤردو کی یئر اوزونده داها زند آدلی بیر کیمسه قالمادی و هامیسینی جزالاندیردی.

بو نوکته‌نی ده آرتیراق کی، خواجه اولان شخصلر، جینسی غریزه‌لریندن فایدالانا بیلمه‌دیکلری اوچون چوخ یئیَن اولوب، نتیجه‌ده اندام تناسوبلرینی الدن وئرمیش اولارلار. آغامحمدخان بئله‌نجی حالا دوشمه‌مک اوچون هئچ واخت غذا یئمکده ایفراط ائتمزدی و حتی غذاسینی چکیب، وزن ائدندن سونرا یئیردی. بوندان اؤترو کی چوخ یئمه‌سین و نتیجه ده ساواشلاردا و حتی عادی یاشاییشیندا فایدالی اولان اندام تناسوبوندن محروم قالماسین. ائله بو بهداشتی ایشی، اؤز زمانه‌سینه گؤره موترقیانه بیر ایش اولدوغو اوچون دوشمنلری اونو خسیس و قیرنیس آدلاندیرمیشلار. حالبو کی اصلاً بئله اولمامیشدیر. نییه کی آغامحمدخان بو ایشی تکجه اؤزو باره‌سینده گؤرردی و عسکرلری‌نین همیشه ریفاهلارینی تأمین ائتمک، اونون ایشلریندن ساییلاردی و دئیرمیش : عسکرین قارنی دولو اولمایینجا منیم اوچون ساواشماز! چئشیدلی مذهبی یئرلرین (او جومله‌دن حضرت علی (ع)، ایمام حسین (ع) و ایمام ریضا (ع) حرملری) مرمتی اوچون خرجله‌دیگی کلان پوللار و هابئله فاتیح عسکرلرینه وئردیگی دَیَرلی تؤحفه‌لر اونا یاپیشدیریلمیش چیلیسلیک اَنگینی قطعیتله ردّ ائدیر. دئمک بو سؤزلر او تاریخی و بؤیوک شخصیتیمیزی کیچیلتمک و سیندیرماق اوچون تانینمیش دوشمنلریمیز طرفیندن اویدورولموشدور.

آغامحمدخان توتولاندان سونرا کریم‌خان یانیندا گیرووگان عونوانیندا ساخلانیلدی و کریم‌خان اؤلن گونه‌دک (1192) بو دوروم داوام تاپدی. آغامحمدخان 17 ایل سورن ایسارت ایللرینی و گونلرینی اساساً ایکی ایش ایله کئچیردرمیش : 1. علم اؤیرنمه 2. اووچولوق (شیکار)

تهراندا اولان چاغ، زید ایمامزاداسیندا شئیخ علی تجریشی آدلی بیر عالیمین مجلیسینده حاضیر اولاردی و حدیث ایله فلسفه اؤیرنَردی. بو آرادا «ابن طفئیل آندولوسی»یه ماراق گؤستره‌رک اونو چوخ سئوردی. اونون بوتون کیتابلارینی اوخوموش و حتی بئله بعضی بؤلوملرینی ازبرله‌میشدی و فورصت اولدوقدا اؤز شیرین صؤحبتلیگی ایله اوندان و «حی بن یقظان» آدلی کیتابیندان یان ـ یؤره‌سینده اولانلار اوچون دانیشارمیش.

شیرازدا تحصیلینی ایدامه وئره‌رک او زامانین عالیملر سیراسینا داخیل اولدو و بیلگینلر یانیندا اؤزونه خاص بیر حؤرمت و سایغی قازاندی. خوش قووللوغو، یالان دانیشماماسی، اصیل دیندارلیغی، مونظم و مونضبیط اولماسی، غئیبت ائتمه‌مه‌سی و بئله‌نجی بیر اؤزللیکلری، اونو شیراز اهالیسی و خوصوصیله بیلگینلر آراسیندا مؤحترم و سایغیلی بیر شخص ائتمیشدی و بو دوروم حتی کریم‌خانی دا اینجیدیرمیش. نییه کی هر حالدا آغامحمدخان بیر اسیر دوشمن ایدی و کریم‌خان اونون عزیزلیگی و حؤرمتلی اولماسینی گؤره بیلمه‌ییردی.

علم اؤیرنمه‌نی آغامحمدخان آناسیندان اؤیرنمیشدی و اؤلنه‌دک اونو اونوتمادی. سفرده و حضرده همیشه یانیندا کیتاب اولارمیش و هر گئجه یاتمادان اؤنجه کیتاب اوخویارمیش و یاخود مخصوص کیتابچیسی بیله‌سینه اوخویارمیش.

اووچولوق، آغامحمدخانین ماراغینی اؤزونه ساری چکن باشقا ایش ایدی. اؤزللیکله تولکو کیمی هوشلو ـ باشلی جاناوارین شیکاری اونون ایشلریندن ایدی. آغامحمدخان اووچولوغو تکجه لذتیندن اؤترو سئومه‌ییردی، بلکه اونو اؤزو اوچون گله‌جکده ساواشلاردا درده دَین حاضیرلیغی کسب ائتمگین یاخشی و ضررسیز یولو ساییردی. ... (آردی وار)

Sunday, September 10, 2006



مخالفت سلطان احمدشاه قاجار با پرچم ارتجاعي فارسستان

پرچم صد ساله مشروطيت كرمان برافراشته شد

خبرگزاري فارس: پس از گذشت يكصد سال از دوره مشروطيت، پرچم اين نهضت طي مراسمي در محل باغ موزه هرندي شهر كرمان برافرشته شد.


به گزارش خبرنگار فارس به نقل از روابط عمومي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري استان كرمان در اين مراسم كه با حضور استاندار كرمان و تني چند از مسئولين استان برگزار شد، « علي جميل كرماني» از تاريخ شناسان سازمان ميراث فرهنگي استان طي سخنان با اشاره به تاريخچه اين پرچم گفت: اين پرچم كه در سال گذشته توسط يكي از كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي كشف گرديد ، تا اوايل حكومت احمد شاه قاجار كاربر داشت.

وي با بيان اينكه در پرچم مشروطيت كرمان به جاي نشان شير و خورشيد آيه « يدا... فوق ايديهم» نقش بسته است، گفت: در زمان اوج نهضت مشروطيت ايران در يك اقدام هماهنگ، نشان شير و خورشيد از تمامي پرچمهاي ايران حذف و آيه كريمه مذكور جايگزين آن شد تا اينكه به دستور احمد شاه قاجار اين تغيير ممنوع و از انجام آن ممانعت به عمل آمد.

جميل كرماني برافراشته شدن مجدد اين پرچم را پس از يكصد سال از موهبات نظام جمهوري اسلامي دانست و گفت: تاريخ، اين لحظات را ثبت مي‌كند و آيندگان نيز از آن به نيكي ياد مي‌كنند.
پرچم مذكور هم اكنون در محل باغ موزه هرندي كرمان در حال نگهداري است و علاقه‌مندان مي توانند در ساعات اداري از آن بازديد كنند.

Friday, August 25, 2006



قاجاريان كه آخرين ايل قزلباش و آخرين سربازان وفادار شاه اسماعيل بودند آخرين سلسله ي طبيعي و بومي اين سرزمين نيز محسوب مي شوند

توركلر، ستتارخانيله عهد-و پئيمان ائتديلر

به مناسبت صدمین سال امضای فرمان مشروطیت

علي محمدبياني



دوره ي حاكميت قاجار به مناسبت اين كه پلي است بين دوران قديم و جديد جغرافياي ايران، داراي اهميت فوق العاده اي است. قاجاريان كه آخرين ايل قزلباش و آخرين سربازان وفادار شاه اسماعيل بودند از منظري ديگر آخرين سلسله ي طبيعي و بومي اين سرزمين نيز محسوب مي شوند كه بدون دخالت و دست نشاندگي بيگانگان برسر كار آمدند. يعني سلسله ي قاجار به شكل سنتي و به قرار مرسوم اين بخش از كره ي خاكي با يك انقلاب ايلي- نظامي، حكومتي تشكيل داد كه مردمان اين فلات را از عصر گاو آهن و اسب و قاطر به روزگار «ماشين» و «صنعت» و «مدرسه» رهنمون شد كه البته نشاندن ماشين به جاي قاطر، «اوشكول اجباري» به جاي مكتب خانه هاي اختياري، و خيلي چيزهای ديگر با مصائبي همراه بوده است كه قصه یدردآور آن را اشعار بزرگاني مثل «صابر»، «نسيم شمال» و «سيد عظيم» و «معجز شبستري» و كتاب هايي مثل «سياحت نامه ي ابراهيم بيگ» سخت نيكو بيان داشته اند. مشكلاتي كه جامعه وامانده ايراني بدان مبتلا بود از طرفي و هجوم طماعانه ي استعماگران فرنگي از جانبي ديگر حكومت قاجاريه را در گردابي ويرانگر گرفتار ساخته بود. عظمتي كه آغامحمدخان با تثبيت مرزها به حكومت بخشيده بود در زمان فتحعليشاه مورد تهاجم تزاریسم تشنه به «آب هاي گرم درياهاي جنوبي» قرار گرفت. رويارويي قاجاريان يا بهتر بگويم جامعه ي آن روز ايران نه رويارويي حكومت قاجار با تزارها بود و نه نبرد ماشين جنگي قاجار با سازمان تهاجمي روس ها، بلكه مخاصمه ي مدرنيزم مسلح و طماع و معتمد به نفس غرب با سنت غير مسلح و غريق در بي نظمي هاي مرسوم دوران باستان شرقي ها بود. اگر از اين منظر به ميدان جنگ ايران و روس بنگريم مسلماً فتحعليشاه يا ماشين جنگي قاجار را مقصر نخواهيم دانست.

آن گونه كه خواننده ي اين سطور مي داند، روس ها روزگاري كشوري صرفا اروپايي بودند اما در طي قرون 18 و 19 بود كه آن ها باخيزش عظيم وارد آسيا شده قفقاز و تركستان و سيبري را گشوده و از سواحل ژاپن گذشته آمريكاي شمالي(آلاسكا) را نيز فتح كردند. چنين نيروي عظيمي كه براي فتح كل آسيا مسلح شده بود اگر فداكاري هاي قزلباشان آذربايجان در هردو سوي ارس و مديريت جانانه ي عباس ميرزافرزند خلف فتحعليشاه نبود مسلما به روياي شنا كردن قزاقان روس و پرنسس هاي تزاري در آب های درياي عمان جامه ی عمل پوشانده بود.

دوره ي فتعليشاه از جمله دوران هايي است كه تمامي نخبگان مذهبي، نظامي، ديواني و... به شكل عجيبي مشوق فتحعليشاه و عباس ميرزا هستند، شاید سرزمين مسلمانان از چچن و داغستان گرفته تا گنجه و بردعه را به آغوش مسلمين برگردانند اما گويا ديگر اسبان تركمن و كمانداران ترك(1) قاجار و افشار كه روزگاري در شرق و غرب عالم ولوله ايجاد كرده بود در مقابل توپ ها و مسلسل هاي مدرن تزاري چاره اي جز غرقه به خون شدن نداشت.

«ناصرالدين شاه» نيز به تأسي از پدر بزرگ نام آور خود عباس ميرزا اعزام محصل به فرنگ و شناخت آن طرف آب ها را ادامه داد تا بفهمد واقعا آن جا چه خبر است. به قول مولوي:

«جان چه باشد جز خبر در آزمون
هر كه را افزون خبر جانش فزون»

اما انگار اين خاك هنر پرور! هنري در انبانش نمانده بود تا بفهمد «جاني» كه فرنگيان را در اقصي نقاطكره ي خاكي به اكتشاف و استعمار وا داشته است كدام است و از چگونه «خبري» نشأت گرفته است.

تقسيم وظايف و تشكيل وزارتخانه هاي مختلف كه در دوره ي فتحعليشاه ابتكاراً و بعضاً به تقليد از دربار خلافت عثماني شروع شده بود در دوره ي پادشاهي 50 ساله ي ناصرالدين شاه اگر چه با آفت هايي همراه بود به انسجام مورد دلخواه مي رسيد. تا اين كه بيداري و كشف مشكل اصلي اين مرز و بوم توسط علماي نوگرا، روشنفكران و تحصيل كردگان فرنگ، نتيجه داد و «مظفرالدين شاه» كه بزرگ شده ي شهر مدرن و پر ارتباط تبريز بود با قبول درخواست مشروطه خواهان نقطه ي عطفي د رتاريخ ايران خلق كرد. اما گويي بطن و متن جامعه ي ما هنوز آن آمادگي لازم را براي مشروط و محدود كردن فرمانرواي كل و هضم و حل مسائل مدرن، (مثل مجلس و روزنامه و حزب و مدرسه و نقد و...) را كسب نكرده بود. بعد از مظفرالدين شاه متأسفانه اجراي قانون اساسي مشروطه به محمد علي شاه رسيد.

محمدعلي شاه كه يك انسان مستحيل و يا به عبارتي ديگر يك «ترك قاجاري آسيميله شده» بود نه سازمان جنگي مستقل وابسته به جوانان و کمانداران ايل قاجار را مثل آغامحمدخان داشت و نه مديريت و زمان شناسي ناصرالدين شاه را؛ در نتيجه القائات روس ها كه مشروطه را توطئه انگليسي ها مي دانستند و همچنين مقاومت فئودال ها و خوانين كه من بعد مجبور بودند قدرت و ثروت خود را با مردم تقسيم كنند و هر آن در زير نگاه تيزبين مطبوعات باشند، بساط مشروطه را با پشتيباني استعمار خارجي و ارتجاع داخلي بر انداخت تا از ميان آتش و خون انقلاب، فئودال هاي نشاندار جنوب و شمال به صدارت برسند و پیرم خان ها و امنيه هاي نازيست خارجي، ستارخان ها را که سرداران صادق و وفادار ملت بودند در مسلخ پارك اتابك تهران قرباني مطامع فردي- سياسي خويش نمايند. و بدين گونه بود كه قاجار «خويش آمده» رفت و بنيان سلسله ي جديدي گذاشته شد؛ سلسله اي كه مهر «اولين حكومت دست نشانده ي استعمارگران» را بر پيشاني داشت.

اين مقدمه طولاني را آوردم تا بگويم تك ستاره هايي كه در آسمان سرزمين من تابيده اند عاقبت چه مظلومانه، البته خورشيدوار به تنهايي در افق خونين به دريايي ابديت پيوسته اند اگر نبود كلام شاعران چگونه عظمت بزرگاني مثل ستارخان را درك یا تصور مي كردم. معجزه ي كلام خصوصا اگر به زبان دل و از دل بر آيد اين گونه است. بخوانيم و «صابر» بزرگ را به ياد آورديم كه تأثير نيروي كلام او كمتر از ابهت لشگر تبريز نبوده است:

«حال-ي مجذوبيم گؤروب قارئ؛ دئمه ديوانه دير
نعره- يي شوريده مي ظنن ائتمه بير افسانه دير
شاعيره م طبعیم دنیز، شئعرِ-ي تریم دوردانه دیر
بئهجتیم، عئشقیم، سوروروم، وجدیم احرارانه دير
اينجيذابیم جرأت-ي مردانه- يی مردانه دَیر
آفرینیم هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر

* * *

تا کي ميللت مجمعین طئهرانده ویران ائتدیلر
تورکلر ستتارخانیله عهد-و پئیمان ائتدیلر
ظولم-و ايستيبداده قارشی نئفرت ائعلان ائتدیلر
ميللته ميللیيته جان نقدی قوربان ائتدیلر
آیه- يی «ذبح عظیم» ايطلاقی اول قوربانه دیر
آفرینیم هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر

* * *

حق مددکار اولدو آذربایجان اتراکینه
آل-ي قاچارین «پروتئست» ائتدیلر ضححاکینه
اول شهیدانین سلام اولسون روانِ-ي پاکینه
کیم تؤکولموش قانلاری تبریز-و طئهران خاکینه
اونلارین جننت ديیلدیر منزیلی آیا نه دیر
آفرینیم هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر

* * *

ایشته ستتارخان باخیز بیر نوعی ايقدامات ائدیب
بیر وزیر-و شاهی یوخ! دونیانی یئکسر مات ائدیب
عيرض-ي ایسلامی، وطن ناموسینی یوز قات ائدیب
حورمت-ی حیثیّت ميلّتین ايثبات ائدیب
ایمدی دونیانین توججوه نوقطه سی ایرانه دیر
آفرینیم هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر

* * *

ایشته آذربایجان ایرانی ائحیا ائیله دی
تورکلوک؟ ایرانلیلیق تکلیفین ایفا ائیله دی
بیر رشادت، بیر هونر گؤسته ردی دعوا ائیله دی
دؤولتین بیر عئینینی دونیاده روسوا ائیله دی
قاچماییب پروانه تک اوددان دئمه پروانه دیر
آفرینیم هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر

* * *

آفرین تبریزییان ائتدیز عجب عهد-و وفا
دوست-و دشمن ال چالیب ائیله ر سیزه صد مرحبا
چوخ یاشا دؤولتلی ستتارخان! افندیم! چوخ یاشا
جننت-ي اعلاده پئیغمبر سیزه ائیلهnر دوعا
چون بو خيدمتلر بوتون ايسلامه دیر، اينسانه دیر،
آفرینیم هیممتِ-ي والا-يیِ ستتارخانه دیر

توضیحات:

كمانداري تركان خصوصا سلجوقيان و قزلباشان معروف بوده است. به طوري كه ارمنيان و بيزانسيان از وحشت كمانداران ترك صحنه هاي جنگ را وا مي گذاشتند . پروفسور فاروق سومر مي نويسد: «ارمني ها در مقابل اوغوزهايي كه سوار بر اسب چهار نعل تاخته و با كمان هاي بزرگ خود به خوبي تيراندازي مي كردند نتوانستند مقاومت كنند. همچنين وي در توصيف ورود طغرل سلجوقي به نيشابور به نقل از تاريخ بيهقي مي نويسد: «طغرل بيگ به همراه 3000 سوار زره پوش وارد شهر شد. به بازويش كماني آويخته و به كمرش سه عدد تير به نشانه ي حكمراني ترك ها ديده مي شد.

نورالدين محمد يكي از حاكمان سوريه طي نامه اي به خليفه ي فاطمي مصر مي نويسد: «اسلام در برابر هجوم صلیبیون تنها در سايه ي ترك ها حفظ شده است» (اوغوزها- پرفسور فاروق سومر- ترجمه ي آنادردي عنصري- انتشارات حاج طلايي- گنبد كابوس- چاپ اول 1380 ص139 ص141 ص 162 )

همچنين «زماني كه خليفه ي فاطمي مصر خواسته بود كه مملوك هاي تركي را از خود دورنمايد وي در جواب گفته بود كه تنها تيرهاي ترك ها از پس نيزه هاي فرانگ ها برآمده و فرانگ ها تنها از ترك ها مي ترسند» همان ص 170همچنین جا حظ اديب و نويسنده ي عرب در رساله اي در مناقب تركان مي نويسد: «تركان بر خلاف خوارج و اعراب، از پشت اسبان تيراندازي مي كنند و قبل از آن كه خارجي يك تير بیندازد آنان ده تير مي آندازند، (رسائل- جاحظ- شرح و حواشي عبدا... مهنّا، بيروت، دارالحديثه 1988 م- به نقل از سازماندهي نظامي و سازمان رزم و تحولات آن در تاريخ اسلام ، اصغر قائدان، دانشگاه امام حسين 1382-ص 160.



ماشين جنگي كنفدراسيون ايلي قزلباش كه يادگاري از دوران عظمت صفويان بود به سرداري قاجاريان در نيمه ي شمال فلات ايران به ميدان آمد

از اتحاد البسه تا اتحاد السنه " نگاهی به یک سان سازی لباس و زبان در دوره ی رضاخان "

علي محمدبياني

تشكيل حكومت مقتدر قاجار به عنوان آخرين ايل باقي مانده از كنفدراسيون ايلي قزلباش، يك تشكيل طبيعي و بومي و بر اساس مناسبات سياسي و نظامي مشرق زمين خصوصا فلات ايران بود. سیستم ملوك الطوايفی كه بعد از اقتدار منقسم شده ي ايلخانيان و تيموريان بر اين سرزمين حاكم شده بود، اگر چه در جاي خود واجد حكومت هاي بومي و مردمي جلايريان، چوپانيان، آق قويونلوها و قارا قويونلوها بود اما بعضا رگه هايي از اتحادهاي سياسي غيرجوانمردانه هم با خود داشت. مثلا اوزون حسن آغ قويونلو براي تضعيف خلافت عثماني كه پاي در گلوي اروپا گذاشته بود با فرنگيان وارد معامله شد، سنت سيئه اي كه توسط بعضي ديگر از شاهان صفوي نيز پيگيري شد. همچنين اغتشاشات دوره ي افشاريان و بي برنامگي ها و برادر كشي هاي لرهاي جنوب ايران كه منجر به تشكيل كوتاه مدت حكومت زنديه در جنوب شد. زماني به آرامش و يكپارچگي رسيد كه ماشين جنگي كنفدراسيون ايلي قزلباش كه يادگاري از دوران عظمت صفويان بود به سرداري قاجاريان در نيمه ي شمال فلات ايران به ميدان آمد.

آغامحمدخان به علت چندين سال سكونت در دربار افشاريان سپس زنديه، فنون نظامي هر دو سلسله را فراگرفته بود. او با آميختن آن با فنون نظامي قزلباش كه شيوه هاي جنگي تركان سلجوقي و اوغوزها و اتابكان قرن 5 و 6 و در يك كلام اجداد تركان ايران را در بطن خود داشت، توانست در مدت كوتاهي پلشتي ها و پراكندگي هاي نظامي دوره ي زند را كه معمولا به نيمه ي شمال فلات ايران كم توجه بودند به وحدت و يگانگي تبديل كند. وليعهدهاي قاجار به علت سكونت در تبريز به همراه منويات مذهبي – ملي [شيعه- ترك] خود با مفاهيم مدرن رسيده به تبريز نيز آشنايي پيدا مي كردند. شايد به همين علت بود كه ناصرالدين شاه براي ورود ابزار و نرم افزارهاي مدرن اروپايي، شرط عدم تخطئه و تقبيح سنت و مذهب را گذاشته بود(1).

همچنين همين آشنايي ها باعث شده بود كه وقتي سيد محمد طباطبايي از رهبران روحاني و برجسته ي مشروطيت در نامه اي آسيب شناسانه از مشكلات جامعه ي سنتي و رو به فساد ايران به مظفرالدين شاه كه بزرگ شده ي تبريز بود، نوشت، با جواب مثبت و ترقيخواهانه ي شاه قاجاري در مورد تشكيل عدالتخانه مواجه شود. سيد طباطبايي نوشته بود: «فرياد دل وطن پرستان، چون حضورا فرموديد«هر وقت عرض داريد بلاواسطه به خود من اظهارداريد»؛ به اين جهت به اين عرايض مصدّع خاطر مبارك مي شوم. اين ايام، طريق را بر دعاگويان سد كرده اند؛ عرايض دعا گويان را نمي گذارند به حضور مبارك مشرف شود.اعلي حضرتا! مملكت خواب، رعيت پريشان و گداست(2)».

اصلاحاتي كه با همت روحانيون، روشنفكران و پادشاهي قاجار شروع شده بود، متأسفانه با دخالت افراطي بريتانيا و حمايت هاي مشكوك از راديكال هاي ليبرال و فراماسونرها كه عموما وابسته به جنوب ايران بودند باعث تشكيك و تحريك سنتي ها و اقتدارگرايان و ابسته به روس شد. با برچيده شدن بساط مشروطيت كه مي رفت به سود مردم و ضرر روس و انگليس خاتمه يابد، جناح انگليسی موجود در تمام شؤونات اين ملك چهره بر افروخت و با قلع و قمع آزاديخواهان در گيلان، تبريز و خراسان (ميرزا كوچك خان، شيخ محمد خياباني، محمدتقی پسيان) براي اولين بار در تاريخ اين سرزمين به قول دكتر سروش پادشاه دست نشانده و دست آموز به روي صحنه آمد. (در اين جاي قصه است كه ظهور قاجاريان از بطن مناسبات بومي داراي ارزش تلقي مي شود).

از آن جا كه يكي از خاصيت هاي نظام سرمايه داري و كمونيستي يك رنگ سازي و يك كاسه گرداني تفاوت هاي ملي، قومي ، مذهبي و زباني و اقليمي است، در مقابل پروژه ي «اتحاد البسه و اتحاد السنه»ي رضاخاني هيچ بازخورد منفي از خودنشان ندادند، بلكه با تشويق و ترغيب دستگاه پهلوي و روشنفكران گرد آمده بر ميراث قزلباشان، آن ها را براي از بين بردن جلوه ي تفاوت هاي فردي (لباس) و جمعي(زبان) بر اساس الگوي مصرف گرايانه ي مدرنيزم(اتحاد البسه) و آرخائيزم(اتحاد السنه بگو هضم ديگر زبان ها در زبان پارسي) ياري دادند.

رضاخان در سال 1304 براي اجرايي شدن قراردادهاي ايران با كمپاني هاي بريتانيايي، قانون «استعمال البسه ي وطنی» را تصويب و به اجرا گذاشت. سپس در دي ماه سال 1307 ابتدا براي مردان «قانون اتحاد شكل البسه» را به سراسر كشور اعلام كرد. در اين قانون همه ي مردان خصوصا شهري ها، علي الخصوص دولتي ها حتما بايد ضمن استفاده از كلاهي موسوم به «پهلوي» از پوشيدن لباس هاي محلي و سنتي نيز خودداري مي كردند. روند اصلاح لباس مردم به همين جا ختم نشد تا اين كه در سال 1314 كوشش هاي فراواني صورت گرفت تا نسبت به يك دست واصلاح كردن لباس «نسوان» نيز اقداماتي انجام بگيرد. وقتي در مجلس شوراي ملي، لايحه ي اصلاح لباس مردم به بحث گذاشته مي شد، يكي از نمايندگان برجسته و عضو جناح مخالف رضاخان گفته بود: «درهيچ كجاي دنيا ديده نشده است كه در پارلمان بنشینند و براي چارقد و تنبان مردم، قانون بنويسند»(نقل به مضمون). اما با همه ي اين مخالفت ها در 17 دي ماه همان سال قانوني به نام «امريه ي كشف حجاب» بعد از تصويب در سراسر كشور لازم الاجرا شد. امريه ي كشف حجاب رضاخاني در واقع در پي يك رنگ كردن مردم، ايجاد بازار مصرف داخلي و در ظاهر براي متمدن كردن مردم و همكلاسه شدن با اروپاييان صورت مي گرفت.(نتايج خنده دار و گريه دار اين اجبار و امريه در كتب تاريخي به اشكال مختلف آمده است كه در اين مقاله نمي گنجد).(3)

اتحاد بازي و يك سان سازي هاي رضاخان فقط به امر «لباس و چارقد و تنبان» مردم محدود نشد. اطرافيان رضاخان كه يا تحصيل كرده ي آلمان و يا از آريا بازي هاي آنان متأثر بودند، پروژه ي ديگري را براي رضاخان آماده كردند و آن «اتحاد السنه» يعني وحدت زباني و از بين بردن تفاوت هاي زباني بود. نظريه پردازانی چون كسروي، فروغي ، محمود افشار و كاظم زاده ايرانشهر و... عملا و جدا و توصيه مي كردند كه براي حفظ وحدت ارضي بايد سريعا مردم را از زبان هاي مادري خود دور كرد تا در سايه ي زبان فارسي، دولت ملت مدرن ايران شكل بگيرد. مثلا محمود افشار مي نويسد: «انجمن هاي مشترك از اهالي شهرستان هاي مختلف تشكيل گردد تا زبان هاي غير فارسی (تركي، عربي، كردي و تركمن) متروك گردد(4).

بر پايه ي همين نظريات بود كه فرهنگستان زبان فارسي در تهران از بودجه ي عمومي اقوام ايراني تأسيس شد و صرفا در خدمت يكي از زبان هاي قومي ايران قرار گرفت. كار اصلي اين فرهنگستان علاوه بر ساخت و پرداخت كلمات جديد به جاي اصطلاحات عربي و تركي و فرنگي، تعويض و تغيير نام هاي تركي و عربي شهرها، كوه ها، رودها و... به فارسي بود. محمود افشار در اين مورد سفارش مي كند که «بايد هزارها كتاب و رساله ي دلنشسين و كم بها به زبان فارسي در تمام مملكت به خصوص آذربايجان و خوزستان منتشر كرد. اسامي جغرافيايي غيرفارسي را بايد تبديل [عوض] كرد»(4).

محمد امين اديب طوسي كه معلم زبان فارسي بود و براي ترويج آن سال ها در تبريز زندگي كرد به تركان ايران و در واقع به رضاخان و دستگاه فرهنگي او توصيه مي كند: «بر هر فرد آذربايجاني فرض است ك به تحصيل زبان شيرين فارسي يعني زبان ملي خود كوشيده و به مرور لهجه ي خود را اصلاح كند و در نتيجه پس از يكي دو قرن به كلي «زبان تركي» از ميان رفته[!] و زبان فارسي جاي آن را مي گيرد(5)».

الغرض در پي پروژه ي ملت سازي چنين توصيه هاي اديبانه [!] و در واقع نژادپرستانه اي چنان محكم و منسجم بيان شده بود كه هيچ باد و باراني توان گزند رساني را به آن نداشته است. در دوره ي يك سان سازي لباس و زبان در كنار وصاياي بزرگان قوم[!] كه با ظاهري ملي گرايانه و بعضا سياستمدارانه و مصلحت آميز ادا مي شد، ادبيات ديگري نيز جاري بود، ادبياتي كه ريشه در لمپنيزم آلوده به نژادگرايي داشت. مثلا «مستوفي» استاندار وقت آذربايجان سرمست از اتحاد السنه و البسه (زبان و لباس) سرشماري سراسري در تبريز را «خرشماري» مي ناميد و مي گفت: «آذربايجاني ها تركند! يونجه خورده مشروطه گرفته اند، حالا نيز كاه مي خورند ايران را آباد مي سازند(6)»

محسنی رئيس فرهنگ رضاخاني در تبريز مي گفت: «هر كسي كه تركي حرف مي زند افسار الاغ بر او بزنيد و او را به آخور ببنديد(6)»

و در پايان بخوانيد توصيه ي اراني تحصيلكرده ي فيزيك در آلمان هيتلري را كه مشحون از تعاليم انساني و خيرخواهانه و در عين حال يك سان سازانه است؟!!

بايد افراد خيرانديش ايراني فداكاري نموده براي از ميان برداشتن«زبان تركي» و رايج كردن زبان فارسي بكوشند و خود جوانان آذربايجاني بايد جانفشاني [!] كرده متعهد شوند تا مي توانند به زبان تركي تكلم نكنند(7)[؟!]



پاورقی---------------------------------------------------------------------------------------

1. براي اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به «بنيان حكومت قاجار» فرزام اجلالي- نشر ني- تهران 1373.
2. تاريخ مشروطيت ايران، احمد كسروي ص 85.
3 .نگاه كنيد به « ازنیماتا روزگارما» نوشته ی« یحیی آرین |پور» و كيهان فرهنگي خرداد 85
4. درمورد عقايد محمود افشار رجوع كنيد به مجموعه ي انتشارات موقوفات افشار.
5.مجله ي ماهتاب، سال 1317، تبريز شماره ي 4-10. 6
.تاريخ زبان تركي در آذربايجان، پرويز زارع شاهمرسي، اختر و هاشمي سودمند، چاپ اول 1385 تبريز ص 82 و ص 83 .
7.همان ص 81.

* در خصوص تحميل كلاه پهلوي، بازتاب هاي جالبي در پايتخت خصوصا در شهرهاي حاشيه ي مملكت به وقوع پيوست، براي نمونه در زنجان، ميرزا حسن خطيبي مشهور به غريق زنجانی» (1286-1356هـ . ق) از شاعران مشهور زنجان در شعري طنزآميز به زبان تركي «اتحاد قيافه و البسه»ي رضاخاني را اين گونه به تمسخر مي گيرد:

«پهلوي بؤركو» منه جان ياراشير، آي ياراشير
اولموشام تازه بير اوغلان ياراشير، آي ياراشير
گؤيه ره ن توكلره عورت كيمي ايپليك سالارام
آغاران ساققالي ماشينيله ديبدن چالارام
ائوده يوخ، من گئجه لر ائرمني گيلده قالارام
اولموشام لوطي-يي زنگان ياراشير آي ياراشير
يئرييه نده، عربي آت كيمي گردن توتارام
دانيشاندا سؤزومه تازه عيبارت قاتارام
گئجه گوندوز كاسيبام، هم آلارام هم ساتارام
اولموشام تازه موسلمان ياراشير، آي ياراشير

(پيام زنجان- سخنوران استان زنجان- استاد كريم زعفري- 5/8/1376 ش 139)

* جلال آل احمد در مورد یک سان سازی زبان در ایران دوره ی پهلوی معتقد است: «در چنین محیطی از کشش ودفع و دعوی و پیشقدمی است که از اوان قرن 14 هجری به بعد حکومت تهران برای یک دست کردن زبان مردم در سراسر مملکت نه تنها کوشا بود بلکه همان سختگیری هایی را می کرد که صفویه در یک دست کردن مذهب مردم کردند. (در خدمت و خیانت روشنفکران- جلال آل احمد، انتشارات رواق، چاپ سوم، تهران، ص 309).

Saturday, June 03, 2006




آقا محمد خان:

طوايف ترك و مغول كه در ايرانند بايد با يكديگر متحد شوند و نگذارند كه ايرانيان خود به سلطبت برسندּ


نبايد دو ايل ترك با يكديگر بجنگند و مجالي به دشمنان بدهند كه بر ايشان چيره شوندּ




در اين هنگام علي خان افشار كه سركرده طوايف افشار در آزربايجان بود٬ پريشاني اوضاع را غنيمت شمرد و به داعيه سلطنت برخاست و گروهي هم برو گرد آمدندּ آقا محمدخان نامه اي به او نوشت و با كمال فروتني از وي دعوت كرد كه با يكديگر ملاقات كنند و در آن نوشته شده بود كه:
طوايف ترك و مغول كه در ايرانند بايد با يكديگر متحد شوند و نگذارند كه ايرانيان خود به سلطبت برسندּ

علي خان همواره از حيله و بي اعتباري مواعيد آقا محمدخان هراسان بود و به همين جهت دعوتش را نپذيرفتּ آقا محمد خان با سپاه خود به جنگ او رهسپار شد و چنان وانمود مي كرد كه به جنگ ميرود٬ اما چون به او نزديك شد يكي از برادرانش را كه همراهش بود نزد علي خان فرستاد و او در حضور سران ايل افشار از جانب آقا محمد خان پيغام داد كه:

نبايد دو ايل ترك با يكديگر بجنگند و مجالي به دشمنان بدهند كه بر ايشان چيره شوندּ



بسياري از تركان و مخصوصا تركاني كه در ايران بوده اند و تركان تركيه امروز٬ افتخار را در آن دانسته اند كه خود را از نژاد مغول و از بازماندگان چنگيز بشمارندּ

نژاد و تبار قاجارها از ديد خودشان٬ به روايت سعيد نفيسي

تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره معاصرּ دو جلدּ تاليف سعيد نفيسيּ انتشارات بنياد

مغولان در پايان قرن ششم هجري و قرن سيزدهم ميلادي يعني نزديك نهصد سال پس از تركان در تاريخ پديد آمده اند و چون خويشاندي نزديك با تركان داشته اند از آن زمان بيشتر ترك و مغول را از يك نژاد دانسته اندּ

در ميان مغولان پادشاه جهانگير بختياري پيدا شده كه با سرعتي بسيار شگفت و بمراتب بيش از اسكندر و هر جهانگير ديگر جهان متمدن را زير پي سپرده است و از آنوقتي كه چنگيز مغول بدين گونه تاريخ را شگفت زده خويش كرده است بسياري از تركان و مخصوصا تركاني كه در ايران بوده اند و تركان تركيه امروز٬ افتخار را در آن دانسته اند كه خود را از نژاد مغول و از بازماندگان چنگيز بشمارندּ

در ايران هم چه به دلخواه خود قاجارها و چه به سنتي كه پيش از آن در ميان تاريخ نويسان رايج بوده است قاجارها را از بازماندگان مغول دانسته اند و همه مورخاني كه در دوره قاجاريه از نژاد و نسب آنها بحث كرده اند به همين جا رسيده اندּ

قاجارها نيز براي اينكه به جهانگيريها و كشورگشائيهاي چنگيز فخر كنند و خود را در آن شريك و سهيم بدانند به خطا مغول دانسته و نسبت خود را نخست به تيموريان و از آن راه به ايلخانان مغول رسانده و حتي قراقويونلوها و آق قويونلوها را هم كه با ايشان نزديك بوده اند با خود در اين نسبت نادرست شريك كرده اندּ

قاجارها ּּּּدر همه اسناد نسبت خود را به طايفه سالور رسانده اند و سالور قطعا از همان تركان ماوراء قفقاز بوده و در ميان طوايف ماورا قفقاز همه جا نام آنها را با خزرها و قبچاقها و بلغارها و بجناكها و ديگران با هم برده اندּ

قاجارها از نخست خود را خويشاوند نزديك آق قويونلو دانسته اند و حتي به پادشاهي اين سلسله فخر كرده اند و نام ديگر اين طايفه بايندر است و بايندر نيز از طوايف تركان ماوراء قفقاز بوده و نامشان را با طوايف ديگر آن سرزمين توام كرده اند

قاجارها ּּּ يگانگي و همنژادي خود را با قراقويونلوها و آق قويونلوها هميشه تكرار كرده و حتي آنرا مايه افتخار دانسته و سلطنت خود را دنباله طبيعي و ارثي سلطنت آنها شمرده اند

Sunday, May 28, 2006



نطفه فروپاشي قاجاريان به دست مجاهدان تبريزي در جريان انقلاب مشروطه بسته شدּ تركان خود دودمان همنژادشان "قاجار" را برانداختندּ

بخشي از مقاله

بيگانه اي در وطن- جستاري در باره غيبت محمد فضولي از ادبيات معاصر آزربايجان

دوكتور ايواز طه

مجله وارليق ١٣٨-١٣٩ ٬ ٢٧ نجي ايل٬ گوز و قيش ١٣٨٤ּ

ּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּ
پيداست كه تركان خود دودمان همنژادشان "قاجار" را برانداختندּ صرف نظر از هذيانهاي آريايي كه در دوره پهلوي به پشتوانه قدرت مركزي در كسوت فرهنگ عمومي پديدار شد٬ قاجارستيزي سياستي بود كه در قرن بيستم همه گير شدּ در اجراي اين سياست جديد٬ همه مظاهر غيرآرياي٬ به ويژه نمادهاي توراني٬ اهريمني انگاشته شدندּ طرفه آنكه نژاد فارس كه از زمان غزنويان تا قاجاريه – به جز دوره كوتاه زنديان- به حاشيه تاريخ رانده شده بود٬ توان آنرا نداشت كه براي آرياگرايي خويش چنين مشروعيتي فراهم آوردּ بلكه اين مشروعيت با انقراض سلسله تركان به دست خود تركان محقق گرديدּ

پيداست كه نطفه فروپاشي قاجاريان به دست مجاهدان تبريزي در جريان انقلاب مشروطه بسته شدּ رويدادي كه در نهايت هم قاجاريان را در كام خود كشيد و هم مخالفان آنها ينعي مشروطه خواهان راּ ستارخان كه از تبريز براي در هم كوبيدن استبداد صغير به تهران يورش برده بود٬ قرباني منافع روس و انگليس شد و احمد شاه٬ پادشاه تضعيف شده قاجار٬ جاي خود را به رضا پالاني دادּ رضا كه فاميل پهلوي را از محمود پهلوي تبريزي به عاريت گرفته بود٬ (ملك الشعراي بهار٬ احزاب سياسي٬ ٦٩) به پادشاهي ممالك محروس رسيدּ و پس از آن بود كه به هدف يكسان سازي فرهنگي بر همه نشانه هاي توراني و بر همه اقوام غيرهمنژادش تاخت و همه زبانهاي رايج در ممالك محروسه را كه تازه نام ايران گرفته بود٬ به سود فارسي تارومار كردּ

زبان تركي به عنوان زبان پرشمارترين قوم ممالك محروسه از دايره اين يكسان سازي كه با جشن كتابسوزان آذر ١٣٢٥ (دسامبر ١٩٤٦) به اوج رسيد بيرون نماندּ در نتيجه محمد فضولي و ديگر شاعران كلاسيك آزربايجاني در گستره وسيعي از قزوين تا مغان و از اورميه تا همدان به "غريبي در وطن" مبدل شدندּ در وطن معنوي فضولي دهها ميدان و خيابان را به افتخار سعدي و حافظ نام گذاشتند و پيكره ها برافراشتندּ اما او حتي نامي از كتابخانه هاي دورافتاده و محقري را به ارث نبردּ گرچه ديوان فضولي هيچگاه زندگي خصوصي آدميان در تبريز و اورميه و اردبيل و زنجان و همدان را ترك نكرد٬ اما راهبرد (استراتژي) فارسي كردن اجباري٬ روزنه هاي ورود او را به كتابهاي درسي٬ كانونهاي رسمي و پژوهشي٬ مطبوعات و رسانه هاي ديداري و شنيداري بستּ
ּּּּּּּּּּּּּּּּּ



صداي مظفرالدين‌شاه

خطاب مظفرالدین شاه به «اميراتابک» نخست وزير، و وزير امور خارجه است. صداي اين دو وزير را هم بعد از فرمايشات مظفرالدين‌شاه خواهيد شنيد.

آن را از اينجا بشنويد!

Monday, May 22, 2006


Qacarların devrilməsi Səttarxan'ın siyasətsiz və yersiz inadkarlığının nəticəsi idi.

قاجارلارين دئوريلمه سي ستتارخان´ين سيياستسيز و يئرسيز عينادكارليغينين نتيجه سي ايدي


Səməd Niknam

Burası Azərbaycan'dır, Nə İran'ın başı, nə də ayağıdır

İran İslam Cumhurisinin rəsmi orqani ”İran” qəzeti 1385-ci il ordibeheşt ayinin 22-si 3469-cü sayında Turk millətinə qarşı təhqirlərə yol vermişdir. Qəzetin təhqiredici ifadələri fars millətçilərinin Riza şah dövründən başlanmış antitürk təbliğatının davamıdır. Pəhləvilər və İslam Cümhurisi dövründə fasların yürütdüyü şoven siyasəti axır ki, onları adını çəkdikləri zibilliyə aparacaqdır. Mən fars “yazarlarının” işlətdiyi ifadələri təkrar etmək istəməzdim. Lakin bunu deməliyəm ki, hər kəs özünə layıq obyektdə axtarış aparar. İslam dövlətinin rəsmi qəzetinin yazarları sözsüz ki, islam dövlətinin və fars millətinin rəsmi təmsilçiləridirlər. Fars dilində yazan “islam dövlətinin” təmsilçiləri özlərinə layiq obyekt seçmişlər.

Bu olay azərbaycanlıların kütləvi etirazına nədən oldu. Adı çəkilən qəzet növbəti sayında Azərbaycanı İranın başı adlandırıb. Fars bəradərlərimiz düz deyir. Biz özümüzə yox başqasına baş olmuşuq. Bəsdir bu qədər baş ayaq olduq.

Məmmədəli şah hələ Təbrizdə vəliəhd olarkən Səttarxanın böyük qardaşı Məşədi İsmayılxan ölüm cəzasına məhkum olmuşdu. Səttarxanın atası öləndə vəsiyyət etmişdi ki, ” Səttar gərək İsmayılın qanını qacarlardan alsın”. Səttarxanin Məmmədəli şahin devrilməsində göstərdiyi təkid bu qan düşmənliyindən irəli gəlirdi.

Məşrutə hərəkatı dövrü Azərbaycan Fədailərinə başçılıq etmiş Səttarxan siyasətçi deyildi, lakin böyük sərkərdə idi. Səttarxan Məşrutə nədir bilmirdi Bütünluklə, o siyasi plan və proqramdan uzaq adam idi.

O eyni zamanda nəyin bahasına olursa olsun Məmmədəli şahı taxtdan salmaqi hədəfə almışdı.

O vaxt Səttarxanın yersiz inadkarlığını görən Azərbaycanın siyasət adamları, o sıradan Əbdülrəhim Təbrizi Talıbov dəfələrlə xəbərdarlıq etmişdi ki, ”çox tünd getməyin, iş belə getsə ip də gedər it də”.

Bu və bu kimi məsləhətli sözləri heç kim Səttarxana başa sala bilmədi. Səttarxan ” kor atı minib köndələn çapdı. Tehranı fəth etmədi, üstəlik Təbriz də əldən çıxdı. Azərbaycanın hökmü, sözü, siyasəti deyil sadəcə quru adı qaldı.

Sözsüz ki, böyük sərkərdə Səttarxan Məşrutə ugrunda döyüşmüşdür. Lakin etiraf etməliyik ki, o dövr ciddi səhvə yol verilib. Qacarların devrilməsi Səttarxanın siyasətsiz və yersiz inadkarlığının nəticəsi idi.
Məşrutəni Azərbaycana və İrana Səttarxan və başqa hərəkatçılar gətirmədi. Məşrutə Müzəffərəddin şahın mülukanə hədiyyəsi idi. Müzəffərəddin şah Avropa səfərləri zamanı belə nəticəyə gəlmişdi ki, ölkə modernləşməlidi. Uzun uzadı mübahisələrdən sonra inkişafın yolunu ana yasanın yazılmasında görmüşlər. Müzəffərəddin şah ana yasanı imzaladıqdan sonra ölkənin aydın fikirli adamlarına, o sıradan Eynəddovləyə deyirdi ki, sizin borcunuz mənim mütləq hakimiyyətimlə mübarizə etməkdi. Onun məqsədi yenicə ana yasa əldə etmiş mütləq monarxiya üsul idarəsinə qarşı demokratik alternativ yaratmaq idi. Lakin yazıqlar olsun ki, bu arzu mollaların və özünü məşrutəçi adlandıran doçuların qəzəbinə tuş gəldi.

Haşiyə !

1988-ci il Azərbaycan Sovet Sosialist Respublikasında noyabr, dekabr ayları idi. İndi Azərbaycan Respublikasının tarixində “ Dirçəliş günü “ kimi qeyd olunan 17 noyabrda başlanmış mitinqlər dalğası güclənirdi. Mən həmin illər Tibb Universitəsinin tələbəsi idim. İnstitutdan bir başa mitinqin keçirildiyi Azadlıq meydanına gedirdik. Bir gün bizim latın dili müəllimi qocaman ustad, Çar hökumətini görmüş, Müsavat dövrünü yaşamış, 37-ci illəri çox çətinliklə başdan sovmuş Məmmədəli Məmmədəliyev məni kabinetinə çağırdı və dedi :” Eşitmişəm günün meydanda keçir, getmə ora. O meydan, o mitinq, o rəhbərlər Azərbaycanı uçuruma aparacaq. Onlardan millətə rəhbər olmaz. O nədir? Orta məktəbi bitirməmiş birisindən millətə rəhbər olmaz. Hərə ağzına gələni deyir. Elə rəhbərlik olmaz. Millətin ağıllı və siyasətçi rəhbəri olmalıdır. Bax Baltikyanı ölkələrə. Millət elə olar”. Məmmədəli müəllim sözünə davam edərək dedi :” Mən dünən meydanda idim. Hər şeyə fikir verdim. İş belə getsə bizi fəlakət gözləyir .”

Məmmədəli müəllim düz deyirdi. Azərbaycanın fəlakəti, yəni ardıcıl dövlət çevrilişi və torpaqlarının 20 faizdən çoxunun itirilməsi məhz o mitinqlərdə millətə sırınan Elçibəy və Nemət kimi rəhbərlərin səriştəsizliyindən başlandı.

Nemət də, Elçibəy də Azərbaycan uçun çalışırdı, amma bacarmırdılar. Onların fikrinə qarşı çıxanları da, təhqir edərək meydandan çıxarırdılar. Hətta dəlixanaya saldırmaq istəyirdilər. Bütün bunlara baxmayaraq məncə hər ikisinə qoşa heykəl qoyulmalıdır.

Millət parçalandığı üçün tarixi hadisələri təkrar yaşayır. Güney Azərbaycan bu olayı Səttarxanın rəhbərlik etdiyi Məşrutə dövründə yaşamışdır.

Həmən dövr yol verilmiş səhvlərə baxmayaraq, Səttarxana da heykəl qoyulmalıdır və ona qarşı döyüşən Səmədxana və Məmmədəli şaha da.

Səttarxanın heç bir siyasi ,iqtisadi və ictimai islahat proqramı yox idi.
Müzəffərəddin şahin tapşırığı ilə yazılmış ana yasanı heç üzündən belə oxuya bilmirdi. Bəs Səttarxan ilə Qacarların davası nədən ibarət idi ?.

Davanın mahiyyəti milli ola bilməzdi, çünki hakimiyyətdə nə fars şovinizmi nə də ziddi türk və ziddi Azərbaycan qüvvələr yox idi. Əgər dava milli dava idisə onda Səttarxanın və bütövlükdə məşrutəçilərin milli proqramından xəbəri olan varmı ?. Diqqət edin, məşrutəçilər ingilis səfirliyinə sığınırdılar və ingilislər qacarlara qarşı, məşrutəçiləri dəstəkləyirdilər. Bu gediş Qacarların devrilməsi ilə yekunlaşdı.

O vaxtdan bu günə qədər farsların azərbaycanlılara qarşı yazdığı təhqirləri, söyüş və töhmətləri toplasaq bir neçə cild kitab olar. Fars millətçiləri bütün dediklərində haqsızlığa və nanəcibliyə yol versələr də, bir sözləri düzdür. O söz Azərbaycan , Azərbaycanın yox, məhz “ İranın başıdır “ ifadəsidir. Ona görə ki, azərbaycanlılar tarixin qaranlıqdan işığa doğru dönənində, XX əsrin əvvəllərində Azərbaycan üçün deyil, bəlkə İran üçün işləmişlər.

Məmmədəli şah deyildiyi qədərdə mürtəce deyildi. Mərdi qova-qova namərd etmişlər.
“ Məşrutəçilər” Məmmədəli şahı taxtdan yendirdi yerinə Riza Palanduzu və Qəvamussəltənətləri gətirdilər. Qəvam, onun hakimiyyətə gəlməsinə imkan və şərait yaratdığına görə hamıdan öncə Səttarxana “ təşəkkür ” etmişdir. Bu haqda Səttarxan belə demişdir :” Atabəylər parkında yaralanandan sonra xəstəxanada idim. Qəvam yanıma gəldi. Xoş-beş on beş danışdı. Gedərkən əyildi qulağıma dedi :” Ağaye Səttarxan elə bilirdin ki, məndə sənin üçün Məmmədəli şaham”. Səttarxan əlavə edir ki, “ömrümdə bundan ağır söz eşitməmişdim”. (Zeynalabdin Qiyami “Qəvamussəltənənin cinayət tarixçəsi”. 21 Azər jurnalı 1-ci say).

Yəqin ki, Səttarxan bu sözdən sonra hansı siyasi səhvlər etdiyini və Qacarlarla haqsız davrandığının fərqinə varmamış olmaz. Amma artıq gec idi. Fürsət əldən getmişdi. Elə Qəvamussəltənə də bunu yəqin edərək bu sözü demişdir. Yoxsa o çay gəlməmiş çırmananlardan deyildi.

Qəvamları və Riza şahı hakimiyyətə gətirəndə İranın başı olduq. Azərbaycan Milli Dövləti dönənində “ qanqrenaya “ çevrildik. İndi İranın nə başı nədə “qanqrenası” olmaq istəmirik. Öz vətənimizin qulluqçusu olsaq yetər.
O vətənin adı Azərbaycandır.

Səməd Niknam

2006-05-20

Sunday, April 30, 2006



بيشترين مدارس دخترانه در عهد قاجار تاسيس شدند

كانون زنان ايراني: پايه فعاليت هاي فرهنگي، اجتماعي، زنان به ويژه تاسيس مدارس دخترانه بعد از عصر مشروطه گذاشته شد. دوره ي پهلوي اول به لحاظ تحول كمي مدارس زنان قابل توجه است اما در اين دوره مدارس به لحاظ كيفي هيچ تغييري نمي كنند.

زنان در عصر مشروطه با نوشتن مقاله اي عنوان مي كنند." با جهالت، عصمت و عفت باقي نمي ماند و افزايش آگاهي و دانش زنان مغاير با مسائل اسلامي نيست...." آنها به اين ترتيب به تاسيس مدارس دخترانه همت مي گمارند. در اين زمان 10مدرسه دخترانه در تهران تاسيس مي شود....

چند روز پيش جلسه سخنراني دكتر زهرا حامدي تاريخ دان با موضوع مقايسه مدارس دخترانه فارس و تهران در عصر پهلوي اول و قاجار در دفتر انجمن پژوهشگران زن تاريخ برگزار شد.

حامدي در اين جلسه ضمن مقايسه وضعيت تاسيس مدارس دخترانه در دوره قاجار و پهلوي اول و مقايسه شكل گيري آنها در شهرهاي تهران و فارس مي گويد: " تا قبل از صدورفرمان مشروطه (سال 1324) مدرسه دخترانه اي در كشور وجود نداشت و در منابع معتبر تاريخي فقط از يك مورد به نام "مدرسه رشديه" كه بنيانگذار آن توبي رشديه بود، نام برده مي شود كه اين مدرسه نيز پس از افتتاح با شورش گماشتگان دولتي و حمله آنها به مدرسه توقيف مي شود.

زنان از سال 1324(ه- ق) به بعد به دنبال تاسيس انجمن هاي خيريه و فعاليت هاي اجتماعي بحث تاسيس مدارس را دنبال و در سال 1326 اولين مدرسه زنان را تاسيس مس كنند.

اولين مدرسه دخترانه در تهران با سرمايه زنان و به شكل خصوصي تاسيس مي شود. در اين دوره مدارس ملي اند و دولت هيچگونه حمايتي از تاسيس آنها نمي كند. اين مدارس در آن سالها تا كلاس سوم ابتدايي كلاسهايي را براي زنان و دختران تشكيل مي دهند."

زهرا حامدي مي گويد: " در اين دوره روند مدرسه سازي به ويژه بعد از جنگ جهاني اول دنبال مي شود. در آن زمان با تعويض وزير معارف پس از جنگ و روي كار آمدن " بصيرالدوله بدر" كه به آموزش زنان علاقه مند بود. 10 مدرسه دخترانه با شماره 1تا10در تهران تاسيس مي شوند. در اين زمان مدارس خصوصي تحت حمايت وزارت معارف قرار مي گيرند و مجوز رسمي را از اين وزارتخانه دريافت مي كنند اما هنوز هزينه تاسيس مدارس از سوي اشخاص تامين مي شود.

حامدي با اشاره به وضعيت تاسيس مدارس در استان فارس نيز تاكيد مي كند:" وضعيت مدرسه سازي در استانهاي كشور متفاوت بود و مقايسه مدارس دخترانه تهران با شيراز نيز بدين منظور صورت گرفته است. در استان فارس اولين مدارس بعد از جنگ جهاني اولين تاسيس مي شوند. يعني اولين مدرسه شيراز با وقفه اي طولاني پس از فرمان مشروطه و در سال 38 تاسيس مي شود.

اين مدرسه" بنات" نام دارد و در سال هاي 37 و 38 پس از پايان جنگ جهاني اول و با كوشش زنان افتتاح مي شود. زنان شيرازي در آن سالها با انتشار مقالاتي در روزنامه ها خواهان تربيت مادران با سواد مي شوند. زنان در آن دوره تاكيد مي كنند:" فقط با جهالت، عصمت و عفت زنان باقي نمي ماند و افزايش آگاهي و دانش زنان مغاير با مسائل اسلامي نيست."
حامدي مي گويد:" در همين دوره زنان پيشنهاد دادند كه اگر روحانيون تاسيس مدارس دخترانه را با عفت و عصمت زنان مغاير مي دانند خود مديريت مدارس را بر عهده بگيرند.

در سال 38در شيراز مقاله اي منتشر مي شود كه ديدگاه مسئولان و برخي از مردم را نسبت به تاسيس و باسواد شدن دختران روشن مي كند در اين مقاله دختران به سه طبقه تقسيم مي شوند:" گروه اول كه 80درصد دختران را در خود جاي مي دهد با سوادي دختران را در گذراندن تحصيلات ابتدايي و در كنار آن مربي گري، تربيت كودك، خانه داري و آشپزي مي دانند.
گروه دوم دختراني از خانواده هاي متمول اند كه براي تحصيل به خارج از كشور مي روند.

دسته سوم زناني اند كه به مدرسه مي روند تا در آينده با آموزش قادر به تاسيس معاش خود باشند.

به گفته حامدي اين ديدگاه در آن دوره اصلاً پذيرفته نيست و تحصيل براي تامين معاش توسط زنان از سوي مردم، مسئولان و روحانيون پذيرفته نمي شود و تاكيد همواره بر گروه اول است.
نويسنده مقاله روزنامه شيراژ دائماً تصريح مي كند كه مسئولان شهر دست به كار شوند و مدارس دخترانه تاسيس كنند تا شاهد رشد و ترقي كشورمان باشيم.

زهرا حامدي مي گويد: " با اين همه در سال هاي 37 و 38 (ه- ق) و پايان دوره قاجار پس از تاسيس اولين مدرسه دخترانه شيراز "بنات" بسياري از پيشوايان و روحانيون ديني تا يك هفته به عنوان اعتراض به تاسيس مدارس دخترانه به منابرشان نمي روند. اما با همه اين واكنش ها زنان به تاسيس مدارس ادامه و مردان نيز در اين كار به آنها ياري مي رسانند."

بنات، تربيت بنات، فاطميه، بنات ملي، عفتيه و عصمتيه، ناموس و احتجابيه جز اولين مدارس دخترانه فارس در سال هاي پاياني دوره قاجار در فارس اند.
در اين زمان در شهرهاي استان فارس به جز شهرستان آباده مدرسه اي وجود ندارد كه آن را " ياور امان الله خان" از روساي قشون ژاندارمري به دليل استقرار ژاندارمري در آن شهر تاسيس مي كند.

"اما مدارس دوره پهلوي اول در فارس و تهران به نوعي ادامه مدارس دوره ي قاجار اند و هر چند در اين دوره راههاي عملي تري براي تعليم زنان پيشنهاد مي شود از آن جمله كه با پيشنهاد زنان به دستگاههاي دولتي مقرر مي شود زنان باسواد هفته اي سه ساعت به زنان بي سواد بدون استفاده از هيچگونه امكاناتي تعليم دهند. اما هنوز اقدام عملي از سوي دولت انجام نمي شود.
در اين دروه مدارس، تعداد دانش آْموزان و معلمان افزايش مي يابد اما به لحاظ كيفي تغييري در دروس انجام نمي شودو همان مواد درسي دوره قاجار در مدارس تدريس مي شود.

در اين زمان مدارس تا كلاس پنجم و ششم ابتدايي به آموزش زنان مي پردازند.
در شهرهاي فارس مثل لار، جهرم، كازرون، لار نيز در دوره پهلوي اول مدارسي تاسيس مي شوند."

حامدي با اشاره با مساله كشف حجاب در سال هاي 1314 مي گويد: " بعد از پديده كشف حجاب تعداد مدارس دخترانه كشور افزايش مي يابد اما به لحاظ كيفي باز هم تغييري در دروس ايجاد نمي شود مگر اينكه دروس ورزش، ژيميناستيك و موسيقي در زمان رضا شاه به دروس مدارس دخترانه افزوده مي شود.

در اين زمان شهرهاي تهران، آذربايجان، خراسان، اصفهان و فارس به ترتيب بيشترين مدارس دخترانه كشور را دارند اما با اين همه تاسيس مدارس به نوعي وامدار " دوره قاجار" و فرمان مشروطه است."
حامدي در پايان به تفاوت مدارس دختران و پسران در عصر قاجار و تفاوت تعداد آنها اشاره كرد. پسران در آن دوره 100مدرسه داشتند در حاليكه زنان فقط 10مدرسه را به خود اختصاص داده بودند. وي تبعيض بين پسران و دختران در آن دوره نيز بسيار مشهود دانست.
عكس :بهمن جلالي
(http://www.qoqnoos.com/body/photography/JALALI)



سفير آمريکا در تهران: « رضا شاه, پسر بي سواد يک روستايي بي سواد، مردي که تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد.»


"ايران نو" در دوره رضا شاه :

زماني که در سال 1941 رضا شاه ايران را ترک کرد، نود درصد جمعيت ايران بي سواد بودند. مي دانيد که خود رضا شاه هم بي سواد بود.

سفير آمريکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف کرده است: «پسر بي سواد يک روستايي بي سواد»، مردي که «تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد.» حالا اين آدم را به عنوان يک "شاه فرهنگ پرور" معرفي مي کنند!



انفجار شادی مردم پس از سقوط رضا شاه

رضاخان: من قبل ازاینکه تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم




خاطرات تلخ و شيرين تاج الملوك

«شاپورجی» که با پررویی به محمدرضا می‌گفت من قبل ازاینکه تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم!

ما از امثال این آدم‌ها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسی‌ها و آمریکائی‌ها بودند دوربرمان زیاد داشتیم.
....................

رئیس کل تشریفات دوید خانه فروغی، او در رختخواب بود و داشت با تلفنی انگلیسی حرف می زد. وقتی تلفنش تمام شد به "انتظام" گفت: کاراعلیحضرت تمام شد و باید برود. انتظام پرسید: کجا؟ فروغی گفت: تبعید!
....................

اسكرين انگليسی، روی عرضه كشتی تبعيد، خطاب به رضاشاه : اين كمترين تنبيهی است كه لندن برای اعليحضرت رضا شاه درنظر گرفته است. ما انگليسی ها خيلی وفادار هستيم. با آنكه اعليحضرت رضا شاه نسبت به انگلستان كم لطفی كرده و در ميانه راه خود را به آلمان نزديك كردند، معهذا انگلستان حاضر نشد اعليحضرت را مجازات جدی كند.
....................
پروژه فارسی سازی ( فارسیفیکاسیون) ملت های غیر فارس ایران با رضا شاه شروع شد و اکنون نیز ادامه دارد.

۱۹۳۵ به نوشته «واشنگتن تايمز»، رضاشاه در سال ‪ نام پارس را به ايران تغيير داد تا همچون نازي‌ها نشان دهد از نژاد آريايي هستند

Friday, April 28, 2006



طايفه جليل مقدار قاجار از ولايت ارم آيات شام‌اند

قبيله قاجار از گروه قبايل ذوالقدر هستند. قبيله ذوالقدر به چهار اوبه تقسيم مي‌شود: 1- آقچه قويونلوها 2- آقچه‌لوها 3- شام بياتي‌ها 4- قاجارها.

قاجارها در زمان آغ‌قويونلوها به آذربايجان آمده و در 1491 م در قره‌باغ (بردع و گنجه) بوده‌اند. با گذشت زمان طوايف ايگيرمي دورد (شام بياتي‌ها) نيز به آنها پيوستند.

قاجارها در دفاع از قزلباشان و به سلطنت رسيدن صفويه رشادت فراواني از خود نشان دادند. آيبه سلطان (ابراهيم) و پدرش دانه خليل از نخستين جنگاوران منسوب به طوايف قاجاري بودند كه به فرزندان شيخ صفي‌الدين اردبيلي عشق مي‌ورزيدند.

منبع
تكميل همايون، ناصر. پايگيري نظام قزلباش و نقش قاجارها. مجله تاريخ معاصر ايران. كتاب پنجم. زمستان 1372. براي آگاهي بيشتر ن.ك:
محقق قزويني. خاستگاه تاريخي ايل قاجار. مجله تاريخ معاصر ايران، كتاب دوم. بهار 1369
تكميل همايون. ناصر. ايل قاجار در اتحاديه قزلباش. مجله تاريخ معاصر ايران. كتاب چهارم. زمستان 1371

محمد فتح‌الله بن محمدتقي ساروي در كتاب تاريخ محمدي (احسن التواريخ) درباره ريشه ايل قاجار مي‌نويسد: «اصل اين قبيله اصليه و منشاء اين طايفه نبيله جليله، كه هر يك ماه آسماني بزرگي بلكه مهر صبح روز سترگي‌اند، از ولايت ارم آيات شام‌اند كه به تقريبات اين جواهر را گنجينه گنجه آذربايجان توقف و تمكن و توطن اتفاق افتاد.

چون تركمانان صاين خاني استرآباد، كه سرشته آب و گل شرارت و شقاق‌اند، هميشه به ولايات و محالات معموره، كه در جنب دشت و قبچاق واقع است و قربي به اوبا و يورت آن طايفه داشته، تركتازي و قتل و غارت و دست‌اندازي مي كرده و بي‌حساب فزون از حساب مي‌نمودند و ايل و حشم و قبيله محتشمي كه تواند از عهده تعديات آنها برآمده و سد طرق تطريق ايشان نمود، در آن ساحات و صفحات سراغ نبود و طايفه جليل مقدار قاجار در تهور و دلاوري و شجاعت و سپاهيگري شهرتي تمام داشته و در ايران نامدار و در آذربايجان سرآمد روزگار بودند.

بنابراين شاه عباس صفوي ماضي اين ايل جليل مذكور را از گنجه كوچانيده، بعضي را به قلعه مبارك آباد كه در كنار رود گرگان چهارفرسنگي استرآباد واقع و از مستحدثات شاه فردوس جايگاه صفويست، نشانيد و برخي را به مرو شاه جهان مسكن داد.

منبع:
ساروي، محمد فتح‌الله‌بن محمدتقي، تاريخ محمدي (احسن التواريخ). به كوشش غلامرضا طباطبايي مجد. انتشارات اميركبير. 1371. تهران. ص25

Wednesday, April 26, 2006



احمدشاه کسی بود که زير بار امضاء قرارداد ١٩١٩ نرفته بود.

او حاضر نشد برای باقی ماندن در مقام پادشاهی دست به عملی بزند و با دشمنان ملت و عوامل خارجی وارد سازش و همکاری گردد؛

او به ويژه بعد از کودتا بر اصول مشروطيت و استقلال اصرار ورزيد


از رضاخان تا رضاشاه

فرهنگ قاسمی
در باره بی‌سوادی رضاخان شواهد زيادی وجود دارد، روزنامه نسيم صبا مورخه ٢٨ حمل ۱٣٠٣ در مقاله‌ای تحت عنوان "توشيح عقايد" می‌نويسد: رضاخان بیسوادی که وزرای خود را نتوانست به مجلس معرفی کند چطور لایق ریاست جمهوری است، تامینات نمی‌گذارد آزادانه بنويسم لذا توشیح عقايد ملی حقه بازان را می‌نویسم و می‌گوئيم بگذار مرتجعين ما را تکفیر کنند.(٤)اشاره به معرفی کابينه سردار سپه در برابر مجلس است که هنگام معرفی نام یکی از وزراء را فراموش می‌کند و فرو می‌ماند.

در همين مورد ملک‌الشعراء نوشته‌ای از رضاخان را منتشر می‌کند: "آقای ح ياور- قزاق‌های که معمور قزوين هستند هم اسم آنها را ممکنست پیدا و مهر آنها را بزنيد به صورت والا يک مهر ممکن نيست (اینجا امضا کرده و بعد خط زده شده است) به عذر مهر کردن و رد کردن پول به آقای تقی‌خان قبض دريافت دارید."(٥) اين سند مربوط به زمانی است که رضاخان فرمانده فوج تيرانداز همدان می‌باشد

-----
بعد از کودتا سيدضياء برای اين که سردار سپه را در کنار خود نگهدار موقعی که برای دريافت رياست وزرايی به قصر فرح آباد نزد احمدشاه می‌رود و خود فرمان نخست وزيری می‌گيرد، لقب سردار سپه و مقام رياست ديويزيون قزاق اعليحضرت شاهنشاهی را جهت رضاخان ميرپنج نيز دريافت می‌دارد.(٢٤)

متن فرمان به قرار زير است: "نظر به اعتمادی که به حسن کفايت و خدمت گذاری جناب ميرزا سيدضياء الدين داريم معزی اله را به مقام رياست وزراء برقرار و منصوب فرموده اختيارات تامه برای انجام وظايف خدمت رياست وزرايی به معزی اليه مرحمت فرموديم. حمادی الاخر ١٣٢٩"

اين يکی از اشتباهات احمدشاه بود که در اثر تاثير و تلقين انگليس‌ها از او سرزد. اين عمل بعد از اقدامات محمدعلی شاه عليه اساس مشروطيت يکی از کارهايی بود که خاندان قاجار و مشروطيت را از مشروعيت انداخت در حکومت مشروطه ملی پادشاه خودش دارای اختيارا ت تام نيست، چگونه می‌تواند در غياب مجلس به رئيس دولتی اختيارات تام بدهد، احمدشاه با دست زدن به چنين اقدامی در حقيقت عليه مشروطيت و مشروعيت خود اقدام کرد و اعتبار حکومت مشروطه سلطنتی و قانون اساسی را از بين برد. اگرچه او بعدها به اين اشتباه خود پی می‌برد ولی متاسفانه اين اشتباه جبران پذير نبود
-----
تحت اين شرائط بود که احمد شاه به فرنگ رهسپار شد و قدرت خود را کلا" از کف داده و حالا ديگر وسائل آماده بود نقشه انقراض قاجاريه چيده می‌شود و رضاخان نامزد رياست جمهوری وسپس شاهنشاه می‌گردد.

احمدشاه بعدها به اشتباه خود درباره صدور فرمان نخست وزيری در غياب مجلس برای سيدضياء که خلاف اصل مشروطيت است پی برد به همين سبب بارها خود را سرزنش کرد. احمدشاه کسی بود که زير بار امضاء قرارداد ١٩١٩ نرفته بود. او حاضر نشد برای باقی ماندن در مقام پادشاهی دست به عملی بزند و با دشمنان ملت و عوامل خارجی وارد سازش و همکاری گردد؛ او به ويژه بعد از کودتا بر اصول مشروطيت و استقلال اصرار ورزيد و با وجود اين که علاقه به اجرای قانون اساسی نشان می‌داد؛ ولی توانايی انجام آن را نداشت.

در اين زمينه گفتگويی را که بين يحيی دولت آبادی و احمدشاه شده است نقل می‌کنم: "از او پرسيدم اعليحضرتا کی شما را پادشاه کرده است. می‌گويد: خدا. می‌پرسم در ظاهر با اراده کی تخت و تاج تسليم اعليحضرت شده است والا بديهی است همه کار به مشيت الهی است. می‌گويد: با اراده ملت. می‌پرسم: آيا عهدی ميان اعليحضرت و ملت هست که از روی آن عهد وظائف ملت و سلطنت معين بوده باشد. می‌گويد: بلی قانون اساسي. می‌پرسم: پس چرا متروک مانده است. می‌گويد: من سعی می‌کنم به قانون اساسی رفتار شده باشد. می‌گويم: اعليحضرتا، ارادت بی ريب و ريايی که نسبت به وجود مقدس دارم مرا وامی دارد بی ملاحظه اين جمله را عرضه دارم اگر در اين مملکت کسی پيدا شد که به اين قانون بهتر از اعليحضرت رفتار کرد او پادشاه ايران خواهد بود، از شنيدن اين جمله رنگ شاه تغيير کرده آثار ملامت از صورتش نمايان می‌گردد."(٢٦)

از سوی ديگر احمدشاه در مذاکراتی که در فرنگ با انگليس‌ها کرد به آنها فهمانيد که برای استقلال ايران ارزش و احترام قائل است. تربيت يافتن در دامن مردانی چون ناصرالملک تازه در وی هويدا می‌شد. او می‌گويد: "هرگاه بخواهيد با ابقای من استقلال ايران ضايع شو دمرگ را ترجيح می‌دهم و آن چنان سلطنتی را نمی‌خواهم که متضمن بندگی ملت ايران و مملکتم باشد " او در مذاکراتی که با رحيم زاده صفوی فرستاده مدرس و اقليت مجلس پنجم داشت در مورد بازگشت به ايران می‌گويد: "انگليس‌ها آشکارا می‌گويند با من نمی‌شود کار کرد. با تجربه‌هايی که کرده ام اين قدر دانسته ام که دوستی سياسيون خارجه خيری ندارد ولی دشمنی آنها مضر است. ما بايد به فکر خودمان باشيم هر روزی که بتوانيم خودمان را روی پای خود نگاهداريم خواهی ديد که آنها اول کسی هستند که دست دوستی به سوی ما دراز می‌کنند."(٢٧)

احمدشاه معنی "خود به فکر خود بودن" را دير فهميد وگرنه ترک ميدا ن نمی‌کرد و در کنار مردم می‌ماند و به فرنگستان رهسپار نمی‌شد. اين بزرگ ترين ايراد بر احمدشاه بود. بهر حال جای احمدشاه را بايد کسی می‌گرفت که قدرت سازش با بيگانه را می‌داشت و اصل مشروطيت را به هيچ می‌انگاشت. زيرا استعمار احتياج به پادشاه مستبد دارد. مستبدی که همه قدرت‌ها در او متمرکز شود تا بتوان از او برای رسيد ن به اهداف و مقاصد استعماری بهره گرفت و به آسانی بر منابع و ثروت ملی ايران چنگ انداخت و آن را به تاراج برد



كارنامه سياه و غفلت و جهالتى كه نخبگان و بزرگان قوم ترك و آذربايجانى در ايران اوايل قرن بيستم در مورد پايان دادن به حاكميت سياسى مليت ترك در ايران (سقوط دولت قاجار) از خود نشان داده اند٬ در پرسپكتيوى تاريخى بيشك از حد ناآگاهي اى ساده و اشتباهى قابل توجيه بسيار فراتر رفته و به ابعاد بلاهتى تاريخى رسيده استּ

سؤزوموز
مؤعجوز-توركجه وئبلاگىندانּ از وبلاگ معجز-تركى


او زامان خالق شاديمان اولاجاق
كى وطن "مادرى زبان" اولاجاق
اوندا "تئهرانلى" ناگران اولاجاق
اهل-ى آذربايجان´ه اينشاللاه!

او زامان خالق غوصصه دن آزاد
اولار هم گؤز ايشيق٬ كؤنول آباد
كسيله ر بانگ-ى ناله-و فرياد
دوزه له ر بو زمانه اينشاللاه!

------------------------


ساقييا بئله آف-و اوف ائتمه!!Sâqiya belə âf-o ûf etmə!
دولانار بو زمانه٬ اينشاللاه! Dolanar bu zəmânə, inşallah!
خالقا ائيله ر زمانه رحم دخىXalqa eylər zəmânə rəhm dəxi
اوخو قويماز كمانه٬ اينشاللاه!Oxu qoymaz kəmânə, inşallah!

ميللتين دردى جهل-و غقلتديرMillətin dərdi cəhl-u qəflətdir
چاره سى عئلم ايله صنعتديرÇârəsi êlm ilə sən’ətdir
خالقيميز مرد-ى باكياستديرXalqımız mərd-i bâkəyasətdir
گله ر آخر زبانه٬ اينشاللاه!Gələr âxər zəbânə, inşallah!

اوخودار نووجاوان اينسانىOxudar novcavan insanı
عاليم ائيله ر قيزى و اوغلانىÂlim eylər qızı və oğlanı
اولار همره زمان-ى طولانىOlar həmrəh zəmân-i tûlâni
عؤمرو هم شادييانه٬ اينشاللاه!Ömrü həm şâdiyanə, inşallah!

اولار آيروپيلانلار آمادهOlar ayropilanlar âmâdə
گزه ريك بيز ده چرخ-ى مينادهGəzərik biz də çərx-i minâdə
دمله ريك چايى عرش-ى اعلادهDəmlərik çâyı ərş-i ə’lâdə
تؤكه ريك ايستكانه٬ اينشاللاه!Tökərik istəkânə, inşallah!

يئرى ماشين ايله سؤكه ر زاريعYeri mâşin ilə sökər zâri’
خرمنى عئلميله دؤيه ر زاريعXərməni elmilə döyər zâri’
قازانار خئيلى سيم-و زر زاريعQazanar xeyli sim-u zər zâri’
ايشله مه ز موفته خانه٬ اينشاللاه!İşləməz müftə xânə, inşallah!

فهله-و رنجبر گئده ر درسهFəhlə-vu rəncbər gedər dərsə
روزنامه آليب٬ چوبان گلسهRûznâmə alıb çoban gəlsə
اولار هم كربلايى تؤحفه نيسهOlar həm Kərbəlâyı töhfənisə
آشينا هر زبانه٬ اينشاللاه! Âşina hər zəbanə, inşallah!

چون اولار عئلم-و فضل اناثه انيسÇün olar elm-u fəzl ənâsə ənis
ييخيلار خانيمان-ى ناف نيويسYıxılar xâniman-i nâfnivis
دخى گئتمه ز توكذذبان-ى خبيثDəxi getməz Tükəzzəbân-i xəbis
جانيب-ى وايقان´ه٬ اينشاللاه!Cânib-i Vâyqân’ə, inşallah!

او زامان خالق شاديمان اولاجاقO zaman xalq şadıman olacaq
كى وطن "مادرى زبان" اولاجاق Ki vətən “mâdəri zəban” olacaq
اوندا "تئهرانلى" ناگران اولاجاقOnda “Tehranlı” nâgəran olacaq
اهل-ى آذربايجان´ه٬ اينشاللاه!Əhl-i Âzərbâycân’ə, inşallah!

او زامان خالق غوصصه دن آزادO zaman xalq qüssədən âzâd
اولار هم گؤز ايشيق٬ كؤنول آبادOlar həm göz ışıq, könül âbâd
كسيله ر بانگ-ى ناله-و فريادKəsilər bang-i nâlə-vu fəryad
دوزه له ر بو زمانه٬ اينشاللاه!Düzələr bu zəmânə, inşallah!
-------------------------------------------


سه نكته و شعر معجز

رسميت زبان تركى:
١- زبان تركى در ايران از تاريخ هزار ساله دولتى بودن برخوردار استּ اين زبان در قرن بيستم نيز ٬ گرچه كوتاه مدت٬ در آذربايجان زبان رسمى و دولتى اعلام شده استּ رسمى و دولتى شدن دوباره زبان تركى در ايران و ضرورت انجام تغييرات لازمه در اين راستا در قانون اساسى٬ اساسيترين٬ عاجلترين و غيرقابل چانه زنىترين نياز فرهنگى٬ حق طبيعى و خواست دمكراتيك توده ترك در ايران استּ اين خواست در دوران معاصر٬ همانگونه كه در شعر معجز نيز آشكارا ديده مىشود٬ گذشته اى اقلا صدساله داردּ اين ضرورت امروزه با رسمى شدن زبان هاى مليتهاى مخلتف در دو كشور همسايه ايران يعنى عراق و افغانستان دوچندان شده استּ از اين پس٬ مىبايست تغيير قانون اساسى و رسمى و دولتى شدن دوباره زبان تركى در آن٬ يك صدا پيش شرط اصلى خلق ترك و همه نمايندگان و منسوبين فرهنگى و سياسى آن در هرگونه حمايت از هر شخصيت و كانديدا و فرقه و نهاد و حزب و حكومت و ּּּּ و در همه مناسبتها از جمله انتخابات نمايندگان مجالس مختلف و بويژه رئيس جمهورى باشدּ وظيفه روشنفكران ترك ايرانى٬ تلاش براى درك ضرورت و ماهيت استراتژيك اين خواست كليدى٬ همگانى و توده اى نمودن سريع آن در ميان پاره هاى خلق ترك در سراسر ايران٬ انعكاس رسمى و هر چه گسترده اين خواست ملى در تمام پلاتفرمهاى فرهنگى و سياسى داخل و خارج كشورى و تثبيت و تسجيل آن در بالاترين سطوح نهادهاى بين المللى استּ جاى خوشبختى بسيار است كه عمده روشنفكران ترك ايرانى نيز مسئولانه و عملا در اين جهت گام برمىدارند ּ (نگاه كنيد به نوشته: من از رسميت بخشيدن به زبان تركي سخن ميگويم

با اينهمه متاسفانه ديده مىشود كه برخى از فعالين فرهنگى و سياسى ترك ايرانى (مثلا گروهى از فعالين و فرهنگيان آذربايجانى كه اخيرا ديدارى با آقاى كروبى داشته اند) وقوف كافى بر سابقه رسميت هزار ساله زبان تركى در ايران و بويژه رسميت دولتى آن در دوره حاكميت حكومت ملى آذربايجان در سالهاى جنگ جهانى دوم٬ مفاد عهدنامه ها و اعلاميه هاى حقوق بين المللى ناظر به حقوق بشر و حقوق زبانى و الزامات دولتها در تطابق خود با آنها٬ سير تاريخى و امروز نيازها و شعارهاى استراتژيك خلق ترك در ايران٬ فعل و انفعالات دمكراتيك صورت گرفته در جهان٬ منطقه و كشورهاى همسايه و ּּּּ نداشته و هنوز مشغول مطرح نمودن خواستهاى بى پشتوانه و نامتناسب با شرايط و احتياجات روز٬ مانند اجراى اصول غيردمكراتيك ١٥ و يا ١٩ قانون اساسى –مىباشندּ حال آنكه حتى در صورت اجراى اين اصول و با غير رسمى ماندن زبان تركى٬ هيچگونه تضمين عملى براى ادامه پايبندى دولت به اجراى آنها در آينده وجود نداردּ علاوه بر آن٬ اين اصول با رسميت دادن انحصارى به زبان فارسى و به رسميت نشناختن وجود و هويت ملل مختلف در ايران (تاكيد به ملت ايران به جاى ملتهاى ايران)٬ خود از ريشه هاى مساله ملى و زبانى در ايران شمرده مىشوندּ آموزش زبانهاى مادرى و يا آموزش به زبانهاى مادرى بدون رسمى شدن زبان تركى در ايران٬ خواستى بى معنى و بدون آينده استּ درجا زدن٬ تنزل و عقبگرد برخى از فعالين فرهنگى ترك ايرانى به شعارهاى دور از ذهنيت و مدنيت معاصر و اساسا بىپشتوانه و تضمينى مانند اجراى اصول غيردمكراتيك ١٥ و ١٩ قانون اساسى – كه صريحا زبان فارسى را تنها زبان رسمى ايران اعلام نموده است- رفتار و وضعيتى فوق العاده زيانبار و ناخوشايند و تماما بر عليه منافع خلق ترك در ايران است و باعث ايجاد تصويرى نادرست از سير مبارزات و ماهيت و سطح خواستهاى فرهنگى و سياسى خلق ترك در نزد ديگر ايرانيان٬ مقامات دولتى و نهادها ى بين المللى و افكار عمومى جهان مىشودּ بويژه اكنون كه حتى مليتهاى كم شمارى مانند تركمنها و كردهاى ايران نيز خواستار رسميت زبانهاى خود شده اند٬ مطرح ننمودن شعار و خواست محورى رسميت زبان تركى از سوى برخى از روشنفكران ترك ايرانى٬ نشانگر درجه بسيار بزرگ عدم بلوغ و نازل بودن بارز تئوريك٬ فرهنگى و سياسى و عقب ماندگى جنبش ملى دمكراتيك ترك و آذربايجانى در مقايسه با جنبشهاى ديگر ملل ايرانى مانند تركمن و كرد استּ

موقعيت تهران:
٢- معجز در شعر خود "تهران" را نه به معنى شهر و يا استان تهران كنونى بلكه مجازا و به معناى حكومت مركزى ايران بكار برده استּ نبايد فراموش نمود كه بين يك چهارم تا يك سوم اراضى استان تهران٬ در سير طبيعى تاريخ و در اواخر قرن نوزده ترك نشين بوده و بنابراين جزئى از منطقه به هم پيوسته ترك نشين در شمال غرب كشور و يا آذربايجان ائتنيك مىباشدּ علاوه بر آن پايتخت و متروپل تهران نيز خود بر سرحد ناحيه ترك نشين شمال غرب (آذربايجان) و ناحيه فارس نشين مرز-شرق ايران (فارسستان) جاى گرفته و شهرى كاملا فارس نشين و يا فارسستاني شمرده نمىشودּ بىشك در ايرانى فدرال مناطق تركنشين استان تهران٬ مانند همه مناطق ترك نشين شمال غرب كشور (معيار تركيب جمعيتى نواحى در اواخر قرن نوزده و پيش از تاسيس دولت پهلوى است) در ايالت آذربايجان قرارداده خواهند شد و موقعيت آينده متروپل تهران نيز موضوعى تعيين كننده در روابط بين دو مليت ترك و فارس در ايران فدرال خواهد بودּ

دولت تركى-آذربايجانى قاجارى:

٣- شعر معجز داراى سه بند ديگر نيز ميباشد كه در باره انتقاد و نكوهش از دولت تركى-آذربايجانى قاجار ميباشدּ (در زير آورده ميشود)ּ او در اين بندها سقوط دولت قاجار را با رسمى شدن زبان تركى٬ با باز شدن زبانها٬ با شكوفائى زبان و فرهنگ تركى در ايران يكى دانسته استּ اكنون همه به خوبى ميدانيم كه اين تصور در ضمن نادرستى٬ بسيار ساده انگارانه نيز بوده استּ شكى نيست كه بخش عمده اى از روشنفكران٬ نخبگان و بزرگان ترك و آذربايجانى در اوايل قرن بيستم٬ از چپ و راست و مذهبى٬ از يكسو به علت سطحى نگرىاى حيرت العقول٬ تحت تاثير شعارهاي تجدد٬ مشروطيت٬ آزادى٬ جهموريت و ּּּּ رضا خانى ٬ عامل امپريالسيم بريتانيا قرار گرفته و از سوى ديگر به سبب غفلتى غير قابل توجيه و به طرزى شگفت انگيز٬ متوجه تصوير بزرگتر يعنى توطئه هاى انگلستان در پايان دادن به حاكميت دول و گروههاى تركى آسيا از هندوستان و ايران و عثمانى نشده بودندּ و متاسفانه در نتيجه اين سطحينگرى و غفلت٬ به صورت عوامل بى جيره و مواجب استعمار انگليس در مخالفت با دولت آذربايجانى –تركى قاجار و سرنگونى دمكرات ترين٬ مدنيترين و متجددترين حاكم ايران يعنى احمدشاه و از آن بدتر به عنوان عاملين پايان دهنده به حيات آخرين سلسله ترك و آذربايجانى در ايران و جهان و پايان يافتن حاكميت سياسى هزار ساله خلق ترك در ايران عمل نموده اندּ

در حاليكه روشنفكران و سياسيون ترك و روس و رهبران آنها در اوايل قرن بيستم (لنين و آتاتورك)٬ با مجادلات خود توانسته اند كه دولتهاى مدرن٬ مستقل و ملى روسيه و تركيه نوين را پايه گذارى كنند٬ اكثر روشنفكران و سياسيون ترك و آذربايجانى در ايران (به استثناء شمار اندكى مانند مصدق و صولت الدوله قشقائى) تنها گروهى هستند كه به دست خود تيشه به ريشه عمر آخرين سلسله تركى-آزربايجانى ايران و جهان يعنى دولت قاجار زده اند و اين حادثه اى منحصر به فرد در تاريخ معاصر جهان ميباشدּ

از جنبه ملى نيز اينان٬ يكى از زمينه سازان و مسئولين به حاكميت رسيدن قوم اقليت فارس در ايران٬ تثبيت قوميتگرايى فارسى و نژادپرستى آريايى به عنوان فرهنگ ملى مردم و دولت ايران٬ شتاب گرفتن روند ريشه كن كردن و انهدام تمام و كمال زبان و فرهنگ و هويت خود تركى و فارس نمودن همه اينها در كشور٬ محو وحدت ارضى و موقعيت اقتصادى و ּּּ آذربايجان و معامله مستعمره نمودن با آن شمرده ميشوندּ

كارنامه سياه و غفلت و جهالتى كه نخبگان و بزرگان قوم ترك و آذربايجانى در ايران اوايل قرن بيستم در اين مورد يعنى پايان دادن به حاكميت سياسى مليت ترك در ايران از خود نشان داده اند٬ در پرسپكتيوى تاريخى و به نظر اينجانب٬ بيشك از حد ناآگاهياى ساده و اشتباهى قابل توجيه بسيار فراتر رفته و به ابعاد بلاهتى تاريخى رسيده استּ تاريخ به ما نشان داد كه ساقط نمودن دولت تركى-آذربايجانى قاجار و بويژه سلطنت احمدشاه٬ بر خلاف تصور اين گروه٬ نه تنها دمكراسى و مدرنتيه و رفاه و ּּּּ اى به همراه خود نياورد بلكه مترادف با تعطيل شدن مشروطيت٬ سلب همه آزاديهاى دمكراتيك ملل و مردم ايران٬ تبديل اين كشور به يك ديكتاتورى جهان سومى و كشورى مستعمره گرديدּ

اؤز اؤزون اؤلدوروبدو شاه-ى قجر
دار-ى عوقبايه ائيله ييبدى سفر
دوزدو بو سؤز٬ يالان دئييل بو خبر
بويانيب رختى قانه اينشاللاه!

وئردى چون تاج-و تختينى باده
قالمادى ايش اونا بو دونياده
ساقييا قورخما٬ دور٬ گتير باده
دخى گلمه ز بو يانه٬ اينشاللاه!

قالدى بيرجه برادرى شاه´ين
او دا دوشموش گؤزوندن آللاه´ين
تؤكه قانين گره ك او بدراه´ين
بلكه ميللت اويانه٬ اينشاللاه!


گئرچه يه هو!!!

Friday, April 21, 2006



رضا خان: از مهتری سفارت انگليس تا تخت خونين سلطنت نظامي

اسناد علنی شده دولت آمريكا


* رضا شاه را انگليسی ها به قدرت رسانيدند، انگليسی ها حكومت او را حفظ كردند، و زمانی كه تداوم قدرت او را غيرمفيد تشخيص دادند در سال 1941 رضا شاه را صحيح و سالم از ايران خارج كردند و پسرش را جايگزين او نمودند.

* در دوران رضاشاه، بر اثر فقر و بيماری 11 ميليون از جمعيت ايران كم شد. در سال 1914 جمعيت ايران 20 ميليون نفر بود كه در سال 1919 به 11 ميليون نفر كاهش يافت. يعنی حدود 8 الی 10ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگی و بيماری های ناشی از كمبود مواد غذايی و سوءتغذيه مردند.

* در همان سالها پول نقد رضا شاه در بانك های خارج بالغ بر 200 ميليون دلار بود و در بانك ملی تهران 50 ميليون دلار پول نقد داشت، كه در مقايسه با امروز، سر به دهها ميليارد می زند.

* حق با مصدق بود كه گفته بود رضاشاه پول فروش نفت را به حساب های شخصی خود در خارج می ريزد.عملاً تمامی درآمدهای نفتی ايران در دوره رضا شاه، يعنی رقمی در حدود 200 ميليون دلار، به حساب های شخصی او انتقال يافته بود.

* 6 تا 7 هزار روستای ايران را به زور از مردم گرفت و به مالكيت خود در آورد و گران ترين قطعات جواهرات سلطنتی را در خارج فروخت.رضا شاه نه تنها بزرگ ترين زمين دار قاره آسيا بلكه بزرگ ترين زمين دار در سراسر جهان بود.

* از رياست الوزرايی رضا خان تا سلطنت او تمامی مخالفت های آشكار با سلطه بريتانيا و ديكتاتوری پهلوی (كه يكی بودند) سركوب شده و ايران به يك ديكتاتوری نظامی واقعی و به يك مستعمره واقعی تبديل شده است. انگليسی ها كنترل كامل ايران را به دست آورده اند


محمدقلی مجد در 26 اسفند 1324 ش. در تهران به دنيا آمد. تحصيلات خود در دانشگاه های سن اندريو (1970)، منچستر (1975) و كرنل (1978) با درجه دكترا به پايان برد و به تدريس در برخی از دانشگاه های ايالات متحده آمريكا، از جمله دانشگاه پنسيلوانيا (1993 -1998)، مشغول شد. دكتر محمدقلی مجد از سال 1999 به طور تمام وقت به تحقيق و تأليف در حوزه تاريخ معاصر ايران اشتغال دارد. اخير متن مصاحبه ای كه عبدالله شهبازی محقق تاريخ ايران با وی انجام داده روی سايت اختصاصی وی قرار گرفته است. آنچه می خوانيد از اين مصاحبه برگرفته شده است.




اين گفتگو بر محور كتاب اخير دكتر مجد بنام "بريتانيا و رضا شاه" انجام شده است. اين اولين پژوهشی است كه دربارۀ تاريخ ايران در دوره رضا شاه بر بنياد اسناد علنی شده وزارت خارجه اين اسناد آمريكايی به ويژه از اين زاويه ارزشمند و بااهميت هستند كه چشم انداز و روايتی به كلی متفاوت را از حوادث ايران در سال های صعود و سلطنت رضا شاه عرضه می كنند. مثلاً، اسناد آمريكايی اين تصوّر را كه ساليان مديد در ميان ايرانيان وجود داشت تأييد و مستند می كنند كه رضا شاه را انگليسی ها به قدرت رسانيدند، انگليسی ها حكومت او را حفظ كردند، و زمانی كه تداوم قدرت او را غيرمفيد تشخيص دادند در سال 1941 رضا شاه را صحيح و سالم از ايران خارج كردند و پسرش را جايگزين او نمودند.

دروغ بزرگ ديگر اين است كه گويا رضا شاه برخلاف پسرش اهل انتقال پول به خارج از كشور نبود و ثروت مهمی در خارج نيندوخت. اسناد آمريكايی نشان می دهند كه رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در بانك های خارج و معادل 50 ميليون دلار در ايران ذخيره پولی شخصی داشت. توجه كنيد كه اين رقم متعلق به سال 1941 ميلادی است و به پول امروز ثروت فوق را بايد با ارقام ميلياردی محاسبه كرد. به علاوه، ما می دانيم كه «اعليحضرت پهلوي» در سال 1941 به هيئت نمايندگی انگليس در تهران پناهنده شد، به وسيله يك كشتی انگليسی از ايران خارج شد و تا پايان عمر در مناطق تحت سلطه انگليس زندگی كرد. به علاوه، ما می دانيم كه انگليسی ها قصد داشتند رضا شاه را در اواخر عمرش از ژوهانسبورگ به كانادا انتقال دهند كه به دليل بيماری اش ميسر نشد.

من ابتدا مشغول كار بر روی كتاب ديگرم، دربارۀ تقسيم اراضی ايران در ماجرای انقلاب سفيد بودم. در آن زمان به خاطرات و دستنوشته های پدرم دربارۀ حوادث جنگ جهانی دوّم مراجعه می كردم و تصميم گرفتم كه اگر در رابطه با مسائلی كه پدرم مطرح كرده اطلاعات و اسنادی پيدا شد، آن ها را ضبط كنم. در جعبه هايی كه در آن روز برايم آوردند، چند گزارش دربارۀ وضع ايران در اواخر حكومت رضا شاه وجود داشت. اين گزارش ها سرزمينی را توصيف می كرد كه بيست سال غارت شده، با وحشی گری سركوب شده و به شدت آسيب ديده بود. فقر، ستم، قتل در زندان، سانسور، و جالب تر از همه كمبود مواد غذايی در اين كشور بيداد می كرد. اين وضع خيلی متفاوت بود با آن چه كه ما در كتاب ها دربارۀ رضا شاه به عنوان "بنيانگذار ايران مدرن" خوانده بوديم. من به زودی متوجه شدم كه اسناد مربوط به سال های 1921-1941 ايران بسيار زياد است. و فهميدم كه كشف مهمی كرده ام و تصميم گرفتم كه بر اساس اين اسناد كتاب رضا شاه را بنويسم.

در خاطرات پدرم خوانده بودم كه پس از سقوط رضا شاه، بعضی از مردم، به ويژه دكتر محمد مصدق، گفته بودند كه تمام درآمدهای نفتی ايران در دوره رضا شاه عملاً به بهانه خريد مهمات و اسلحه به حساب های بانكی شخصی شاه در لندن و آمريكا ريخته می شد. تصميم گرفتم كه اين ادعا را نيز مورد بررسی قرار دهم. تنها يك نگاه ساده به اسناد مربوط به نفت و ماليه ايران و ارقامی كه در اين اسناد ذكر شده بود كافی بود تا ثابت كند كه ادعای مصدق كاملاً درست بوده است. بله، عملاً تمامی درآمدهای نفتی ايران در دوره رضا شاه، يعنی رقمی در حدود 200 ميليون دلار، به حساب های شخصی او انتقال يافته بود. برای اين كه عظمت اين رقم را دريابيم اسناد آمريكايی به روشنی نشان می دهد در حالی كه انگليسی ها بخش اصلی درآمدهای عظيم نفتی ايران را می دزديدند، آن مقدار اندكی هم كه به ايران داده می شد به وسيله شخص رضا شاه دزديده می شد.

طبق اسناد آمريكايی، حتی پس از قتل عام مشهد در سال 1935 نيز مسئوليت تأمين امنيت شخصی رضا شاه به دست انگليسی ها بود.

پس از اتمام كتاب جديدم دربارۀ غارت آثار باستانی و عتيقه ايران طی سال های 1925 -1941، از نوامبر 2001 كار بر روی تحقيقی را آغاز كرده ام دربارۀ تاريخ ايران در زمان جنگ اوّل جهانی. اين بار هم متوجه شدم كه اسناد وزارت خارجه آمريكا در اين زمينه بسيار گسترده و مفيد است ولی طی اين سال ها كمترين توجهی به آن ها نشده است.

طبق اسناد آمريكايی، در سال 1914 جمعيت ايران 20 ميليون نفر بود كه در سال 1919 به 11 ميليون نفر كاهش يافت. توجه بفرماييد. يعنی حدود 8 الی 10ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگی و بيماری های ناشی از كمبود مواد غذايی و سوءتغذيه مردند. در اسناد آمريكايی مدارك مستندی دربارۀ اين تراژدی بزرگ انسانی وجود دارد. چهل درصد از مردم ايران طی چند سال قلع و قمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود كه ايران توانست به جمعيت 20 ميليونی سال 1914 برسد.

بزرگ ترين افسانه ای كه دربارۀ رضا شاه ساخته شده، معرفی او به عنوان "بنيانگذار ايران نو" و "مدرنيزه كردن ايران" به وسيله اوست. هشتاد سال است كه اين دروغ را به خورد ما می دهند. همانطور كه اشاره كرديد، محافل خاصی در لندن در حال تهيه كتاب جديدی هستند كه طی آن رضا شاه به عنوان معمار "ايران نو" مطرح می شود. ويراستار اين كتاب استفانی كرونين است و عنوان آن چنين است: سازندگی ايران نو: 1921 -1941، دولت و جامعه در دوران رضا شاه پهلوی. من حدس می زنم كه در اين كتاب همان دروغ به شكلی بزرگ تر و آشكارتر تكرار شود.

اجازه دهيد به برخی از واقعيات اين "ايران نو" يا "ايران مدرن" در دوره رضا شاه اشاره كنم:

زمانی كه در سال 1941 رضا شاه ايران را ترك كرد، نود درصد جمعيت ايران بی سواد بودند.

"ايران نو"، كه "رضا شاه كبير" معمار آن بود، يك ديكتاتوری بی رحمانه و خشن نظامی بود كه در آن قانون اساسی و مجلس به شوخی شباهت داشت. اين "ايران نو" يكی از فقيرترين و عقب مانده ترين كشورهای جهان زمان خود بود كه نود درصد جمعيت آن بی سواد بودند از جمله خود رضا شاه. رضا شاه هر چند در زمينه بی سوادی به نود در صد مردم تحت سلطه خود شباهت داشت، ولی در يك چيز با آن ها متفاوت بود. او يكی از ثروتمندترين مردان جهان زمان خود به شمار می رفت.

رضا در يك خانواده فقير روستايی در منطقه سوادكوه مازندران به دنيا آمد. طبق اسناد آمريكايی، رضا در نوجوانی به عنوان مهتر (نگهبان اسب) در هيئت نمايندگی بريتانيا مستخدم بوده است. طی دوران بيست ساله ای كه او بر ايران حكومت كرد، بدون ترديد به يكی از ثروتمندان درجه اوّل جهان تبديل شد.

رضا شاه شش الی هفت هزار روستا را در ايران به زور تملك كرد. اين املاك از فريمان در استان خراسان شروع می شد و تا لاهيجان در استان گيلان امتداد داشت و عملاً بيش تر اراضی لرستان، شمال خوزستان و بيش تر كرمانشاهان، بخش مهمی از كرمان و تمامی مناطق جنوبی تهران، به ويژه ورامين، جزو املاك شاه بود. تمامی هتل های شمال ايران به رضا شاه تعلق داشت. مناطق پهناوری در تهران و شميران از مالكين بی دفاع آن ها به زور گرفته شد و در مالكيت شخصی شاه قرار گرفت. به اين ترتيب، رضا شاه نه تنها بزرگ ترين زمين دار قاره آسيا بلكه بزرگ ترين زمين دار در سراسر جهان بود.

رضا شاه تعدادی كارخانه های قند و شكر، ابريشم و نساجی احداث كرد. اين كارخانه ها به دولت ايران تعلق نداشتند بلكه ملك شخصی شاه بودند ولی هزينه احداث آن ها به وسيله دولت ايران پرداخت شد. ما بر اساس منابع متعدد، از جمله گزارش های آمريكائيان، می دانيم كه در سال 1941 رضا شاه 750 ميليون ريال در بانك ملّی تهران پول نقد داشت. اين رقم برابر است با 50 ميليون دلار زمان خود. من بر اساس اسناد وزارت خارجه و وزارت خزانه داری آمريكا نشان داده ‎ام كه رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در حساب های بانكی خود در خارج از كشور پول نقد داشت.

اين پول از كجا به دست آمد؟ مهم ترين منبع ثروت رضا شاه درآمدهای نفتی ايران بود كه طی ساليان سال به حساب های بانكی او در لندن، نيويورك، سويس و حتی تورنتو واريز می شد. اسناد آمريكايی مكانيسم انتقال اين پول را به روشنی نشان می دهند. اين مكانيسم ساده بود. سهمی كه كمپانی نفت انگليس و ايران به دولت ايران می داد هيچگاه وارد ايران نمی شد. اين پول در بانك های لندن ذخيره می شد و هر سال مجلس به اصطلاح تصويب می كرد كه درآمدهای نفتی خرج خريد تسليحات شود. از اين به بعد اتفاق عجيبی می افتاد و پول نفت ناپديد می شد. طبق گزارش وزارت خزانه داری آمريكا و بانك جهانی، طی سال های 1921 -1941 كمپانی نفت انگليس و ايران 185 ميليون دلار به ايران پرداخت كرده است. اين پول چه شده است؟ طبق گزارش وزارت خارجه آمريكا در سال 1941، رضا شاه در اين زمان 100 ميليون دلار در حساب های بانكی خارج پول داشت. گزارش های تكميلی نشان می دهد كه او فقط در بانك لندن 150 ميليون دلار پول داشت. طبق گزارش وزارت خزانه داری آمريكا در همين سال، رضا شاه در نيويورك 18 ميليون و 400 هزار دلار پول داشت كه 14 ميليون دلار آن به صورت پول نقد و طلا و 4/4 ميليون دلار آن به صورت سهام و اوراق بود. اين گزارش ها نشان می دهد كه رضا شاه مبالغ هنگفتی در بانك های سويس اندوخته شخصی داشت و همين طور در تورنتوی كانادا. طبق اين گزارش های كاملاً رسمی و معتبر، در سال 1941 مجموع ثروت رضا شاه در بانك های خارج به رقم 200 ميليون دلار رسيده بود. يعنی در عمل تمامی درآمدهای نفتی ايران طی سال های 1921-1941 به سرقت رفته بود.

غارت ايران به وسيله رضا شاه واقعاً عظيم بود. طبق اسناد آمريكايی، محصول زراعت روستاهايی كه رضا شاه غصب كرده بود هر ساله به روسيه و آلمان صادر می شد و پول آن به حساب های بانكی شاه در لندن، سويس و نيويورك واريز می شد. درآمد صادرات ترياك ايران به هنگ كنگ و چين هم در حساب های بانكی شاه در لندن و نيويورك ذخيره می شد. حتی گله های گوسفند و چوبهای منطقه دريای خزر هم به روسيه صادر و به دلار تبديل شده و در بانك های خارج ذخيره می شدند. توجه كنيد كه در سال 1941 كل گردش پول بانك صادرات و واردات آمريكا صد ميليون دلار بود. در اين زمان رضا شاه دويست ميليون دلار پول نقد داشت. من تصوّر نمی كنم كه راكفلر هم در آن زمان چنين پول نقدی در اختيار داشت. ما همچنين به طور مستند می دانيم كه رضا شاه بهترين قطعات جواهرات سلطنتی ايران را خارج كرد و فروخت. به اين ارقام اضافه كنيد هفت هزار روستا، هتل ها و كارخانه ها و غيره را.

در اينجا معمايی مطرح می شود كه بايد مورد بررسی قرار گيرد. هفت هزار روستا يعنی هفت هزار ملك ششدانگی كه رضا شاه از مردم و خرده مالكين ايرانی غصب كرده بود، در طول دهه های 1950 و 1960 فروخته شدند ولی پول های نقد رضا شاه در بانك های خارج چه شد؟ ما می دانيم كه در سال 1957 پول نقد محمدرضا پهلوی در حساب بانكی اش در لندن حدود 20 ميليون پوند استرلينگ بود. ولی اين همه پول نيست. ثروت نقدی رضا شاه واقعاً به كجا رفت؟ و نيز اين مهم است كه بدانيم اداره اين سرمايه عظيم با چه كسی و با چه مؤسسه خارجی بود؟

دو سال پيش من كتابی را به اتمام رسانيدم دربارۀ غارت آثار باستانی و ميراث فرهنگی ايران در دوره پهلوی اوّل. در كتاب فوق نشان داده ‎ام كه مقادير عظيمی از عتيقه جات و ذخاير باستانی ايران در طی سال های 1925 -1941 از كشور خارج شد. بخش مهمی از آثار باستانی و عتيقه جات ارزشمند تخت جمشيد و دامغان و ری به دانشگاه های شيكاگو و پنسيلوانيا انتقال يافت. در حالی كه سهم موزه هنری متروپوليتن در نيويورك قطعات بی ارزشی بود از نيشابور و ابونصر.

طبق اسناد دولتی آمريكا، افرادی مانند پروفسور پوپ در كار سرقت عتيقه جات از امام زاده ها و مساجد ايران و فروش آن ها به موزه های آمريكايی بودند. طبق اين اسناد، اشيايی كه برای نمايش در نمايشگاه هنر ايران، كه در سال 1931 در لندن برگزار شد، به خارج انتقال يافت هيچگاه به ايران بازگردانيده نشدند. اسناد آمريكايی نشان می دهند كه محمدعلی فروغی (ذكاءالملك) و پسرش محسن فروغی نماينده و كارگزار پروفسور پوپ در ايران بودند و در كار سرقت و قاچاق آثار باستانی. بر اساس اسنادی كه در كتاب فوق منتشر كرده ام، بدون هيچ ترديد، دولت ايران می تواند در دادگاه های ايالات متحده آمريكا اقامه دعوی كند و خواستار استرداد اشياء و عتيقه جاتی شود كه به سرقت رفته و به طور غيرقانونی از ايران خارج شده است.

اكنون در حال كار بر روی تاريخ دو جلدی ايران در سال های 1919- 1930 هستم. جلد اوّل به استقرار ديكتاتوری نظامی در ايران به وسيله بريتانيا طی سال های 1919 -1923 اختصاص دارد. يعنی از دوره وثوق الدوله تا رضا پهلوی. جلد دوّم به تحكيم ديكتاتوری نظامی به وسيله بريتانيا اختصاص دارد. يعنی از رياست الوزرايی رضا خان تا سلطنت او. اين كتاب با ماجرای سركوب خونين عشاير ايران در سال های 1929 -1930 پايان می يابد. از اين زمان تمامی مخالفت های آشكار با سلطه بريتانيا و ديكتاتوری پهلوی (كه يكی بودند) سركوب شده و ايران به يك ديكتاتوری نظامی واقعی و به يك مستعمره واقعی تبديل شده است. انگليسی ها كنترل كامل ايران را به دست آورده اند و زمينه برای الغای امتياز نفت دارسی و جايگزين كردن آن با قرارداد 1933 فراهم شده است./

علل مخالفت انگلوفیلها با میرزا آقاسی



حاجی میرزا آقاسی همیشه گوش شاه را (محمدشاه را) از بدی انگلیسها پر می کند

: اینجا بهتر است به علل مخالفت انگلوفیلها با میرزا آقاسی نیز اشاره مختصری بشود

بنا به گفته محمود محمود " حاجی میرزا آقاسی همیشه گوش شاه را (محمدشاه را) از بدی انگلیسها پر می کند و به او حالی کرده است که انگلیسها دشمن شاه می باشند. "(تاریخ روابط سیاسی... ص475 ج 2) کاملا چنین به نظر می رسد که بدگویی انگلیسی ها و شوونیستها از حاجی میزا آقاسی به خاطر ضدیت او با انگلیس است و نیز او را روسی جلوه می دهند چون انگلیسی نبوده است .

از اقدامات مفید میرزاآقاسی این بود که " در اندک مدتی بین ده تاسی کرور 5 تا15 میلیون تومان از خزانه کشور را صرف توپ ریزی کرده زیرا مکرر شنیده بود که علت شکست ایران از روسیه فقدان توپخانه بوده است." ایران دردوره سلطنت قاجار- ص 136 زیرنویس .

و بر عکس انگلیسیها اگر از کسی خوششان نمی آمد اتهام دروغ بدو می بستند. مثلا در خصوص بحر خزر و بخشیدن آن به روسها انگلیسیها از قول حاج میرزا آقاسی گفته اند که حاج میرزا آقاسی گفته " ما کام شیرین دولت را برای مشتی آب شور، تلخ نمی کنیم " که محمود محمود در مقدمه کتاب امیرکبیر و ایران اظهار نموده که این گفته دروغ است چونکه انگلیسیها از حاج میرزاآقاسی خوششان نمی آمده است .


حاجی میرزا آقاسی: تجارت بحری انگلیس را نابود می‏کنم!

انگلیس: حاجی میرزا آقاسی پیرمردی است که تمام قدرت ایران و تمام بی کفایتی دولت آن در وجود او خلاصه شده، محمد شاه نسبت به او اعتمادی نامحدود دارد و این اعتماد را از عهد طفولیت به او پیدا کرد...

هیچ امری عجیب‏تر از شنیدن نظریات و نقشه‏های این مرد مقتدر نبود. بخصوص که او آنها را با یک آرامش طبع شگفت‏آوری شرح و تفصیل می‏داد. یک روز به من گفت: از دست تقاضاهای بیجای انگلیس جگرم خون است. چیزی نمانده است که سپاهی به کلکته بفرستم و ملکه ویکتوریا را دستگیر کنم و در ملاء عام او را به دست سپاهیان بسپارم تا هر معامله ناسزا که می‏خواهند نسبت به او روا دارند. روزی دیگر از کشتی‏هایی که در خیال خود آنها را ساخته بود صحبت می‏داشت و می‏گفت که می‏خواهد با آنها تجارت ، بحری انگلیس را نابود سازد.